فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یکی از زندگی‌های این روزها..- قسمت اول

یکی از زندگی‌های این روزها..- قسمت اول

ویرایش: 1395/4/1
نویسنده: chaampol

پتو را کشیده بودم روی صورتم که صدای کتری سوتی‌اش پیچید توی مغزم. آخرین روزی بود که آن کتری سوتی مزخرفش را اول صبح روشن می‌کرد و با آن شلوارک و شکم آویزانش توی بالکن با مریض‌های افسرده‌اش حرف می‌زد. در واقع مهرداد دو نوع مریض بیشتر نداشت. دسته اول دخترهایی که حس و حال افسردگی به خودشان می‌گرفتند و مهرداد باید هر روز ویزیت تلفنی‌شان می‌کرد تا فکر خودکشی به سرشان نزند و دسته دوم دخترهایی که بعد از این ویزیت‌ها می‌فهمیدند مهرداد زن دارد و درجا خودکشی می‌کردند. از زیر پتو فهمیدم که تلفنش قطع شده و کتری‌اش را خاموش کرده. صدای قدم‌هایش نزدیک‌تر شد و پتو را از رویم کشید. گوشه پتو را گرفتم و به زانوهایش لگد زدم که دور شود. روی زانوهایش خم شد و داد زد: «وحشی! سهم پتوی خودمو می‌خوام!» پتو را از لای دستهایش بیرون کشیدم و دور خودم پیچاندم و از زیر بالشت فاکتور پتو را که 32 ماه پیش دایی سعیدم از کرمان آورده بود انداختم جلویش. فاکتور را پرت کرد روی زمین و بالشتم را از زیر سرم کشید و گفت:‌«اینارو دیگه دو ماه پیش خودم خریدم» بالشت را روی چمدان گوشه اتاق انداخت و دست‌هایش را رو به پنجره باز کرد و نفس عمیقی کشید و داد زد: «از فردا آفتاب از آن من است» دست‌هایم را بالا بردم و گفتم: «کائنات را سپاس!» دست‌های هردوتایمان باز بود که تلفن زنگ زد. اولین بوق خورد و رفت روی پیغامگیر «الو منزل کیانی؟ از شیرینی فروشی شوکا زنگ میزنم جهت کیکی که سفارش داده بودید» از روی تخت به طرف تلفن پریدم و و از آن طرف اتاق مهرداد روی تلفن شیرجه زد و گوشی تلفن را برداشت و درحالیکه با چشم‌های نچسب و بیرون زده‌اش به من خیره شده بود، من را عقب زد و داد کشید «کیک منه! الو..ببین قشنگ وسطش یه تَرَک اساسی بنداز. یه طرفش مشکی یه طرفش سفید. پر خامه، پر موز.گوش میکنی؟ میگم موزش خیلی زیاد باشه» سرخ شده بود و نفسش بالا نمی‌آمد. چند لحظه‌ای به زنی که پشت خط بود گوش داد و گوشی را طرف من گرفت و گفت: «لعنت به آدم کپی کار! با تو کار دارن» تلفن را از دستش قاپیدم. گفته‌ بودم کیکم را شبیه یک کشتی شکسته بسازند که از وسطش یک مشت گل و قناری و بادکنک بیرون آمده باشد. مهرداد زیر چشمی نگاهم می‌کرد که صدایم را بالاتر بردم و گفتم: « روش همونو بنویسید. زندگی جدیدم شادا» مهرداد خنده‌ای کرد و شکمش را تکانی داد و گفت:«شادا!» از پشت شلوارکش شناسنامه‌اش را بیرون کشید و نشانم داد و دور خودش چرخید. 5 سالی می‌شد که من و مهرداد ازدواج کرده بودیم. مهرداد روانشناس بود و سمینارهای خوشبختی‌ در یک هفته‌اش ارتباط مستقیم داشت با آمار طلاق در تهران. یعنی اگر آمار طلاق پایین می‌آمد می‌توانستی بفهمی دکتر مهرداد شفیعی یک هفته رفته مرخصی شمال و دستش به زوجی بند نیست تا گند بزند به زندگی‌شان. اما من هیچ وقت زندگی پفی مفی مهرداد را نفهمیدم. اینکه یک مرد بعد از اصلاح از چیزی استفاده کند به اسم after shave! که چی؟ که صورتش نرم شود! برای کی؟‌ برای من! آنوقت من شغلم چه بود؟‌ موش کُش! در واقع اولین پیمانکار زن شهرداری بودم که می‌رفتم خانه‌های مردم موش می‌کشتم و تقصیر من نبود وقتی مهرداد از من پرسید شغلت چیست گفتم فعال حوزه محیط زیست! خودش احمق بود که فکر می‌کرد فقط به هرجایی که جنگل و درخت داشته باشد و چهارتا آدم با کلاس نگران درختان باشند می‌گویند محیط زیست. هر چند بعد از گذشت یک سال از زندگی‌مان فهمیدم در فرهنگ لغات خانواده مهرداد هم به کسی که 8 واحد از ترم یک روانشناسی دانشگاه آزاد آبیک را که از آن 8 واحد 3 واحدش هم تربیت بدنی بوده پاس کرده و بقیه‌اش را ول کرده، می‌گویند روانشناس! حالا بعد از 5 سال آقای روانشناس تجربی، شناسنامه‌اش در دستش بود و وسط خانه قر می‌ریخت. من هم منتظر گوسفندم بودم که قرار بود چند ساعت بعد خودم جلوی پای خودم قربانی کنم. از توی یخچال سیبی برداشتم و گازش زدم. از وقتی که زنش شده بودم مجبورم کرده بود با مانتوی صورتی و کفش پاشنه بلند موش بکشم و خب موش‌ها از یک زن مانتو صورتی نمی‌ترسند که هیچ، جلویش دم هم تکان می‌دهند. چمدان‌هایش را از اتاق هل داد بیرون و کت شلوار دامادی‌اش را انداخت لبه مبل. فروغ که خودش این کار را توی سرمان انداخته بود می‌گفت لباس‌های روز عروسی‌تان را می‌توانید طی یک مراسمی نابود کنید و با شناختی که از ذهن جلف و لوس مهرداد داشتم حدس می‌زدم نهایتش این به مغزش می‌رسد که آتشش بزند و با دوست‌هایش دورش برقصند. به همان لوسی که یک مشت مریض از مریض‌های افسرده مو بلوندش را دعوت کرده بود و سرشان شیره مالیده بود تم مهمونی‌اش لباس قرمز است. آن هم بخاطر اینکه بدجور عقده کرده بود این 5 سال زیر بار پوشیدن لباس قرمز نرفته بودم. اما من همیشه خلاقیت بیشتری داشتم.
ادامه دارد


منبع: کانال تلگرام آپارتمان شماره 25 - مونا زارع طنزنویس
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره یکی از زندگی‌های این روزها..- قسمت اول نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: یکی از زندگی‌های این روزها ، کانال تلگرام آپارتمان شماره 25 ، مونا زارع ، طنزنویس ، مجله صدا ، پتو ، مغز ، داستان ، رمان ، رمان کوتاه ، کتری ، داستان عشقی ، داستان کوتاه