فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و پنجم

تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و پنجم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
خلاصه رفتیم تو سالن و همونجور دستمو گرفته بود.منو برد پیش مامانش و بهش معرفیم کرد.خدا جون چه مامانی
داشت عین یه دختر سی ساله!انقدر خوشگل و ناز بود که نگو مامانش صورتم رو ماچ کرد و بهمون گفت برین خوش
باشین.ماهام رفتیم وسط سالن ، پیش بقیه ي دختر پسرا.بجون هر سه مون اگه دروغ بگم.هر چی دخترا رو نگاه کردم
توشون یه خوشگل نبود همه زشت و ایکبیري!اگه آرایش نداشتن که اصلا نمی شد تو صورتشون نگاه کرد! خلاصه ابی
منو به چند نفر معرفی کرد و رفت و همون صفحه اي رو که مال بیتل ها بود و تازه براش از خارج فرستاده بودن
گذاشت.چه خبر شد یه دفعه! بعد پرید طرف منو و دستمو گرفت و کشید وسط سالن!اگه بدونین چه حالی شدم؟همه ش خدا
خدا می کردم که نکنه وسط رقص خراب کنم و آبروریزي بشه.خلاصه همه شروع کردیم به رقصیدن اما دخترا مگه
طاقت آوردن؟! کورشده ها فقط منتظر بودن که من یه جایی رو خراب کنم اما چشم شون در اومد!همچین رقصیدم که کم کم
میدون رو از همه گرفتم !یه دقیقه نگذشته بود که دورمون خالی شد و فقط من و ابی وسط موندیم.بقیه دور تا دورمون واستاده بودن و دست می زدن و ما رو تماشا می کردن!گم شین شماهام!کاشکی اومده بودین و می دیدین!سنگ تموم
گذاشتم!چه خبر شده بود!کف سالن شونم همه سنگ بود و لیز. پاشنه ي کفش منم که بلند!خدایی شد حالا اون وسط پام پیچ
نخورد
خلاصه اونقدر رقصیدیم که اون صفحه هه تموم شد صفحه که تموم شد ، دیگه از نفس افتاده بودم !پشت موهام که همه از
عرق خیس شده بود.تا رقص تموم شد،مامانش اومد جلومو دوباره ماچم کرد و گفت تا حالا یه همچین رقصی از کسی ندیده
بودم دخترا که همه داشتن دق می کردن دو تایی رفتیم نشستیم و من یکی از خدمتکاراشونو صدا کردم که برام آب بیاره واین ابی ذلیل نمرده ، خودش بلند شد و
رفت برام یه لیوان پر آورد.تا بردم جلو لبم ،بوي جین زد تو دماغم !تو دلم بهش گفتم خر خودتی!لیوان رو ازش گرفتم
و به هواي دستشویی از سالن رفتم بیرون و نصفی از لیوان رو خالی کردم پاي گلدون و رفتم تو دستشویی و از شیر ،آب
خوردم و برگشتم بیرون.تا اومدم تو سالن ، دیدم ابی همه ي حواسش به لیوان منه.میخواست بدونه ازش خوردم یا نه.منم
جلوش یه لب به لیوان زدم که یعنی خوردم.یه ربع نیم ساعت بعد نشون دادم که یعنی سرم گیج می ره و نشستم رو
مبل اون ناقلا اومد پیشم نشست و گفت چت شده؟! می خواي بري بالا یه خرده دراز بکشی؟
من و ژاله نفس مون بند اومده بود!می خواستم زودتر برامون تعریف کنه ولی تو همین موقع ،در کلاس وا شد و استاد اومد تو همه بلند شدیم واستادیم و استاد خواهش کرد که بشینیم.تا نشستیم ،آروم دم گوش مهناز گفتم
خب بعدش چی شد؟
خندید و گفت
مگه نمی بینی استاد به این کچلی و خوشگلی اومده تو؟!تازه بقیه شم جزوه اسراره! باید یه شام بهم بدي تا برات تعریف
کنم
لوس نشو ! زود بگو دیگه
می خواي برم پا تخته ،بلند بلند بگم که همه هم بشنون؟
بی مزه
حالا درس رو گوش کن ، بیرون برات می گم
مجبوري ساکت شدیم و استاد شروع کرد به درس دادن.بالاخره اون کلاس تموم شد و همه بلند شدیم و رفتیم کلاس
بعدي و مهنازم به بهانه ي اینکه الان استاد می آد و بعدا براتون می گم ، بقیه ي داستان رو نگفت.اون روزم تا ظهر بیشتر
کلاس نداشتیم و بعد از آخرین کلاس ، از همدیگه خداحافظی کردیم و از دانشگاه اومدیم بیرون و تو راه ، من و ژاله همه
ش از زرنگی مهناز حرف می زدیم.سر چهار راه پهلوي ، از ژاله م جدا شدم و رفتم اون طرف خیابون که سوار اتوبوس
بشم.تا اون موقع فریبرز یادم رفته بود اما همچین که تنها شدم ، بازم اومد تو فکرم.یه دفعه کجا گذاشت رفت؟!چطور بدون
خداحافظی؟
ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و پنجم