فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آپارتمان شماره 25 -«قسمت هشتم»

آپارتمان شماره 25 -«قسمت هشتم»

ویرایش: 1395/5/9
نویسنده: chaampol


روز عروسیمان سینا خواب ماند. شب قبلش تا صبح داشت فیفا بازی می‌کرد و از رابطه‌های قبلی‌اش به شکل محکم و سفتی بیرون می‌آمد. بعدش هم در اتاق را روی خودش قفل کرده بود و خوابیده بود. روز عروسی هم از وقتی بیدار شد، حالت تهوع داشت و بین راه 5بار کنار جاده بالا آورد تا تب کرد. آخرش هم مجبور شدیم تور سرم را خیس کنیم و بگذاریم روی شکمش تا تبش پایین بیاید. بعد از عقد هم یک هفته توی بیمارستان خوابید و دکتر گفت به‌خاطر افسردگی بدنش حالت‌های رمانتیک را پس می‌زند و زیاد بهش گیر ندهم. حالا امروز بعد از 8‌سال دارد با یک پالتو تانگو می‌رقصد. من اما خوشبینم. بدنش دارد دفع سموم می‌کند و مثل همیشه من را دوست دارد و فقط دم نمی‌زند. سیروس جلوی در خانه رسید و داد زد: «وحشی ولش کن! بندازش این‌ور.» سینا سرجایش ایستاد و به سیروس اشاره کرد جلو نیاید. سیروس چند لحظه متوقف شد و زیر لب گفت: «ششش، آروم، آرووم باش.»‌ سینا پالتو را انداخت روی کابینت و گفت: «چته؟ گاوم مگه؟» همیشه احساس کرده بودم سیروس سینا را می‌پزد تا زندگی ما گرم بماند و عشقش حفظ شود. مرسی سیروس. مرسی که کائنات هستی‌ات را در کنار ما گذاشته. این جمله را همیشه شیده می‌گوید و اوایل فکر می‌کردیم دارد به مردها نخ می‌دهد اما بعدش فهمیدیم حالت جمله عرفانی است. سینا به سمت اجاق گاز رفت و سیروس با آن هیکلش دوید سمت آشپزخانه و پالتو را قاپید. سینا کتری آب جوش را از روی گاز برداشت و به طرف سیروس گرفت و گفت: «بندازش اونور، بدو.» سیروس با پالتو چرخی زد و گفت: «تو غلط کردی. من اول همون شب که روی مبل خردلیه دراز کشیده بودم گفتم میخوامش. نگفتم؟» سینا با کتری یک قدم جلو آمد و گفت: «نگاهتم نمی‌کنه. روی مبل خردلیه گفتی؟» سیروس با سرش تأیید کرد و سینا کتری را روی گاز گذاشت و گفت: «برو بابا. رو مبل خردلیه که قبول نیست.» سینا پالتو را از دست سیروس کشید و سیروس کوباند توی پیشانی سینا و تکه‌ای از خز پالتو را کند که در اتاق باز شد و مهزاد از اتاق دوید بیرون. صورتش سفید شده بود و موهای پسرانه‌اش توی هوا پریده بود. سینا و سیروس سر جایشان ایستادند و مهزاد را نگاه کردند. مهزاد چند کتاب از کتاب‌هایی که وسط خانه بود برداشت و به سینا و سیروس نگاه کرد و گفت: «چیه؟! چتونه؟» سحر هم از اتاق بیرون آمد و سینا پالتو را پرت کرد روی کابینت و مهزاد از خانه بیرون دوید. سحر سیروس را نگاه کرد و یک لیوان از کابینت بیرون آورد و روی لب‌هایش گذاشت تا بادکششان کند. این کار را هم من یادش داده بودم با این تفاوت که من با این کار صداهای عجیب درمی‌آوردم تا بخندیم و سحر لب‌هایش را بزرگ می‌کرد. توجهی به سینا و سیروس نکرد و دوباره به اتاق رفت. انگار نه انگار که نیم‌ساعت پیش دستش پیش مهزاد رو شده بود. نمی‌دانم آن چند دقیقه که نبودم چه گفته اما واقعا باگ بزرگی است که بعد از مرگ نمی‌توانی همزمان چندجا باشی. سینا برای خودش چای ریخت و رفت توی بالکن. سیروس خزه‌های تو مشتش را به لپ‌هایش مالید. سینا سرش را آورد داخل و گفت: «سیروس شیده اومد تو حیاط.» سیروس خز را گذاشت توی جیبش و گفت: «داره از آفتاب الهام و انرژی می‌گیره. من یه‌وقتایی پشت سرش صدا درمیارم از پنجره فکر می‌کنه صدای خورشیده طفلک.» سینا دوید داخل و لیوان را گذاشت روی میز و گفت: «بدو بریم پایین. این بفهمه ماری‌جوآناس بیچاره‌ای.» سیروس پشت سر سینا دوید و من هم پشت سرشان لیز خوردم. شیده زیر درخت نشسته بود و چشمانش را بسته بود. سینا و سیروس کنار باغچه زانو زدند و سیروس برگی از گیاهش کند و گذاشت کف دست سینا و آرام گفت: «حال کردی؟» سینا گیاه را بو کرد و با صدایی که سخت شنیده می‌شد، گفت: «این ماری‌جوآناست؟ برگاش چرا اینجوریه؟» سیروس گیاه را از کف دست سینا برداشت و گفت: «هیس! آمریکاییه چون.» سینا برگ دیگری کند و گفت: «تپل این پونه‌اس! بدبخت این پونه‌اس. الاغ این پونه‌اس.» سیروس از لبه باغچه بلند شد و گفت: «ساکت بابا. خودم دیشب امتحانشون کردم. بوش می‌کنی مغزت سوت می‌کشه.» شیده دستانش را به هم کوبید و داد زد: «لعنت به شماها، انرژی پرید! چی می‌گید؟» سیروس یکی از برگ‌های پونه را جلوی شیده گرفت و گفت: «خانم دکتر این چیه؟» شیده دماغش را نزدیک برد و گفت: «پونه وحشی» سیروس پونه را توی جیبش گذاشت و داد زد: «بابا شماها خیلی نفهمین دیگه.» کنار سینا، لبه باغچه زانو زدم و به خاک خیره شدم. تکه کاغذ سفید توی خاک نبود. هیچ لکه سفیدی توی خاک برق نمی‌زد. چندباری آمده بودم و بهش سر زده بودم تا بفهمم چیست اما این‌بار نبود. می‌توانستم حدس بزنم کار کیست. شیده دوباره چشمانش را بست و دست‌هایش را لبه زانوهایش گذاشت. کنارش نشستم و به دست‌هایش نگاه کردم. زیر ناخن‌های لاک‌ زده‌اش خاک نشسته بود. حالا می‌توانم باور کنم که شاید آدم‌های این آپارتمان بیشتر از چند دوست سا
ده‌لوح شکست‌خورده توی زندگی‌شان هستند...


منبع: کانال تلگرام آپارتمان شماره 25 - مونا زارع طنزنویس
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره آپارتمان شماره 25 -«قسمت هشتم» نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: آپارتمان شماره 25 ، قصه ها ، قسمت هشتم ، مونا زارع ، طنزنویس ، روزنامه همشهری ، روزنامه شهروند ، داستان طنز ، نامه به دخترم ، داستانهای کوتاه ، رمان ، رمان عشقی ، مرگ