فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و دوم

تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و دوم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
برگشت طرف محوطه ي دانشگاه و یه نگاهی کرد و گفت
نه
پس من برم دیگه.فردا براتون جزوه ها رو میارم
نه ، زحمت نکشین
چرا؟
فکر نکنم بتونم بنویسمشون
پس چی کار میخواین بکنین؟
دوباره شونه ها شو انداخت بالا منم دیگه چیزي نگفتم دو تایی برگشتیم طرف در دانشگاه. نزدیک در که رسیدیم واستادم
و گفتم
پس فعلا خداحافظ تا فردا
.خداحافظ
بعد برگشت و رفت طرف یه عده که دور هم جمع شده بودن و حرف می زدن.فکر می کردم براي یه بارم که شده
برمیگرده و بهم نگاه می کنه و یه دستی برام تکون می ده اما نکرد همونجور واستادم و نگاهش کردم.می خواستم بدونم
چی کار میکنه.شاید یه دقیقه پیش اونا واستاد و بعد دستش رو کرد تو جیباشو رفت طرف دانشکده ي خودمون همچین
بی اختیار و بالتکلیف راه می رفت که آدم خیال میکرد براش فرق نداره
چه تو دانشگاه باشه چه تو پارك یا تو یه خیابون دیدم زشته همونجوري واستم و نگاهش کنم.برگشتم و از در دانشگاه اومدم بیرون و رفتم طرف چهار راه پهلوي و رسیدم
به ایستگاه اتوبوس دو سه دقیقه بعد اتوبوس رسید خلوتم بود.سوار شدم و بیست دقیقه بعد ، تو یوسف آباد پیاده شدم و راه
.افتادم طرف خونه. تو تموم راه فکرش حتی یه دقیقه م راحتم نمی گذاشت
مامانم از اینکه زود برگشتم خونه تعجب کرد.جریان رو براش گفتم و لباسامو عوض کردم و به هواي درس خوندن رفتم
تو اتاقم اولین کاري که کردم ، جزوه ها مو در آوردم و شروع کردم با خط خوب از روشون براش نوشتن

فصل دوم
تموم شب رو به انتظار فردا گذروندم.صبحش که از خواب بیدار شدم ،داشت بیرون بارون می اومد.به قدري حیاطمون »
قشنگ شده بود که نگو! اصلا تموم دریا قشنگ شده بود
مامانم رادیو رو روشن کرده بود .داشت یه آهنگ شاد و قشنگ از ویگن پخش می کرد .منم همونجور که تند و تند کارامو
.می کردم ، داشتم باهاش آهنگ رو می خوندم
صبحونه رو خورده نخورده ،کیفم رو ورداشتم و از خونه اومدم بیرون ،هر چی بابام بهم اصرار کرد که با ماشین منو
برسونه ،قبول نکردم و راه افتادم
سر کوچه مون ایستگاه اتوبوس بود. تا رسیدم یه اتوبوس اومد. خیلی توش شلوغ بود.نصفی از مردم سوار نشدن و منتظر
اومدن اتوبوس بعدي شدن اما من هر جوري بود خودمو انداختم تو اتوبوس.جاي نفس کشیدن نبود!از دو راهی یوسف آباد
اومدیم تو پهلوي و میدون ولیعهد رو رد کردیم و بعدش چهار راه تخت جمشید و بالاخره رسیدیم.زود پیاده شدم . بارون
شدید شده بود و من چتر نیاورده بودم.پیچیدم تو شاهرضا و داشتم به حالت دوئیدن به طرف دانشگاه می رفتم که یه ماشین
برام بوق زد اولش متوجه نشدم که داره منو صدا می کنه اما وقتی چند تا بوق زد ، برگشتم طرفش که دیدم یه BMW
آخرین مدل سفید رنگ ،داره پا به پاي من از تو خیابون می آد بارون خیلی شدید شده بود و به سختی می شد از
پشت شیشه ش راننده رو ببینم .یه خرده شیشه ها رو مه گرفته بود.خواستم توجه نکنم و راهم رو برم که نگه داشت و
:شیشه ي طرف پیاده رو رو کشید پایین و صدام کرد
!دریا دریا
خودش بود فریبرز نمیدونستم باید چی کار کنم

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و دوم