فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

او یکزن -  قسمت نود و هشتم

او یکزن - قسمت نود و هشتم

ویرایش: 1395/6/30
نویسنده: chaampol
بعدا فهمیدم ؛ همیشه بعدها میفهمیدم؛ علیرضا به شهرام گفته بود؛ و شهرام به من...
شبنم سوار ماشینش شده بود و یکراست رفته بود مقر فرماندهی سردار؛ بیشتر از سی سال بود که همدیگر را میشناختند؛با هم زندان بودند؛ شکنجه دیده بودند ؛ بچه و عزیز از دست داده بودند و بعد از کشته شدن مهرداد؛ سردار که آن زمان؛سردار نبود ؛ به شبنم ؛ پیشنهاد کار ؛ درگروهشان را داده بود! حتی وقتی شبنم ؛ دو سالی را به اسم مجازات؛ در بیمارستان روانی بود.
سردار میدانست شبنم آدم باکفایتی ست و هم بند زن شهیدش ؛ صدیقه....

شبنم با چادر و عینک تیره ؛ آهسته وارد مقر فرماندهی شد ؛ به سردارگفت: اون کشیش پسرته ! تو هم میدونی! به نظرم همیشه میدونستی و نمیخوای باور کنی...سردارگفت: دنیام بگن اون پسرمه؛ من میگم نیست!

شبنم گفت: جاهاشون عوض شد ؛ برای اینکه مهرداد، نتونه پیداشون کنه ؛ اونو جای بچه ی من؛ بردن شبانه روزی ارمنیا! رییس زندان؛ جای دیگه ای نمیشناخت!یادته که بعد از اون ماجرا ؛ نوید رو کشتن؛رییس زندان هم استعفا داد و نمیدونم...دیگه هیچوقت ازش خبری نشنیدم! رییس زندان؛ همون شب که میخواست آذر رو ببره؛ گفت حسینو میده اقلیتا بزرگ کنن، که اینا هرگز شک نکنن و دستشون به بچه ی تو و صدیقه نرسه!..سردار گفت: خب به من چه؟خود این کشیشم که میگه مسلمون نیست! شبنم گفت:معلومه خب ! با مسیحیا بزرگ شده!
سردار گفت: یه مسلمون واقعی؛ وقتی میفهمه مسلمونه ؛ برمیگرده یا لااقل تو روی پدرش و عقاید پدر واقعیش واینمیسه!...شبنم گفت: اینا مهم نیست! اون یه عمر تنها و بلاتکلیف بوده و اینا الان از سر لجبازیه...مهم اینه که مومنه و یکتاپرست! چیزی که تو و صدیقه میخواستین! تو کنار زن دومت و بچه هات بودی؛اون طفلکی بی نام و نشون...تو یه شبانه روزی غریب ؛که حتی زبونش؛ زبون مادریش نبود ؛ سردار داد زد: بالاخره مسلمون هست یانه؟ با ما هست یا نه؟ اگه نمیخواد تو دین خودش بمونه ؛ پس ملحده! دین ما استثنا نداره !
شبنم گفت: تو هیچوقت اینجوری نبودی! انقدر متعصب و دگم نبودی ؛ صدیقه هم نبود! اون فقط قبل از مرگ؛ آرزو کرد بچه ش آدم خوبی بشه و پیتر؛خوبه!
سردار داد زد: هی نگو پیتر! اون یا حسینه یا یه کافر یاغی! چه فایده داره آدم خوب باشه؛ ولی ضد پدرش ؟ ضد عقاید و باورهایی که چند نسل خانواده ش؛ براش جنگیدن و کشته دادن.اون حق نداره جلوی من بگه پدر آسمانی! وقتی مادرشو کشتن و من زیر شکنجه له میشدم ؛ اون کجا بود؟ من فقط به امید اون و نسل اون زنده موندم.ولی اون قبولم نداره!

شبنم گفت: خب اینا نسل ما نیستن! اگه این همه سال ؛ براش صبر کردی که برگرده؛ حالا بخاطر من بذار بره ؛ اگه هردوتون ذاتتون خوب باشه ؛ بالاخره باهات دوست میشه!

سردارگفت: بخاطر تو؟ چرا تو؟! من و تو فقط ؛ همرزم بودیم ؛ همین! شبنم گفت: همین؟! تو میدونی؛ من عاشق توماس نبودم ؛ زنش شدم؛چون میکشتنش! میخواستم ناکام از این دنیا نره و اگه بشه؛ یه بچه ؛ یه یادگاری ازش بمونه و منم باکره؛دست اون مهرداد لعنتی نیفتم ! اینا رو به رییس زندان گفتم که قبول کرد؛ اون رییسه ذاتا مرد بدی نبود...تو میدونی همیشه چقدر...
سردار گفت: چقدر چی؟! شبنم گفت: چقدربرات احترام قایل بودم! سردارگفت: ما عمرمونو گذاشتیم پای عقیده مون! آرمانمون سر جاشه؛ حالا یکی مسلمونه و نمیدونسته ؛ خب توبه کنه ؛ برگرده؛ سخت نیست! کافیه آرمان ما رو قبول داشته باشه.
شبنم گفت : شاید نداشته باشه ؛ شاید با این تفکر بزرگ نشده! شاید اصلا این حد خشونت نسل ما رو ندیده! گناهش چیه؟
سردار گفت :خب اونوقت من مجبورم یادش بدم! مثل یه یاغی خیابون؛ باش برخورد میشه؛ درست مثل بقیه ی اونایی که تو زندانن؛حتی اگه بچه ی خودم باشه!

