فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آپارتمان شماره 25 -  قسمت  چهارم

آپارتمان شماره 25 - قسمت چهارم

ویرایش: 1395/4/1
نویسنده: chaampol

آپارتمان شماره 25
مونا زارع/ روزنامه #شهروند
«قسمت »
جلوی آینه اتاقم ایستاده بودم. این چرت و پرت‌ها که می‌گویند روح شیشه‌ای است و از توی آینه معلوم نیست حرف الکی است. موهای پف کرده طلایی‌ام دورم ریخته بود و تکه‌ای از سمت چپ موهایم خونی بود. خوشم‌ می‌آمد در هیچ شرایطی پف موهایم نمی‌خوابد. صدای چرخیدن کلید توی قفل در آمد. سینا در را باز کرد و در حالیکه توی دستش بستنی قیفی بود و توی دست دیگرش یک جعبه خالی، در را با پایش بست. روی مبل افتاد و تکه آخر نان بستنی‌اش را توی دهانش چپاند. کنارش نشستم و دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم تا نگاهش کنم. شکمش را خاراند و باد گلو زد. دستش را روی مبل کشید و تار موی طلایی رنگی را که روی مبل افتاده بود بلند کرد. دو هفته پیش که موهایم را طلایی کردم و آمدم خانه، جیغ زد و دوید توی اتاقش و لیوان چایش را پرت کرد توی دیوار. از زن خوشگل وحشت داشت. می‌ترسید گول قیافه‌اش را بخورد و اسیرش شود. در واقع سینا از روز اول ازدواجمان این قرار را گذاشته بود. می‌گفت با هم زندگی کنیم اما لوس بازی در نیاوریم و اسیر هم نشویم چون کارهای مهم‌تری توی زندگی دارد مثل نوشتن 47 طرح مرجوع شده و عادت به خام گیاه خواری! تار مویم را انداخت زمین و ازجایش بلند شد. جعبه را برداشت و به طرف قفسه‌ کتاب‌هایم رفت. کتاب‌هایم را یکجا بلند کرد و انداخت ته جعبه. در خانه باز شد و شیده آمد تو و به محض ورودش سینا داد زد:«خونه زنگ نداره؟» شیده برگشت بیرون و در را بست و زنگ زد. سینا جوابی نداد و شیده دوباره در را باز کرد و به طرف آشپزخانه رفت و گفت:«یخ داری؟» سینا در جعبه را بست و گفت:«یخم تو خونتون ندارید؟ آب یخ زده چیه دیگه؟» شیده کلاه رنگ روی سرش بود. بیشعور نگذاشته بود دو روز بخاطر من ریشه‌ موهایش در بیاید چهارنفر فکر کنند مثلا زندگی برایش زهرمار است. در یخچال را باز کرد و گفت:«سینا جان شما عصبانی هستی، چاکراهات گرفته، داری انرژیتو به منم منتقل میکنی.» قالب یخ را از توی فریزر برداشت و ادامه داد:«کتاباشو واسه چی جمع می‌کنی حسود درمونده؟» سینا جعبه را هُل داد گوشه خانه و گفت: «یخا آب شد که» شیده نچ نچی کرد و یخ را گذاشت روی میز و نشست روی زمین. سینا بدبخت شده بود چون شیده مدیتیشنش گرفته بود. گفت:«سرجدت بیخیال من خوابم میاد» شیده با انگشت اشاره کرد که سینا روبرویش بشیند و گفت:«می‌دونم درد همسر سخته.بشین رهات کنم» روبروی هم نشسته بودند و سینا ناله کنان گفت:«به مرگ مادرم من رهام. از صبح شکمم کار کرده اصلا جون ندارم سفت بگیرم چیزیو» شیده اشاره کرد ساکت شود. چشم‌هایش را بست و صدایی شبیه پنکه در‌ ‌آورد. همین کارها را می‌کند که همه ولش می‌کنند. هرچیزی می‌شود می‌نشیند وسط زمین و چاکراهایشان را باز می‌کند. یکبار هم که احساس کرده بود چاکراه‌های‌ مفاصل پشت زانویش بسته است و انرژی مثبت کمی با تعلل و تاخیر از کاسه زانو‌هایش رد می‌شود، هجده ساعت مداوم را رو به دیوار خوابید و پاهایش را توی هوا نگه داشت و صدای پنکه در آورد تا بازشان کند. وقتی چشمش را باز کرد شوهرش ترکش کرده بود. یعنی شوهرش دو سه ساعتی توی پاگرد نشسته بوده تا شیده دنبالش بگردد اما خب وقتی دیده چاکراه‌های زنش اینقدر بسته است حوصله‌اش تمام شده و رفته. سینا چشم‌هایش را باز کرد و به شیده نگاه کرد که در خانه باز شد و سینا داد زد: «زنگ داره خونه، زنگ» مهزاد دوید توی خانه و گفت:«نیکی تو حیاطه» سینا چند لحظه به مهزاد خیره شد و گفت:«اون بالشتو از رو مبل بده. مامانتم بلند کن ببر» مهزاد بالشت را انداخت جلوی سینا و شیده لای چشم‌هایش را باز کرد و گفت:« نیکی؟!»‌ مهزاد کوبید توی پیشانی‌اش و گفت:«نه چیزو میگم، سیروس» سینا سرش را گذاشت روی بالشت و گفت:« ایندفعه چی و با چی قاطی کردی بخور دادی دیدی فاز می‌ده؟» مهزاد که گیج بود گفت:«چیزو، این زردآلورو دیدی باز می‌کنی وسطش یه تخمه؟» سینا دستش را زیر سرش گذاشت و گفت:«هسته منظورته. خب؟» مهزاد ادامه داد:«خود هسته که چوبیه، هیچ، بازش میکنی توش یه بادومه اونم هیچ، اون بالاش یه بیلبیلک سبز داره. اونو فندک بزن عجیبه اصلا!» مهزاد به طرف پنجره دوید و گفت:«ایناهاش. تو باغچه‌اس» شیده با چشم‌های بسته‌اش گفت« لابد باز چاه توالتش خرابه» سینا از روی زمین بلند شد و رفت طرف پنجره. از پنجره نگاه کرد و گفت:«کسی اینجا نیست، شیده اینو ببر ببند به تخت» مهزاد را از لبه پنجره کنار کشید و شیده چشم‌هایش را باز کرد و داد زد«ای خدا منو گاو کن. بیلبلک سبز زردآلو رو چیجوری پیدا کردی که بخورش میدی احمق؟» مهزاد چند بار پلک زد و عرق روی صورتش را پاک کرد. شیده دستش را گرفت و یخ‌های آب شده را برداشت و از خانه بیرون رفتند.
سینا بی معطلی برگشت سمت پنجره و نگاه کرد.دستی توی موهایش کشید و از پله های ساختمان پایین رفت. به سمت پنجره رفتم و سرم را از شیشه هایش رد کردم و پایین را نگاه کردم. سیروس توی باغچه بود. داشت چیزی را چال می‌کرد که سینا از پشت سرش کوباند به شانه اش…


منبع: کانال تلگرام آپارتمان شماره 25 - مونا زارع طنزنویس
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره آپارتمان شماره 25 - قسمت چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: آپارتمان شماره 25 ، قصه ها ، قسمت سی و پنجم ، مونا زارع ، طنزنویس ، روزنامه همشهری ، روزنامه شهروند ، داستان طنز ، چرت و پرت‌ ، داستانهای کوتاه ، رمان ، رمان عشقی ، روح شیشه‌ای