فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و سوم

تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و سوم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
بیا دیگه!خیس شدي
خیلی ممنون، خودم می رم
خب منم دارم میرم دانشگاه دیگه!بیا
رفتم طرفش . در رو برام وا کرد و منم مجبوري سوار شدم

چرا تعارف می کردي؟
اخه نمی خواستم مزاحمتون بشم
مزاحم یعنی چی؟!داره سیل از آسمون میاد
اینو گفت و حرکت کرد و چند دقیقه بعد روبروي در دانشگاه ،یه خرده جلوتر ،یه جا پارك کرد و گفت
میخواي تا وقتی کلاس شروع بشه همین جا تو ماشین بمونیم

.نه ، خیلی ممنون ، بریم تو دانشگاه
پیاده شدیم و ماشین رو قفل و زنجیر کرد و دو تایی راه افتادیم طرف دانشگاه که درست دم در ،برخوردیم به مهناز!همونجوري واستاده بود و زل زده بود به ما . تا دیدمش رفتم جلو و سلام کردم فریبرز اومد پیش مون مهناز اصلا به من نگاه نمی کرد و مات شده بود به فریبرز که گفتم

.معرفی می کنم، مهناز ، فریبرز
دو تایی با هم دست دادن که مهناز گفت !چه ماشین شیک و قشنگی دارین
ممنون

فریبرز اینو گفت و دستش رو از تو دست مهناز کشید بیرون . مهنازم که از این کار فریبرز زیاد راضی نبود مجبوري
دستش رو پس کشید و گفت

کاشکی شمام شب جمعه اي می اومدین پارتی . خیلی بهمون خوش گذشت . جاتون خالی بود البته دانشگاه نبودین وگرنه
حتما دعوت تون می کردم

فریبرز فقط نگاهش می کرد . وقتی حرفش تموم شد ، برگشت طرف منو گفت
نمی ریم تو؟

راه افتادم و فریبرز و مهناز دنبالم اومدن.از محوطه ي دانشگاه که به خاطر بارون تقریبا خالی بود رد شدیم . به قدري
منظره ي قشنگی بود که خواه ناخواه یه احساس عجیبی تو آدم به وجود می آورد . زیر بعضی از درختا ،دانشجو هاي دختر
.و پسر ، چند تا چند تا با هم واستاده بودن و حرف می زدن
ازشون رد شدیم و رفتیم طرف دانشکده ي خودمون تا رفتیم تو ،ژاله رو دیدیم که همون دم در منتظرمون واستاده بود . باهاش سلا و احوال پرسی کردیم و راه افتادیم طرف کلاس . من و ژاله و مهناز جلو می رفتیم و فریبرز پشت سرمون می اومد جلوي در کلاس ، وقتی برگشتم طرفش ، دیدم نیس!این ور و اون ور رو نگاه کردم که مهناز گفت
کجا رفت؟ برگشتم نگاهش کردم که با خنده گفت
اي ناقلا ، یواشکی تورش کردي ،عیبی نداره.حاال چرا از ما قایمش می کنی؟! سه تایی زدیم زیر خنده و رفتیم تو کلاس و یه گوشه پیش هم نشستیم که مهناز گفت
خوش به حالت ! دوست پسرت با ماشین رسوندت و خیس نشدي . اونم چه ماشینی و چه دوست پسري ! من بدبخت از سر
چهار راه رو تا اینجا پیاده اومدم . مثل موش آب کشیده شدم
ادامه دارد .....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و سوم