فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترک برده -  قسمت 1

دخترک برده - قسمت 1

ویرایش: 1395/6/30
نویسنده: chaampol
شاید در تمام شهر، کسی به اندازه ی ((گودرز برده فروش)) عصبانی نبود. پیرمرد نفس نفس زنان، در حالی که زیر لب به خودش نا سزا می گفت این طرف و آن طرف می رفت. هوای گرم ظهر تابستان «سلوکیه» هم خودش مشکلی بود برای این پیر مرد. تمام اتاق ها و مغازه های کناری بازار برده فروشان را گشته بود ولی اثری از این تکه ی آتش نبود. همیشه دردسر درست می کرد. - عاصیه....! خودت می دونی که اگه دستم بهت برسه چیکارت می کنم! ...
این کلمات را در حالی فریاد می زد که خراب کاری هایش را به یاد می آورد. یک بار که گودرز از دست پختش برای یک مشتری تعریف می کرد، جلوی روی مشتری گفت این حرف ها دروغ است و اصلاً آشپزی بلد نیست. مشتری های دیگر را هم هر کدام جور دیگری پرانده بود. یکی را با بی ادبی ، یکی را با حرف های تند، یکی را با اظهار ضعف و ناتوانی و... - امید وار باش یا دستم بهت نرسه، یا قبل از اینکه برسه بمیری، وگرنه تا آخر عمرت آرزوی مرگ می کنی! شاید داخل انبار زیرزمین خودش را مخفی کرده باشد. با این فکر گودرز به سرعت به سمت پله های زیرزمین رفت. آرام و بی سر و صدا قدم بر می داشت. این وروجک فکر خوبی کرده بود. برای گمراه کردن فکر ها و فرار در فرصت مناسب جای خیلی خوبی برای مخفی شدن بود. انبار تاریک و نمور بود، اما پیدا کردنش کار سختی نبود، کافی بود از حقه های خودش استفاده کند، پس بدون اینکه زحمت گشتن کل زیر زمین را به خود بدهد فریاد زد: - پیدات کردم دختره ی بی همه چیز! و همانطور که انتظارش را داشت از پشت یکی از سبد های سیب زمینی انتهای انبار صدای خش خشی آمد. با تمام سرعت به سمتش رفت و سبد را کنار زد: چیزی نبود. رویش را برگرداند، دخترک ژنده پوشی که همه ی مصیبت ها از زیر سرش بلند می شد داشت آرام آرام به سمت در می رفت ، با دیدن پیرمرد برده فروش به سمت در هجوم برد اما در قفل بود. تمام امیدش نا امید شد، تپش قلبش زیاد شد و فکرش کار نمی کرد ، ترس به جانش افتاد. دست سنگین گودرز از پشت چنگی در موهایش زد و با قدرت روی زمین پرتش کرد. از آنجا که عاصیه می دانست چه اتفاقی قرار است بیفتد، خودش را روی پاهای گودرز انداخت: - غلط کردم ، تو رو خدا نزنید، دیگه فرار نمی کنم، باور کنید، قول می دم، قول می دم ، فقط نزنید ... هر کار که بگید می کنم ... گودرز شلاق دستی اش را در هوا می چرخاند و بدون اینکه درست ببیند، روی تن دخترک فرود می آورد و سعی می کرد به التماس های او گوش نکند. - همون طوری که دفعه ی پیش قول دادی؟ یا دفعه ی قبلش؟ عاصیه که می دید شلاق ها امانش نمی دهد و التماس هایش به دل سنگ گودرز راهی ندارد، خود را روی زمین عقب کشید، و کنج دیوار کز کرد و یک سبد خالی که کناری افتاده بود را سپر خود کرد....ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دخترک برده - قسمت 1 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: دخترک برده ، قسمت 1 ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، رمان عشقی ، سرگرمی