فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

او یکزن -  قسمت پنجاهم

او یکزن - قسمت پنجاهم

ویرایش: 1395/7/3
نویسنده: chaampol
علیرضا.....یار غار با وفا... ! نیکان گفت: و نلی من ؛ قلب شهرام ؛ دستم را گرفت و بوسید، و روی قلبش گذاشت....چیستا همان لحظه وارد شد و ؛ بوسیدن دست مرا دید، ولی خودش را به ندیدن زد. گفت : ظاهرا دکتر دستور ترخیص داده ؛ با همون قرصای همیشگی و جمله ی معروف|عصبی نشو!...|


به کلبه ی نیکان برگشتیم.سهراب هم بود ، نگران حال من بود. خدایا من هر سه ی آنها را دوست داشتم ، تنها کسانی که در عمرم داشتم و به من علاقه داشتند ؛ اول شهرام ؛ بعد چیستا و سوم سهراب ! کاش این سه نفر باهم خوب بودند!....



به چیستا دم در گفتم : صبح ؛ ماهی تازه خریدم ؛
شما و سهرابم بیاین ؛ باهم کباب کنیم ؛ بخوریم. چیستا لبخند تلخی زد و گفت: باشه ؛ یه وقت دیگه! شهرام بی توجه به آن دو ؛ وارد خانه شد. گفت: ببخشید! من دستم یه کم درد میکنه. باید استراحت کنم ! معنی این جمله این بود که آنها بروند؛ حرف زدن شهرام را دیگر خوب میشناختم ؛چیستا و سهراب ؛ قصد ماندن هم نداشتند ؛ فقط میخواستند مطمین شوند حال من خوب است. گفتم: چیستا جان ؛ حالا که میدونی زنش کیه! درواقع یه ازدواج صوری بوده....شهرام بیگناهه... مگه نه؟! گفت: مهم اینه تو شناسنامه هنوز زنشه ! هنوز طلاقش نداده. گفتم: اما؛ آذر الان دیگه یه مرده....علیرضاست! تعجب میکنم؛ تو ظهر یه جوری وانمود کردی که من فکر کردم ماجرای یه زن در میونه... واقعا! زنی که ابروش در خطره ؛ و شهرام خیانتکاره ! خیلی عصبی بودی! یعنی تو نمیدونستی؛ آذر؛ همون علیرضاست؟! خواستم چیزی بگویم ؛

سهراب وسط حرفم پرید؛ نمیدانم چرا قصد حمایت مرا داشت... گفت: چیستا خانم هیچی نمیدونست.... نه ! من بش گفتم ؛ شهرام نیکان ؛ زن داره! صبح تا ظهر امروز ؛ شورای ده بودم. اسناد و عکسای قدیمی رو میخوندم؛ دنبال مدارک سالهای پیش میگشتم و اتفاقاتی که تو این ده افتاده...... کپی شناسنامه ی نیکانو پیدا کردم که با دختری به نام آذرسپندان عروسی کرده! وقتی نیکان ؛ بیست و یکسالش بوده ! فامیل سپندان برام آشنا بود ؛ اول فکر کردم خواهر علیرضاست! شباهت عکس کپی شناسنامه ی آذر هم زیاد بود ؛ به چیستا خانم زنگ زدم که خودتو با آژانس برسون. من بش گفتم: شهرام نیکان زن داره و شما در خطری ! ....گفتم : چه خطری؟حتی اگه زن داشت؟! سهراب گفت: خطر علاقه مند شدن به یه مرد متاهل! و اتفاقات ناخواسته!......چیستا ساکت بود؛ از نگاهش میدانستم ؛ چیزهایی میداند ؛ ولی انگار وقت گفتنش ؛ حالا نبود ....مدام به در نگاه میکرد ؛ معذب بود..میخواست زودتر برود.....پرسیدم: یعنی توی این هفت سال که دوستش بودی؛ نمیدونستی این ازدواج صوری؟...گفت: نه! من که هیچوقت ؛ شناسنامه شو ندیدم ؛ اونم ؛هرگز نگفت....هیچوقت؛ همه چیزو نمیگفت !.... همیشه به علیرضا و وسواسش رو شهرام ؛ شک داشتم؛ اینکه همیشه اینا با هم بودن....


اما فکرای دیگه ای میکردم... ظاهرا اشتباه بود!

اینا فقط دوستن ؛ و قصد شهرام از این ازدواج ؛ کمک به رفیق صمیمیش بود تا بره خارج و تغییر جنسیت بده......خب ما بریم؛ شب بخیر! اگه فکرم جای بدی رفت؛ امیدوارم خدا منو ببخشه!

داشتم برای چیستا و سهراب دست تکان میدادم که شهرام از داخل صدایم کرد؛ داخل رفتم...در خانه که پشتم بسته شد؛ انگار دری در قلب من بسته شد. شهرام گفت:اونا رو ول کن !

فوری یاد چیزی افتادم.اسناد و مدارک قدیمی !...چیزی که سهراب ؛ دنبالشان بود.... دوباره در را بازکردم : آقا سهراب ! از اون عکسای قدیمی که پیدا کردی؛ همرات داری؟ گفت: مال بیست سی سال پیشه....


وقت نکردم ببینمشون هنوز....پاکتی کهنه از جیبش درآورد.پاکت فرسوده بود ؛ عکسها روی زمین ریخت ؛ چشمم در نور کم بالکن ؛ به عکس زنی شبیه خودم افتاد. موی فر؛ چال گونه ، حتی لبخند من! پشت عکس را خواندم.....|شبنم؛ در میدان روستا...بهار دهه شصت...|عکس بعدی ، همان زن بود باپسری کوچک.....کودکی شهرام بود |شبنم با پسرش ؛شهرام! تابستان؛ حیاط خانه ی حاج آقا.....|

اسم مادرش که مهتاب بود؟ اون آویز گردن شهرام را همه دیده بودند!...شبنم از کجا آمد؟ چیستا گفت: اسمو که راحت میشه عوض کرد، فقط چرا انقدر شکل تویه؟ گفتم: نمیدونم...میترسم!...در باز شد.چیستا بی اختیار؛ یک قدم ؛عقب رفت...شهرام با حالتی وحشی به او خیره شد : گفت :تو دست بردار نیستی نه ؟ ول نمیکنی خانم دکتر ؟!.....پس اذیتش نکن!...نصفه نگو...همه شو بگو !....چیه؟! میترسی آبروی خودت بره....دیگه همه مون وسط لجنیم!....تو هم بیا تو !....


منبع: کانال رسمی چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره او یکزن - قسمت پنجاهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: چیستا یثربی ، کانال رسمی چیستا یثربی ، او یکزن ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پنجاهم