فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آپارتمان شماره 25 -«قسمت نهم»

آپارتمان شماره 25 -«قسمت نهم»

ویرایش: 1395/5/9
نویسنده: chaampol

پشت سر شیده، توی اتاقش ایستاده بودم. ریملش را از کشو درآورد و به آینه نزدیک‌تر شد. دهانش را باز کرد و ریمل را به مژه‌هایش کشید. عادتمان بود هر سه‌شنبه با هم برویم کوه و شیده هر هفته داستان زندگی‌اش و رفتن شوهرش را از اول برایم بگوید و من هم صدای هندزفری‌ام را بلند‌تر کنم. سوهان ناخن را از روی میزش برداشت و فرو کرد زیر ناخنش و خاک‌های زیرش را بیرون کشید. خودش را توی آینه نگاه کرد و زیر لب چیزی به خودش گفت. از روی صندلی جلوی ‌آینه‌اش بلند شد و پایش به لباسی که کف زمین افتاده بود، گیر کرد. خانه شیده شلخته‌ترین خانه‌ای است که بشر به عمر خودش دیده. کف زمینش هر چیزی را می‌توانستی پیدا کنی، از لباس مجلسی دوران نامزدی‌اش تا سفره غذای یک هفته پیش که هنوز وقت نکرده و کائنات همراهی‌اش نکرده‌اند تا جمعش کند. پوسته‌های تخمه را که به لباس چسبیده بود، تکاند و لباس را تنش کرد و گفت: «مهزاد خودتو می‌بندی به تخت مامان؟ من امروز سرم شلوغه» صدای خفه مهزاد از اتاقش آمد که یعنی بسته است. شیده لای در اتاق مهزاد را باز کرد. مهزاد دهانش را چسب زده بود و دست‌هایش به میله تخت بسته شده بود. قبل از مرگم بالای تختش یک آویز درست کرده بودم که کتاب به آن آویزان کند تا موقع ترکش بتواند کتاب بخواند. هرچند که مهزاد معمولا مجله ماشین آویزان می‌کرد و آن‌قدر به عکسش خیره می‌شد که روانی‌اش می‌کرد و وقتی می‌فهمید کلا نمی‌توانند ماشین بخرند دوباره معتاد می‌شد. شیده رفت بالای سر مهزاد و گفت: «دهنتو چرا می‌بندی حالا؟ چه ربطی داره؟» چسب را از روی دهان مهزاد کند و مهزاد جیغ زد: « نکن من دهنم لقه ساختمونو می‌ریزم بهم. ببند دهن منو» شیده چسب را چپاند توی دهان مهزاد و از اتاق بیرون رفت و گفت: «زده به مغزت» دنبال شیده رفتم. کنار تختخوابش دولا شد و روی زمین زانو زد. تشکش را بالا زد. عرق‌گیر شوهرش فرهاد هنوز زیر تشک مانده بود. با نوک انگشتانش عرق‌گیر را برداشت و چند برگ کاغذ از زیرش توی هوا چرخید. یکی از کاغذها جلوی پایم افتادم. دست خطش آشنا بود. خیلی آشنا. همان‌قدر که خودم را می‌شناسم، این دست خط را هم می‌شناسم. نمی‌دانم این را چه کسی مد کرده که بعد از مرگ همه چیز مرموز باشد. ما مرده‌ها علاوه بر این‌که یک زوزه بی‌خود توی گوشمان می‌پیچد و صداها برایمان اکو دارد، همه چیز را پر از‌هاله و ایهام می‌بینیم که یعنی مثلا خیلی مرموز و خاصیم جز جو دادن به خودمان فایده دیگری هم نداریم. خواندن دست خط برایم سخت بود. چشم‌هایم را ریز کردم. خط اول نوشته بود؛ «خانه بوی دارچین می‌داد، درخانه باز شد..» شیده کاغذ را برداشت. خودش را دوباره توی آینه نگاه