فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 5

دخترک برده - قسمت 5

ویرایش: 1395/6/30
نویسنده: chaampol
آشپز که زن چاق و با تجربه ای بود، از شیشه های ادویه و دارو ها مقداری مرهم آماده کرد و روی پای عاصیه بست. گودرز از عصبانیت فقط از این طرف تا آن طرف مغازه راه می رفت و به خودش ناسزارمی گفت، ناگهان از کوره در رفت و به سمتش آمد:

- باید حتماً زیر مشت و لگد بکشمت تارباور کنی راست می گم؟ ها؟!

- شما گفتی اگه یه دفعه دیگه فرار کنم این کارو می کنید، من که نخواستم فرار کنم.
صدای فریادش کل بازار پیچید:

- پس از پنجره پریدی پایین که چی بشه؟!
- می ترسیدم تنبیهم کنید! داشتم از شلاق فرار می کردم، نمی خواستم برم، با دخترا دعوام شد، قرار نبود به این خاطر تنبیهم کنید. به خاطر همین فرار کردم.

- اه .... تو مثل اینکه نمی خوای آدم بشی دختره ی زبون دراز!؟! ....

و آب دهانش را قورت داد و بعد از نفس عمیقی ادامه داد:

- یک دفعه ی دیگه اگه دست از پا خطا کنی، باور کن، به اهورا مزدا قسم، زنده زنده کبابت می کنم! ...

و صدایش را بالا تر برد:

- و وقتی می گم این کارو می کنم باور کن که این کارو می کنم!!!

هیچ کس تا به حال صدای گودرز را به این بلندی نشنیده بود. همه شوکه شده بودند.
یکی از زن هایی که عاصیه را از خیابان آورده بود هنوز کنارش مانده بود. سرش را که بالا آورد عاصیه صورتش را دید. آشنا به نظر می آمد. لبخندی زد و گفت:

- منو نشناختی؟!

عاصیه هنوز مردد بود، چهره اش خیلی آشنا بود اما یادش نمی آمد کجا دیده اش.
- من... راستش... خیلی برام .... وایسا ببینم!... ایژک، تویی؟

ایژک با علامت سر تایید کرد.

- اومده بودم اینجاک که ببینمت. حسابی شلوغ کاری راه انداختی ها! هنوز نتونستی باهاش کنار بیای؟

- نه بابا، هنوز دستش گیرم. نتونسته منو به کسی بفروشه، اما... تو چیکار کردی؟! ... تو مگه ... وایسا... مگه همین چند هفته پیش گودرز نفروختت؟ چرا لباس زنای آزاد رو پوشیدی؟

- اربابم آزادم کرد
- چی؟! مگه میشه؟
- می بینی که شده. چند روز که توی خونه ش بودم و براش کار کردم گفت که برم. خیلی بی مقدمه. حتی یکم بهم پول هم داد تا بتونم زندگیمو تنها ادامه بدم. لباسامو می بینی؟
لباس فوق العاده ای بود. روی چین های دامنش طرح و نقش فراوانی با رنگ های قشنگ بود و در نور می درخشید. پیراهن بلندش هم تا روی سرش رسیده بود و موهایش را پوشانده بود...ادامه دارد..


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 5 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: دخترک برده ، قسمت 5 ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، رمان عشقی ، سرگرمی