فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت دوازدهم

تنها عشق زندگیم-قسمت دوازدهم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
طرفاي عصر دیگه دل تو دلم نبود.بی خودي رفتم حموم و بعدش موهامو درست کردم و رفتم لباسامو از تو کمد در می آوردم و نگاه شون می کردم و دوباره میذاشتم سر جاش تو ذهنم لباس ها رو سنجیدم که مناسب هس یا نه اخرشم دوتا رو انتخاب کردم و بغل هم،آویزون کردم به جا رختی
در کمد رو بستم انگار تازه متوجه کارم شده بودم منکه خیال رفتن به این پارتی رو نداشتم پس چرا این کارا رو می کردم
ِ شب یه دفعه دلم گرفت نمی دونم اسم این احساس حسادت بود یا نه رفتم
تلویزیون رو روشن کردم داشت سریال پخش می کرد همونجا جلو تلویزیون نشستم واز هنرپیشه ي
ِ مردش خیلی خوشم می اومد رایان اونیل
پسر جوونی که نوه ي یتون بزرگ بود!داستان مربوط می شد به یه
ِ خونواده ي اشرافی تو آمریکا آقاي یتون بزرگ که خیلی م پولدار بود،دلش می خواست که تمام فامیل تحت کنترل و نفوذ
اون باشن و تقریبا همینطوریم بود.فقط رو تنها کسی که کنترل نداشت نوه ي خودش رایان اونیل بود که در نقش رادنی
بازي می کرد یه پسر بلند قد و خوش تیپ و خوش قیافه و ورزشکار. مغرور و تودار
محو تماشاي فیلم بودم که یه آن متوجه شدم بجاي رایان اونیل،فقط چهره ي اون پسره رو می بینم!خیلی شخصیت هاشون
شبیه هم بود!بی اختیار بلند شدم و تلویزیون رو خاموش کردم که صداي مامانم رو شنیدم که گفت
تموم شد یتون
.نه
پس چرا خاموشش کردي؟
.حوصله ي دیدنش رو نداشتم
حوصله ت سر رفته؟
اي،یه کمی

پس بیا تو آشپزخونه کمک کن این پیازها رو پوست بکنیم که شب جغور بغور درست کنیم راه افتادم رفتم طرف آشپزخونه مامانم پشت میز نشسته بود و داشت پیاز پوست می کند و آب از چشماش راه افتاده
بود بهش خندیدم و گفتم
اشک هاتون از پیازه یا راستی راستی دارین گریه می کنین؟با پشت دست، اشک هاشو پاك کرد و گفت
پیاز زیاد باشه.وقتی آدم داره پیاز پوست می کنه، میزنه زیر گریه خونه دار و کدبانو،گاهگاهی باید غذایی درست کنه که باید
سوخت چشمش!اون وقت دیگه کسی نمی تونه بفهمه که این چشمشه که داره می سوزه و ازشِ اشک میاد یا گریه هاشو بذاره پاي
سوزش پیاز
مامان چرا دل شما می سوزه؟مگه چیزي شده؟
همیشه تو زندگی یه چیزایی پیدا میشه که دل آدمو بسوزونه.توام باید این چیزا رو یاد بگیري.پس فردا تو زندگی به دردت
.می خوره
من با بدبختی تو کنکور قبول شدم که پس فردا نشینم تو خونه و پیاز پوست بکّنم-
آسیاب به نوبت ّ توام پیاز پوست میکنی
پس این درس ها که می خونم چی می شه؟پس فردا که مدرکم رو گرفتم چیکارش کنم؟-
قاب می کنی می زنی تو آشپزخونه به دیوار
پس از همین الان بهتره دانشگاه رو ول کنم و بیام آشپزي یاد بگیرم.حداقل آنقدر سختی درس خوندن رو تحمل نکنم
.نه.تو باید درست رو هم بخونی.باید یه کاغذ پاره دست باشه و آشپزي کنی
اگه قراره آشپزي کنم ،دیگه اون کاغذ پاره چه به دردم می خوره؟
ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت دوازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت دوازدهم