فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یکی از زندگی‌های این روزها..- قسمت دوم

یکی از زندگی‌های این روزها..- قسمت دوم

ویرایش: 1395/4/1
نویسنده: chaampol

داده بودم خیاط از لباس عروسی‌ام دو جین زیر شلواری مونجوق دار در آورده بود که شب مهمانی بپوشیم و آبگوشت بخوریم. زنگ خانه زده شد و مهرداد دوید تا در را باز کند. لای در که باز شد صدای گریه هم بیشتر شد. مادرش وارد خانه شد و با دیدن چمدان‌های پسرش گریه‌اش تبدیل به جیغ شد. حال عجیبی بود که تا یک ساعت بعد، دیگر مجبور نبودم احترامش را نگه دارم تا پسرش در زندگی دخلم را در نیاورد. آخرین گاز از سیبم را زدم و به سمت سطل آشغال گوشه خانه پرت کردم و نشانه‌ام غلط رفت و افتاد روی زمین. مادرش نگاهش را از سطل آشغال رساند به من و تا جایی که انعطاف بدنی‌اش اجازه می‌داد قیافه‌اش را در هم کرد و گفت: «پسرم راحت شد» این حال مادرها را نمی‌فهمیدم. اینکه پسرهایشان را کچل می‌کنند تا زن بگیرند و از شب عقد پسرشان حس وظیفه می‌کنند پسرشان را از منجلابی که در آن افتاده نجات بدهند. پالتویم را از جالباسی برداشتم و پوشیدم. مهرداد هم شلوارش را روی شلوارکش پوشید و از بین خرت و پرت‌های مصادره‌ کرده‌اش یک مشت بادکنک بیرون کشید. یکی از بادکنک‌ها را پرت کرد طرف مادرش و گفت: «گریه نکن. بدو اینا رو باد کن دیر شد» به دیوار تکیه دادم و جورابم را پوشیدم و گفتم: «سوسن جون مهمونی من نمیایید؟ ما بادکنکامون هلیومیه شب میخوایم هوا کنیم» سرخ شد و باد بادکنکش دوباره به دهانش برگشت. آدم فقط در چنین لحظاتی می‌فهمد قضیه مادرشوهر را الکی بزرگش کردند. مادر شوهر یک زن است مثل بقیه زن‌ها که تنها فرقش این است که فکر می‌کند یگانه پسرش را طی یک عملیات چینش کروموزمی خاص و منحصر به فرد، در شرایط فرازمینی تولید کرده که خب ترجیح می‌دهد شاهکار خلقتش را بگذارد پشت ویترین و تا 40 سالگی‌اش لقمه دهانش بگذارد تا بدهد دست یک زن. مادر مهرداد هم طفلک کاری با من نداشت جز اینکه وقتی تام و جری میدید میگفت یاد عروس گلِ موش کشم می افتم. یا وقتی مگس در خانه‌شان پیدا می‌شد به من زنگ می‌زد و می‌خواست وسایل کارم را ببرم خانه‌شان و مگسش را بکشم و هر بار هم همین جمله را تکرار می‌کرد «ولی قول بده پولشو بگیری وگرنه ناراحت میشم» دلش هم نازک بود و اگر نمی‌گرفتم هم واقعا ناراحت می‌شد چون نتوانسته با عمق دلخواهش همه جایم را بسوزاند. اما آن لحظه که با چشم‌های پف کرده داشت برای پسرش بادکنک باد می‌کرد و هر دو دقیقه بادش توی لپهایش برمی‌گشت و احساس خفگی‌ میکرد، می‌فهمیدی مادرشوهر فقط یک جریان است که آدم‌ها گرفتارش می‌شوند. بیگودی‌های روی سرم را جلوی آینه باز کردم و به پشت سرم پرت کردم. مهرداد بادکنک هایش را به هم وصل کرد و جلوی آینه آمد. با آرنجش هلم داد تا کنار بروم و گره کراواتش را محکم کرد. نگاهی به وسایلم انداختم که چیزی را جا نینداخته باشم. قابلمه‌ها روی کارتون بودند. به طرفشان رفتم تا جمعشان کنم. هیچکدامشان دسته نداشتند. مهرداد در حالیکه داشت پرز لباس‌هایش را می‌گرفت گفت: «دسته‌هاشو اگه یادت باشه عوض کردم پارسال» قابلمه‌ها را توی کارتون گذاشتم و درش را چسباندم. صدای گوسفندم را از حیاط می‌شنیدم. لبه پنجره رفتم و دیدم فروغ و رفقایش جلوی در ایستاده‌اند و گوسفند روبان پیچی شده پشت وانت است. با دستم اشاره کردم تشویقم کنند تا برسم پایین. محضر کوچه پایینی بود. خوبی طلاق ما این بود که با جدا شدنمان به بشریت خدمت می‌کردیم. مهرداد آمار خودکشی دختران دم بخت را پایین می‌آورد و من آمار موش‌های تهران. هرچند محضردار اولش که مارا دید قاطی کرده بود و دوباره عقدمان کرد اما وقتی جدا شدیم من جلوی پای خودم گوسفند کشتم و شبش هر دوتایمان به رسم این روزها جشن طلاق گرفتیم و مهرداد ماه عسل مجردی رفت تایلند، ولی یک چیزی در آن خانه جا ماند؛ خیلی دوست داشتم بگویم صفا و صمیمیت و عشق جا ماند اما منظورم شیر آب گرم دستشویی است که دو روز بعد از جدایی یادم آمد خودم از جیب خودم عوضش کرده بودم! اه!


منبع: کانال تلگرام آپارتمان شماره 25 - مونا زارع طنزنویس
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره یکی از زندگی‌های این روزها..- قسمت دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: یکی از زندگی‌های این روزها.. ، قسمت دوم ، کانال تلگرام آپارتمان شماره 25 ، مونا زارع طنزنویس ، کانال تلگرام ، آپارتمان شماره 25 ، مونا زارع طنزنویس ، عروسی‌ ، زیر شلواری