فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 6

دخترک برده - قسمت 6

ویرایش: 1395/6/30
نویسنده: chaampol
یعنی ... من نمی دونم چی بگم... کاش منم... بگذریم ... خسته شدم ازبس از دست این گودرز فرار کردم. حاضره منو بکشه اما جیبش بدون پول نمونه. پیر مرد خرفت خسیس.

- ببین. من دارم می رم تیسفون، اون طرف رود. اونجا من هم کار دارم هم خونه. یه روز اگه تونستی بیا به من سر بزن.

- باشه حتماً. کاش بیشتر می موندی پیشم. خیلی تنهام.

- امید وارم به همین زودی آزاد شده بیای پیشم.

- منم امید وارم.

و از کنار عاصیه بلند شد و به سمت در مغازه رفت. هنوز به در نرسیده بود که خشکش زد. سریع برگشت و دست عاصیه را گرفت و کشاند.

- ایناهاش. خودشه. اینجاست.

- کی اینجاست؟ چرا دستمو می کشی؟

- ببین، اون مردو می بینی توی مغازه ی رو به رویی؟

- خب، کدومشون؟

- اونی که یه انگشتر بزرگ دستشه.

- خب؟

- این همون اربابمه که چند روز پیش آزادم کرد.

- خب... حالا، یعنی که چی؟

- همین طوری گفتم که اگه یهو یه روز اومد، حواست جمع باشه.

- اگه به شانس من باشه هیچ وقت نمیاد.

- حالا خود دانی. امید وارم پات زود خوب بشه.

- چیز خاصی نیست. حتما زود خوب میشه.

- خدا حافظ

- به امید دیدار.

و ایژک از مغازه رفت و با خودعطر آزادی را برد. همین چند دقیقه ای که عاصیه با او صحبت کرد بر تشنگی اش به آزادی افزود. تا آخر شب همه اش به خودش در لباس آزادی فکر می کرد. لباس های رنگارنگ بپوشد، غذاهای خوب بخورد و خودش صاحب اختیار خودش باشد...

با اینکه میان گرد و خاک و کاه روی زمین انبار خوابیده بود و صدای خرُخُر زن آشپز که برای نگهبانی از او اینجا خوابیده بود، گوش خراش به نظر می رسید، اما همین تصورات برای عاصیه لذتی وصف نا پذیر بود. در همین هنگام عاصیه داشت نقشه ی جدیدی می کشید، می توانست چند روزی درست رفتار کند تا گودرز او را به کسی بفروشد، بعد از دست آن ارباب جدید فرار کند. گودرز چون خودش برده فروش بود حواسش خیلی جمع بود و نمی شود از دست او فرار کرد.....ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 6 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: دخترک برده ، قسمت 6 ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، رمان عشقی ، سرگرمی