کرد و از اتاق بیرون رفت. مهزاد از تختش بازشده بود و سرش توی یخچال بود. شیده کفش‌هایش را پوشید و گفت: «سرتو بکش بیرون. زردآلو نداریم» مهزاد لباسش را بالا زد کمرش را خاراند و درحالی ‌که هنوز سرش توی یخچال بود، گفت: «زردآلو نمی‌خوام که گیر دادی» شیده سر جایش ایستاد و گفت: «پس چی؟» مهزاد سرش را از یخچال بیرون آورد و با صدای خسته‌اش گفت: «چوبش مادر من» شیده درخانه را باز کرد و دنبالش دویدم که سیروس جلوی در بود. شیده سیروس را کنار زد و گفت: «سیروس جان الان وقت ندارم. بکش اونور» سیروس جلوی شیده را گرفت و اشاره کرد بروند داخل خانه. خنده‌ام گرفت. وقتی سیروس اینطوری ساکت می‌شود و چشم‌هایش را باریک می‌کند، فقط و فقط احمق‌تر به نظر می‌رسد. بیشتر دخترهایی که ولش کردند، به خاطر همین بوده که سیروس پشت تلفن آدم بامزه‌ای است اما وقتی می‌رود سر قرار آن‌قدر چشم‌هایش را باریک می‌کند و با سکوت نگاهشان می‌کند تا مرموز به نظر برسد که دخترها به خاطر هیزی ممتد و مکرر ولش می‌کنند. مهزاد یک خربزه درسته را از توی یخچال بیرون آورد و کوباند به گوشه میز تا بشکند. سیروس هم با همان قیافه‌اش گفت: «به باغچه من دست زده بودی؟» شیده کفش‌هایش را دوباره در آورد و گفت: «چرا باز قیافت شبیه احمقا شده؟» مهزاد تکه‌ای خربزه توی دهانش گذاشت و با دهان پر گفت: «سیروس بیا خربزه با عسل بخوریم. فهمیدی الکی جو میدن می‌کُشه؟ میگن یه چیز دیگه‌اس اصلا قضیه‌اش، این‌جوری میگن دست زیاد نشه» سیروس به طرف مهزاد رفت و تکه‌ای خربزه برداشت و گفت: «تو دم باغچه بودی. جای چنگول روی خاک‌هاس. ناخنتو ببینم» شیده کلافه به نظر می‌رسید. ناخنش را جلوی سیروس گرفت. سیروس خربزه‌اش را قورت داد و به ناخن‌های شیده نزدیک شد و گفت: «خونتونم مثل زیر ناخونات تمیز بود، شوهرت نمی‌رفت. اوکی پس سوءتفاهم شده» سیروس نیمه تکه شده خربزه را برداشت و به طرف در رفت. بی مغزتر از این تپل وجود ندارد که به وجود مواد شوینده و پاک‌کننده هنوز توی زندگی‌اش پی نبرده و سینا هم می‌گفت که سیروس به نظافت خشک معتقد است و حتما برای خودش پیش نیامده دست‌هایش را بشوید که شکش به شیده برطرف شد. سیروس
از خانه بیرون رفت و توی راه پله ایستاد. شیده دوباره کفش‌هایش را پوشید و در خانه را باز کرد. سایه سیروس روی پله‌ها افتاده افتاده بود. شیده در خانه را بست و دوباره کفش‌هایش را درآورد...


منبع: کانال تلگرام آپارتمان شماره 25 - مونا زارع طنزنویس
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره آپارتمان شماره 25 -«قسمت نهم» نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: آپارتمان شماره 25 ، قصه ها ، قسمت هفتم ، مونا زارع ، طنزنویس ، روزنامه همشهری ، روزنامه شهروند ، داستان طنز ، نامه به دخترم ، داستانهای کوتاه ، رمان ، رمان عشقی ، مرگ