فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آپارتمان شماره 25 -«قسمت هفدهم»

آپارتمان شماره 25 -«قسمت هفدهم»

ویرایش: 1395/6/19
نویسنده: chaampol

ما روح‌ها مسخره پدر ملت نیستیم که هرکسی دلش خواست احضارمان کند، بعدش که حسش پرید، بیندازتمان آن دنیا و دوباره چند روز بعد که تنگش گرفت، احضارمان کند. مثل حالا که همه‌شان توی خانه سیروس، روی زمین، دور هم حلقه زده بودند. من و جمال هم گوشه خانه ایستاده بودیم و نگاهشان می‌کردیم. سینا کیسه یخی روی گونه‌اش گذاشته بود و سرش را پایین انداخته بود و زیر چشمی به پسری که بالای مجلس نشسته بود، نگاه می‌کرد. مهزاد می‌گفت: مثل آب خوردن روح احضار می‌کند اما من می‌دانستم که مهزاد 6ماهی هست با این شیربرنج که اسمش شایان است، دوست شده و می‌خواهد طرف را بکند توی چشم شیده. جمال کنارم نفس عمیقی کشید و گفت: «این ملت هنوز نفهمیدن روح با نعلبکی احضار نمیشه.» نگاهش کردم و گفتم: «آره احمقای ساده! با چی احضار میشه؟» چشم‌هایش را ریز کرد و گفت: «با پیشدستی!» قیافه‌اش را نگاه کردم. چشمش را از سحر برنمی‌داشت و سحر درحالی ‌که داشت خمیازه می‌کشید، خودش را به سینا تکیه داده بود و قلنج انگشتانش را می‌شکاند. پسرک روح احضارکن به سیروس اشاره کرد که چراغ‌ها را خاموش کند. سیروس هم که عاشق راه انداختن جو و از الان می‌دانستم دارد با دمش گردو می‌شکند که از فردا می‌خواهد به هر دختری که دید بگوید خانه‌اش کلینیک احضار ارواح است و دعوتشان کند بیایند روح‌بازی! همه جا خاموش شد و سیروس چند جایی شمع روشن کرد. کاسه آبی گذاشت وسطشان و از همه‌شان خواست چشم‌هایشان را ببندند. شیده پای شکسته‌اش را روی زمین دراز کرده بود و بازوی فرهاد را محکم گرفت و چشم‌هایش را جوری بست که بتواند زیرچشمی فرهاد را داشته باشد که به فاصله چشم بستنشان شوهر رونده‌اش در نرود. سینا با چشم بسته با آرنجش کوبید توی پهلوی سیروس تا آن صدای ترسناک را از ته گلویش درنیاورد و جو راه نیندازد. شایان عکسم را انداخت توی کاسه آب و نعلبکی را گذاشت روی مقوا. زیر لب گفت: « نیکی صدامونو می‌شنوی؟ اگر می‌شنوی حرکتی کن» کمرم را خاراندم و جمال زیر لب فحشی داد. خوبی این یکی دنیا این است که فحش چیز بدی نیست. راحت می‌توانی چاک دهانت را باز کنی و جلوی هرکسی فحش ناموس بدهی و به کسی برنخورد، چون اصولا چیزی به نام ناموس اینور وجود ندارد. شایان دوباره زیر لب گفت: «نیکی حرکتی کن» مهزاد چشمش را باز کرد و شایان با سرش اشاره کرد کارش را بکند. مهزاد میز پشت سرش را تکان داد و گلدان رویش روی زمین پرت شد. شیده و سحر جیغ زدند و چشمشان را باز کردند. جمال آدامسش را ترکاند و گفت: «احمقا!» شایان عرق کرده بود و گفت: «داره میاد. نیکی به ما بگو اون‌روز کی زنگ خونه رو زد» پسره پشمالو سوال به جایی پرسید. کسی زنگ آیفون را زد که یادم نمی‌آید چه کسی بود. شایان توی کاسه را نگاه کرد و گفت: «میگه یه زن!» من غلط بکنم بگویم زن! مهزاد چشمش را باز کرد و به سینا اشاره کرد. شایان به کاسه نگاه کرد و گفت: « میگه سینا توی خونه بود» سینا خندید و گفت: «زرتی! داداش من بازار بودم» مهزاد به شایان اشاره کرد کوتاه نیاید و با دست‌هایش نشانه‌های ناشایستی می‌داد که به نظر می‌آمد قرار است پدر سینا دربیاید! شایان داد زد: «میگه سینا خونه بود.» همه چشم‌هایشان را باز کردند و سینا را نگاه کردند. شایان مردمک چشمش را بالا برد و داد زد: «کی به سینا خبر داد بیاد؟» مهزاد با شستش لایکی حواله شایان کرد و شایان از حال رفت. جمال که خیره مانده بود، از جیبش یک مشت تخمه درآورد و داد دستم و گفت: «تخمه بهشتی بزن» شیده صدایش را صاف کرد و گفت: «من به سینا خبر ندادم!» مهزاد گفت: «منم خبر ندادم.» همه به سیروس نگاه کردند که هنوز چشم‌هایش بسته بود. شیده داد زد: «سیروس تو گفتی؟» سیروس چشم‌هایش را باز کرد و گفت: «من نیکی رو دیدم. الان نشسته وسطمون بچه‌ها» همین کارها را می‌کند که به خاطر خالی‌بندی‌های مکررش درجوانی از پزشکی قانونی گواهی ناقص‌العقلی گرفت و معاف شد. من دقیقا پشت سرش نشسته بودم و باز داشت تلاش می‌کرد تأثیرگذار باشد. چند ثانیه‌ای همه نگاهش کردند و فرهاد گفت: «سیروس خان چی تنشه؟» سینا گلدان شکسته روی زمین را برداشت و پرت کرد طرف فرهاد و داد زد: «به تو چه چی تنشه؟! با زیدت مگه داری چت میکنی؟» سیروس چشمش را مالید و گفت: «چقدر خالتوری تو دیگه! زید چیه؟! عربیه؟» مهزاد به سینا نزدیک‌تر شد و گفت: «سینا شاکری کی خبرت کرد نیکی مرده؟» سیروس گفت: «منم خبر نکردم. غذاشون داشت می‌سوخت» سینا به سحر نگاه کرد که سرش را پایین انداخته بود و با فکش بازی می‌کرد و گفت: «یه زن!» حالا که فکر می‌کنم خوب یادم می‌آید که سینا خیلی زودتر از بقیه خبر مرگ من را فهمیده بود که 10دقیقه‌ای از آن سر شهر، با آن صدای ترمز رسید به آپارتمان شماره 25!


منبع: کانال تلگرام آپارتمان شماره 25 - مونا زارع طنزنویس
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره آپارتمان شماره 25 -«قسمت هفدهم» نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: آپارتمان شماره 25 ، قصه ها ، قسمت هفدهم ، مونا زارع ، طنزنویس ، روزنامه همشهری ، روزنامه شهروند ، داستان طنز ، نامه به دخترم ، داستانهای کوتاه ، رمان ، رمان عشقی ، مرگ