فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آپارتمان شماره 25 -«قسمت دوازدهم»

آپارتمان شماره 25 -«قسمت دوازدهم»

ویرایش: 1395/5/9
نویسنده: chaampol


«همیشه میگن خودتونو برای مردا نکُشید. اینا قدر نمی‌دونن، فقط میرن پزشو میدن!» این را شیده گفت وقتی بالای سر جسدش ایستاده بودیم و آمبولانس رسیده بود. امدادگرها شیده را از روی ماشین پایین آوردند و بقیه تازه فهمیدند اگر کمی دیگر خودشان را می‌انداختند رویش برف پاک کن تا بصل النخاعش فرو رفته بود. آمبولانس که حرکت کرد، همه دور فرهاد جمع شدند و روبوسی کردند و مهزاد خودش را به شانه پدرش آویزان کرده بود. عجیب است که توی این آپارتمان یکجور عجیبی با مرگ کنار می‌آیند که سر آویزان کردن لباس توی مشاعات اینقدر راحت کنار نمی‌آمدند. هنوز دستم روی شانه‌های شیده بود که گفت:«چرا اینقدر زود مردی؟!» دستم را از روی شانه‌اش برداشتم و قیافه کبودش را نگاه کردم و گفتم:«تو خبر داری کی منو کشت؟» شیده بدون اینکه نگاهم کند به طرف فرهاد رفت و از فاصله چند میلی‌متری نگاهش کرد. فرهاد عینکش را برداشته بود و سعی می‌کرد موهای مهزاد را نوازش کند و از بالای سر مهزاد به سینا اشاره می کرد این چه کوفتی است روی سرش؟! سحر کمی اشک ریخته بود آن هم من می‌دانستم چرا. به نظرش ریمل‌های آب شده روی گونه هایش خیلی اغواکننده است. درست هم بود. وقتی دانشجو بودیم با همین ریمل‌های آب شده روی گونه هایش 18 واحد را بدون امتحان پاس کرد، الان هم سینا ژاکتش را در آورده و انداخته روی شانه‌هایش. فرهاد می‌خواست سوار ماشین شود تا پشت سر آمبولانس برود که با همان منطقی که مرگ من را با خوردن بستنی بعدش هضم کردند به فرهاد پیشنهاد دادند یک چایی توی حیاط بزند و کمی آرام شود، تا بعدش بروند بقیه بخش مرگ شیده را هضم کنند. به طرف خانه رفتند و شیده گفت:«این روح بازی چیجوریاست؟ از دیوار رد می‌شیم؟» به طرف دیوار رفتم و سرم را فرو بردم توی دیوار و آوردم بیرون و گفتم: «حال کردی؟ پاهاتو اول ببری توو یکم باگ داره اذیت میشی» شیده پشت سرم نبود. وارد خانه شدم. فرهاد و سینا و مهزاد روی پله ها نشسته بودند که فرهاد از جایش بلند شد و داد زد: «حقش بود!» سینا کت فرهاد را کشید و گفت:« داداش اون سیروسه!» سیروس هم پیدایش نبود. حدس میزدم کجاست. سُر خوردم به طرف خانه شیده. صدای لولای در کمد می‌آمد و پاهای سیروس از زیر در کمد معلوم بود. خرت و پرت‌های تو کمد را بیرون ریخته بود. کاغذها را پیدا کرد و روی زمین نشست و شروع به شمردن کرد. نزدیکش شدم و کنارش نشستم. هنوز هم کاغذها برایم آشنا بودند. صدای شیده پشت سرم آمد و گفت:«این چه غلطی میکنه؟!» برف پاکن دیگر توی پهلویش نبود. گفتم:«کجا بودی؟ برف پاکن کو؟» خودش را باد زد و گفت: « داشتن می‌بردنم توی بیمارستان گیر کرد به لباس پرستاره کشیده شد بیرون. نیکی شوک زدن بهم یه دور برگشتم!» به کاغذها اشاره کردم و گفتم:«اینا چیه؟» دوباره خودش را باد زد و به کاغذها نگاه کرد و گفت:«این دنیا چقدر گرمه! اینا چیزه. داستانه» در خانه باز شد و صدای قدم‌های مهزاد به گوش رسید. پاهایش را می‌کوبید زمین. سیروس پشت در کمد ایستاد. پاهایش را محکم‌تر کوبید زمین و خودش را گذاشت لای در اتاقش و در را چند باری محکم بست و چند جیغ کوتاه زد. شیده گفت:«مادرت بمیره اینقدر مغروری» به مهزاد یاد داده بود یک زن مغرور زیبا گریه نمی‌کند. مهزاد هم چون از زیبایی سهم زیادی نبرده سعی می‌کند حداقل قسمت غرورش را خوب اجرا کند. برای همین است که هروقت دچار فشار می‌‌شود، خودش را لای در می‌گذارد تا جیغ بزند یا مثل زمانی که کنکور قبول نشد و بخش اعتراضات سازمان سنجش را آتش را زد، یک جایی را نابود می‌کند. سیروس کاغذها را زیر لباسش برد و بخشی از آن را زیر کش شلوارش جا داد تا نیفتد. سیروس را به شیده نشان دادم و گفتم:«داستان چی می‌دزده از تو کمدت؟» شیده که کلافه شده بود صدایش را یک هوا بالاتر برد و گفت:« اصلا تو مگه نمردی؟ چرا اینقدر میپلکی اینجا؟‌ داستان جدیدته. خب که چی حالا؟ ها؟ چیه؟ بیا بزن» بدون اینکه کاری بکنم شیده خودش زد توی گوش خودش. انگار این‌ها همگی دوست دارند مغرورِ زیبا باشند! خوب یادم است. داستانی که چند صفحه آخرش نصفه نیمه مانده بود و بهترین داستانی می‌شد که تا قبل از مرگم نوشته‌ام. لحظه‌ای سکوت کردم و به شیده خیره شدم و از انتهای دیافراگمم داد زدم:« بهترین داستان من توی تنبون سیروس چیکار می‌کنه؟» موهای شیده باد خورد و چند قدم رفت و با صدای لرزانش گفت:«به کش شلوارش فقط گیرش داده، بزن ویدیو چک ببین از اول! بیشترش زیر بلوزشه» خودش را زده بود به نفهمی. مهزاد کمرش را صاف کرد و دستی توی موهایش کشید و داد زد:«بابا بیا تو» فرهاد پشت سرش وارد شد و شیده کوباند به قفسه سینه‌اش و گفت:«دوباره شدیم سه تا!» نگاهش کردم و گفتم:«دوتا! تو مردی»‌ فرهاد وارد خانه شد و به عکس خودش روی دیوار نگاه کرد و خمیازه‌ای کشید. آدم ساکتی است. کار خاصی هم نمی‌کند. کارایی ویژه‌ای هم ندارد.
یعنی بود و نبودش فقط چندتا ظرف بیشتر و کمتر کثیف می‌کند و شیده برای این حجم از تاثیرگذاری این آدم، خودش را انداخت جلوی ماشینش. یعنی می‌خواهم بگویم «همیشه میگن خودتونو برای مردا نکُشید. اینا قدر نمی‌دونن، فقط میرن پزشو میدن!»
ادامه دارد….


منبع: کانال تلگرام آپارتمان شماره 25 - مونا زارع طنزنویس
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره آپارتمان شماره 25 -«قسمت دوازدهم» نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: آپارتمان شماره 25 ، قصه ها ، قسمت دوازدهم ، مونا زارع ، طنزنویس ، روزنامه همشهری ، روزنامه شهروند ، داستان طنز ، نامه به دخترم ، داستانهای کوتاه ، رمان ، رمان عشقی ، مرگ