فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتم

تنها عشق زندگیم-قسمت هفتم

ویرایش: 1395/9/5
نویسنده: chaampol
جوابشو ندادم و شروع کردم به خوردن غذا ژاله براي اینکه حرف رو عوض کرده باشه گفت »
چه قدر برنج کشیدن برامون!دو نفر آدم بخورن بازم زیاد میاد!بیرون همین غذا رو ٣ تومن کمتر نمیدن اونوقت اینجا پونزده زار باهامون حساب می کنن
گیتا خب اینجا دانشگاس چلوکبابی نایب که نیست اصلا نباید ازمون پول بگیرن
مهناز - دریا خانوم نگفتی پسره رو کجا قایمش کردي ها؟
ژاله : مهناز می زاري غذامونو بخوریم یا نه ؟
مهناز : بخورین بابا،شوخی کردم
گیتا ولی عجب جاییه اینجا!کاشکی دبیرستان ها رو هم اینطوري میکردن
مهناز قراره همین جوري بشه،می خوان دبیرستان ها رو هم مختلط کنن
ژاله شما ها فکر دیگه اي به جز این چیزا تو کلتون نیس؟
مهناز چرا نیس؟!فکر زورو هم هس
دو تایی زدن زیر خنده.من توجهی بهشون نمی کردم و سرم به خوردن گرم بود. غذام که تموم شد بلند شدم و سینی روبرداشتم و به ژاله اشاره کردم که بریم.تا ژاله خواست بلند شه مهناز گفت
صبر کنین ماهام بیایم
چهار تایی راه افتادیم اون طرف وقتی رسیدیم ،دیدم همه ي دانشجوها وایستادن و دارن یه اعلامیه رو میخونن.با اینکه از اون عقب به سختی می شد خط ها رو خوند،اما کنجکاوي باعث شد که با هر جون کندنی هست شروع کنیم به خوندن.چند خط اول رو متوجه نشدیم اما یه آن متوجه شدم که انگار یه اعلامیه علیه حکومته مهناز : بچه ها بیاین بریم!واستادین اینجا چی کار؟
ژاله –صبر کن ببینیم چی توش نوشته
مهناز - به ما چه مربوطه توش چی نوشته؟
ژاله-ما دانشجوییم.باید از این چیزا سر در بیاریم
مهناز - تو سر در بیار.اینجا انقدر چیزاي خوب هست که به این یکی نمی رسه!ما رفتیم.گیتا بیا بریم
دست گیتا رو گرفت و با خودش برد.من و ژاله شروع کردیم به خوندن
(..در این برهه از تاریخ که کشور ما ،توسط روباه پیر استعمار و استثمار،تحت چپاول قرار)
راستش خیلی ترسیده بودم!در تمام مدتی که یادم میاد،پدر و مادرم منو از این چیزا ترسونده بودن براي همین به ژاله گفتم
ژاله،بیا بریم
بزار بخونیم ببینیم توش چی نوشته
بیا بریم،من می ترسم
ترس،این جا این چیزا آزاده-
باشه.اما من از این چیزا خوشم نمیاد.بیا بریم
ادامه دارد......


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هفتم