فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجم

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجم

ویرایش: 1395/9/5
نویسنده: chaampol
هر حرکت کوچیکی که می کرد،
امواجش مستقیما رو ذهن من اثر میذاشت!اونقدر این احساس رو نزدیک حس می کردم که وقتی یه دفعه خودکارش از
!دستش افتاد رو زمین،من یه متر از جام پریدم که خودش با تعجب بهم نگاه کرد
بازم از دست خودم عصبانی شدم!به مغزم فشار آوردم که فکرش رو از توش بیرون کنم و حواسمو بدم به چیزایی که
استاد داشت می گفت.انگار کمی موفق شده بودم.دستم داشت تند تند، نوشته هاي روي تابلو رو می نوشت.به خودم امیدوار
شدم و یه لبخند نشست رو لبم.مرتب سرم رو بلند می کردم و یه نگاه به تابلو میکردم و هرچی روش نوشته، تو کلاسورم
.می نوشتم.یه یادآوري از درس هاي گذشته بود
خط آخر صفحه رو نوشتم و تا خواستم ورق بزنم که احساس کردم که اون سایه ي سیاه، خیلی واقعی، بغل دستم واستاده!برگشتم طرفش!نفسم بند اومده بود!فقط نگاه می کردم
ببخشید،خودکار اضافه دارید؟ باید جواب می دادم ولی خیلی ابلهانه و سمج،فقط نگاه می کردم!اونم همینطور اما نه ابلهانه
یه آن به خودم اومدم و با یه حرکت موهامو از جلو صورتم ریختم کنار و از تو کیفم یه خودکار درآوردم و گرفتم
طرفش.از دستم گرفت و بدون حرفی رفت سرجاش نشست!بدون حتی یه تشکر خشک و خالی!این دفعه ازش حرصم
گرفت!سرمو برگردوندم طرف تخته که دیدم همه ي دخترا، برگشتن وبا حسرت دارن به من نگاه می کنن!نگاه شون
طوري بود که انگار حق اونا رو خورده بودم
دوباره شروع کردم به نوشتن.دیگه دلم نمی خواست که حتی یه نگاه بهش بکنم.یعنی دلم می خواست اما از نگاه شماتت
.آمیز دخترا وحشت داشتم
خالصه اون کلاس تموم شد و بچه ها بلند شدن و رفتن سر کلاس دیگه.جالب این بود که اکثر دخترا،این دفعه رفتن ردیف هاي آخر کلاس نشستن!من و ژاله شاید جزء آخرین نفرات بودیم که وارد کلاس
!شدیم.ردیف هاي جلو خالی بود اما عقبی ها،همه پر
دوتایی تو ردیف دوم،نزدیک پنجره نشستیم و داشتیم با هم حرف می زدیم که بازم در کلاس واشد و سکوت سیاه،تو
چهارچوب در ظاهر شد!بازم تو کلاس سکوت برقرار شد،سکوتی که دخترا باعثش بودن چون فقط صداي دخترا توي
.کلاس به گوش می رسید
.چشماي همه،روي اون پسر قفل شده بود!حاال دیگه تماشا کردنش،براي پسراي دیگه م جالب شده بود
طرز نشستن من و ژاله طوري بود که ژاله وقتی می خواست با من حرف بزنه،می تونست طرف در کلاس رو هم ببینه
اما نگاه من طرف پنجره بود و اگه می خواستم در کلاس رو نگاه کنم،باید حتما سرم رو می چرخوندم اونطرف .مخصوصا
!اینکارو نکردم و شروع کردم با ژاله که داشت پشت سر منو نگاه می کرد،حرف زدن.نمی فهمیدم دارم بهش چی می گم
همینجوري جمله ها رو سر هم می کردم و می گفتم و در ضمن ناخودآگاه،مسیر حرکت شماي ژاله رو هم تعقیب
کردم!هرچی مسیر چشماش به پشت سر من نزدیک تر و چشمانش گردتر می شد،توي تنم گرما بیشتري رو حس می
کردم!احساس می کردم که جاي خون تو رگ هام،آب جوش به جریان افتاده و به هرجاي بدنم که وارد می شه،عضالتم رو
گ می گرفتم که چشماي ژاله،پشت سر من ثابت شد!یه مرتبه تمام اون گرما،جاي خودش ُ می سوزونه و می ره جلو!داشتم ر
رو به سردي خشک داد!تنم مثل چوب شده بود.عرق سردي روي ستون مهره هام نشست.چشماي ژاله تو چشماي من قفل
شد .تازه متوجه شدم که منم فقط دارم تو چشماي ژاله دنبال یه تصویر می گردم!تصویر پشت سرم! جرات برگشتن نداشتم
!که هیچی ،حتی قادر نبودم که صاف،روبروي تابلو بشینم
صداي پچ پچ دخترا رو از پشت سرم می شنیدم و این دیگه از همه بدتر بود.انگار به خاطر
!اینکه اون پسر،این ردیف رو براي نشستن انتخاب کرده بود،خودمو مقصر می دونستم
باالخره هر جور بود بدنم رو که خیلی خیلی سنگین شده بود،چرخوندم روبروي تابلو
ادامه دارد..


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پنجم