میدونی چند سال حبس بش میخوره به جرم تهمت و اغتشاش؟ موضوع دین نیست خانم.ما خون دادیم؛ عزیزامونو دادیم؛ وقتشه این نسل بفهمن! شبنم گفت:کوتاه نمیای؟سردار گفت :تا حالا اومدم ؟ شبنم آهسته دست در جیب مانتویش کرد و کلت را ازجیبش درآورد؛ رو به سردارگرفت؛ گفت:نه ! نفهمیدی؛ مثل بیشتر مردا که نمیفهمن...حسم بهت این مدت ؛ خیلی بیشتر از احترام بود ! یه عمر؛ عاشقت بودم؛ اما اگه میدونستم بابچه ی خودت این کارو میکنی؛ سالهاپیش میرفتم! ولت میکردم ؛ حالا بذار اون کشیش بره!

سردار لبخند تلخی زد؛ گفت: روی من اسلحه میکشی؟ من؛ تو رو از هیچی نجات دادم زن! شبنم گفت:آره ! من اونموقع یه زن درمونده بودم ! ولی |هیچی! نبودم ...مرد! مبارز و مادر و معتقد بودم...پس فکرت اینه که نجات بخش یه آدم |هیچی| بودی؟! بیچاره عمر از دست رفته ی من ؛ که با دستورات تو گذشت! ما دیگه جوون نمیشیم پدر حسین!و میدونی مرگ برام مهم نیست! تو ماموریتامو دیدی...هیچی برام مهم نیست! تو خانواده داری!
من چیزی برای از دست دادن ندارم! سردارگفت: فکر میکردم همفکریم.

شبنم گفت:بودیم...پابه پای هم تا اینجا اومدیم! فکر تو عوض شده نه من! تو مجیدی نیستی؛ تو مرد مبارزی نیستی که زیر اون همه شکنجه ؛ فریادشم کسی نمیشنید ! فقط فریاد الله اکبرت؛ |الله اکبر...الله اکبر|....

تو تمام راهروهای زندان ؛ صدای |الله اکبرت| زیر شکنجه ؛ میپیچید...
همه زیر لب الله اکبر میگفتیم ؛ همه مثل تو قهرمان ؛ میشدیم ؛ همه مجیدی بودیم! ...من عاشق همین شدم ! کجا رفت اون مجیدی؟!...
اون پدر حسین؟ اون مبارز مومن شکست ناپذیر؟ که الگوی همه ی ما بود ؟!....

چی شدی؟ نمیدونم ! خدا به داد کسی برسه که تو رو اینجوری کرد ! بذار پسرت بره سردار!... من میدونم مشکل تو فقط دین اون نیست؛ که عصبیت میکنه ! تو یه علی و امیر و احمد دیگه میخوای....مثل پسرای دیگه ت! سربازای دست به سینه و بله قربان گو !...

تو غلام حلقه به گوش میخوای! مثل من که هر چی گفتی گفتم ؛ چشم !...حتی سوالم نکردم! تو هم الان دیکتاتوری...چون تحمل عقیده ی متفاوت یا مخالفتو نداری!... هر دو میدونیم ؛ پیتر رو اذیت میکنن ؛ اونا ماجرا رو نمیدونن ! همین که کشیش یه کلیساست کافیه ؛ که درگیری لفظی جلوی مردم ؛ با یه سردار محترم و معروف نظام ؛ براش خیلی گرون تموم شه ! بذار بره...اون پسر صدیقه ست؛ آقای مجیدی.....پسرت رنجاشو ؛ تو بی مادری و بی هویتی کشیده.....سردار گفت :
و اگه نذارم ؟
شبنم آهسته گفت : خدا شاهده شلیک میکنم ؛ نمیکشمت! زمینگیرت میکنم ؛ میدونی نشونه گیریم خوبه ؛ سردار !
خودت بارها دیدی ... برای همین منو بردی تو گروهت...لعنتی ؛ اون بچه ته ؛ اسلحه را به سمت سردار گرفت ؛
...و گفت:
زمینگیرت میکنم .... بعد هم تو منو اعدام میکنی ؛ کاری که سالها پیش میخواستن بکنن! من خلاص میشم از این زندگی نکبت...پیتر رو بفرست بره! همین حالا که جایی نپیچیده.....تا دیر نشده ؛ یکی ؛ این وسط میمیره! ... شایدم بیشتر از یکی..خواهش میکنم ؛ من هیچوقت از تو خواهشی نکردم.... یالله... زود سردار !

سردار سرش را به تاسف تکانی داد و جلوی شبنم ایستاد ؛ گفت :
بزن ! شلیک کن شبنم !... بذار هر دو خلاص شیم ! بزن لعنتی !


منبع: کانال رسمی چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره او یکزن - قسمت نود و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: چیستا یثربی ، کانال رسمی چیستا یثربی ، او یکزن ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت نود و هشتم