فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

او یکزن -  قسمت بیست و یکم

او یکزن - قسمت بیست و یکم

ویرایش: 1395/7/3
نویسنده: chaampol
غروب بود که دوباره وارد کلبه شدم. اتاق نیمه تاریک بود، صورتش را کامل نمیدیدم؛ فکر کردم خواب است؛ به طرف ساکم رفتم که داروها ؛ مسواک وشانه ام را بردارم؛ ناگهان گفت:برای اینکه عاشق خوبی باشی؛ لازم نیست حتما آدم خوبی باشی! گفتم: خب که چی ؟! گفت:هیچی!....گفتم:من نه عاشقم ؛ نه آدم خوب! اگه الانم اینجام ،چون تجربه ی جدیدی بود جلو دوربین؛اونم تک نفره.نقش خواهرشما ! خواهش کردی ؛ قرارداد بستیم؛ منم اومدم. چیز دیگه ای نیست! گفت: اون رختخوابو از کمد در بیار؛ میخوام بخوابم.تو هم بخواب دیگه! لامپ که سوخته.تو تاریکی میخوای چیکار کنی؟ گفتم: کجابخوابم؟ گفت: بالا اتاق هست؛ اینجام کاناپه؛ منم رو زمین راحت ترم...کاش به آقاسهراب گفته بودم لامپ راعوض کند؛ از این تاریکی خوشم نمیآمد. حس ناامنی میکردم ؛ یکه و تنها ؛ با مردی که فقط تصویرش را چند بار در سینما دیده بودم؛ و بی گوشی! انگار گوشی هویتم شده بود؛ خدا میداند چیستا چند بار زنگ زده بود ؛ یادم رفت از گوشی سهراب به او زنگ بزنم! نمیتوانستم چیستا را در نگرانی باقی بگذارم؛ دیر وقت بود.اما باید به اتاق آقا سهراب میرفتم و گوشی اش را قرض میگرفتم.مطمین بودم که هنوز نخوابیده. نیکان تازه توی رختخوابی که برایش انداخته بودم خوابش رفته بود؛ از دور؛باز شکل پسر بچه های قهر کرده بود. نور؛کافی نبود.حتی چراغ قوه نداشتم که پله ها را درست ببینم و به طبقه ی بالا بروم. باید حتما مطمین میشدم که اتاق تمیز است و مارمولک ندارد! راهی نبود باید به اتاقک سهراب میرفتم. چراغ قوه یا شمع میخواستم و تلفن به چیستا...در قفل بود!عجیب بود! آخرین نفر من بودم که آمدم؛ چرا قفل بود؟! باید میرفتم.در را محکم فشار دادم؛ باز نشد.نیکان خواب بود و چون درد داشت؛ دلم نمیخواست بیدارش کنم. خدایا با چه چیزهایی مرا آزمایش میکنی؟ این در بسته ی خراب ؛ تاریکی؟حالا؟!... تازه دستشویی هم در حیاط بود..چاره ای نبود؛آهسته کنار نیکان رفتم و گفتم: بیداری؟در قفل شده؛من باید برم دستشویی. ناگهان دستم را در خواب گرفت.خیلی محکم! لعنت به من!کاش اصلا جلو نیامده بودم.گفتم : بذار برم! بین خواب و بیداری گفت: که تنهام بذاری؟! گفتم:دستمو ول کن! درد گرفته، نیکان! میشنوی چی میگم؟ با چشمان بسته گفت:سبزه ؛
قدبلند و خوش تیپه..این سهراب تو! فکر کردی کورم یا احمق؟ اونجوری که نگاش میکردی ! گفتم:چی میگی؟! تب داری؟! فقط یه شمع یا چراغ قوه میخوام؛ پله ها رو نمیبینم برم بالا. گفت؛ همینجا بمون؛رو کاناپه.نمیخورمت که؛ گرچه آدمخوار خوبی ام؛ تو خوراک من نیستی! گفتم: باشه.دستمو ول کن! باید برم دستشویی درو باز کن!خندید.خنده ای عصبی ودردناک!....


منبع: کانال رسمی چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره او یکزن - قسمت بیست و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: چیستا یثربی ، کانال رسمی چیستا یثربی ، او یکزن ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و یکم