فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

او یکزن -  قسمت هشتاد و سوم

او یکزن - قسمت هشتاد و سوم

ویرایش: 1395/6/31
نویسنده: chaampol
من مادرتو میشناختم....

چیستا با خودش فکر کرد،| چرا اینو بش گفتم؟ چرا الان؟! قرار بود نگم؟! چرا خدا؟ به خاطر شبنم ؟!|شاید.....

مثل اینکه برق مرا گرفته باشد؛ خشکم زد ! گفتم: از کی میشناختی؟ گفت:از اول ! حتی همون روزی که اومدی ؛ تاترمو دیدی و من بت ؛ پیشنهاد کار دادم! من برای تاتر ؛ دعوتت نکرده بودم ؛ ولی حواسم از دور؛ بت بود.همیشه!
تو اتاق فرمان بودم که میون تماشاچیا دیدمت ؛|!.....

|بسه چیستایثربی...نگو ! بقیه اش را به او نگو! | دوام نمی آورد ؛ زیاد از دختر خودت ؛ بزرگتر نیست! ....|

مادر باش! رحم کن !

|چیستا گفت: به بچه ها گفتم ؛ سرتو گرم کنن، تا من برسم ؛
میدونستم میای جلو خسته نباشید بگی!


| بسه چیستا نگو! به خاطر روح پدرت دکتر یثربی ؛ امروز نگو ! |....

اومدی جلو...مثل یه بچه ؛ خسته نباشید گفتی ! ذوق زده بودی ؛ بت گفتم ؛ تایپ بلدی؟

|نگو چیستا! خواهش میکنم !....|


گفتی ؛ تایپ بلدم !

گفتم:

دخترمم معمولا خونه ست؛ باید حواست؛ به اونم باشه روزا !
گفتی : |باشه ؛ چشم....|


!|نگو چیستا یثربی بیرحم !
نگو! بقیه ش را به این دختر نگو !...نویسنده ی لعنتی این قصه؛ خفه !.....|

|الان کی داره میگه: |نگو؟!| راوی کیه؟! چیستا یا نلی؟

هیچکدوم ! وجدان زخمی من ؛ نویسنده! نویسنده ی لعنتی این رمان لعنتی! وجدان زخمی چیستا حرف میزنه! ببین چه اشتباهی کردی نویسنده ! چه وقت بدی !

چیستا ادامه داد: تو زن شهرامی ؛ اما باید بدونی واقعا کی هستی! تو نوه شی!
نوه ی اون مردک!
هیولا!
همون که اون بلا را سر شبنم و مادر شهرام آورد؛ همون که پدر شهرامو لو داد و برای اعدام برد ؛

ما همیشه تقاص نسلای قبلو نمیدیم ؛ولی باید بدونیم !من به شهرام هم نگفتم ؛ فقط به خودت میگم ؛

|دیگه بسه چیستا! تمومش کن این قصه رو|____نه!درد وجدان !... نمیتونم ننویسم!......کاغذ دریای کف آلوده...منو با خودش میبره !..... |


چیستا ادامه داد : ببین ؛ آدم جایزالخطاست ؛ پدربزرگت ؛ خیلی اشتباه کرد ؛ خیلی!....تقاصشم ؛ هفت تا گلوله بود ؛ تو تنش ! درحالی که هنوز داشت ته دیگشو گاز میزد !
اما این آخرش نبود...تقاص اصلی مونده بود!....

وقتی اونو بردن زندان و بش بیست سال ؛ حبس خورد ؛ زنش به بدبختی افتاد ؛ آواره ؛ با یه بچه ی پنج ساله ؛ رو دستش...

همه ی اموالشونو ؛ طلبکارا بردن ؛ مردک کلی چک ؛ دست نزولخورا داشت.

مادربزرگت ؛ توی جوونی ؛ به تن فروشی افتاد ! دیگه شوهرش ؛ اون هیولا هم ؛ به دست شبنم کشته شده بود، انتقام خدا ! آذرگفته بود ؛ کاری میکنه همین بلا ؛ سر زن و بچه ش بیاد!

دخترشو با بیچارگی میذاشت پیش یه پیرزنی که دم توالت پارک میشست ؛ و روزی سه بار ؛ توالتوا رو می شست...

مادرت ؛ توی دستشویی ها ؛ بزرگ شد ؛ مادربزرگت میرفت سرکار ! تن فروشی !
بعد از انقلاب ؛ دیگه از آشناهای بانفوذشون؛ خبری نبود ! همه یا جیم شده بودن یا تغییر اسم و قیافه داده بودن ! دختره ؛ یعنی مادر تو ؛ توی مستراحا قد کشید ؛ خیلی جوون بود؛ شاید شونزده یا هفده ؛ که پیرزنه ؛ مرد....

حالا مادر جوون سبزه روی تو ؛ جای اون پیرزن بدبخت ؛ دم توالت میشست ! دختر فراری ؛ اون ایام ؛ توی پارک ؛ زیاد بود خیلی....

بعد از جنگ...خیلیهاشون ؛ خونه زندگی شونو ؛ از دست داده بودن؛ آواره و بی سر پناه بودن ؛ حوالی سالهای شصت و نه ؛ مادرت میدید که اونا میان توالت ؛ مواد میزنن ؛ مادرت معتاد شد! بد جور!...


منبع: کانال رسمی چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره او یکزن - قسمت هشتاد و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: چیستا یثربی ، کانال رسمی چیستا یثربی ، او یکزن ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هشتاد و سوم