فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و ششم

تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و ششم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
واستادم تو صف اتوبوس که خیلی ام شلوغ بود اتوبوس اول پر شد و به من نرسید یه خرده بعد یه اتوبوس دیگه اومد و
هر جوري بود سوار شدم.همه چسبیده بودیم به هم نمی شد اصلا توش نفس کشید.همه شم از عقب اتوبوس شاگرد راننده
می گفت خانم برو جلو آقا برو جلو ،بزار یه بنده خداي دیگه م سوار بشه کم کم رفتیم جلو تا رسیدم به وسط
اتوبوس نزدیکی هاي دو راهی یوسف آباد بودم که یه دفعه احساس تنفر بهم دست داد یه نفر از پشت م شروع کرد به
اذیت کردن هر کاریم می کردم ول کن نبود!از این آدما بود که تو اتوبوس هاي شلوغ می رن و مزاحم دخترا می شن هر
چی خودمو کنار می کشیدم ، کثافت خجالت نمی کشید! دیگه کلافه شده بودم جراتم نمی کردم برگردم و یه چیزي بهش بگم.
تو دلم گفتم الان می رسیم اما تازه وسطاي راه بودیم دیگه طاقتم تموم شد و اومدم راننده یا شاگرد راننده رو صدا کنم که یه دفعه یه صداي آشنا از پشتم شنیدم یه صداي مردونه و قوي
گم شو این ور حیوون
یه دفعه برگشتم طرف صدا که دیدم فریبرز با اون قد بلند و اندام چهار شونه و ورزیده پشت یارو واستاده و با یه دست
میله ي اتوبوس رو گرفته و با دست دیگه ش یقه ي یارو رو!بعد با یه تکون ، پرتش کرد یه جاي دیگه! اونقدر خوشحال
سدم که دلم می خواست همونجا براش کف بزنم! یارو زود خودشو جمع و جور کرد و از بین مردم رفت عقب اتوبوس
از یه طرف به خاطر این مسئله ، روم نمی شد تو چشماش نگاه کنم.ازش خجالت می کشیدم.هر چند من تقصیري نداشتم.انگار تو صورتم ، افکارمو دید و خودش احساسم رو درك کرد که گفت
ناراحت نشین.از اینجور مزاحما همیشه همه جا هس
خیلی ممنون. به موقع رسیدین
خواهش می کنم، کاري نکردم
دو تایی ساکت شدیم.از شیشه هاي اتوبوس بیرون رو نگاه می کردم و از روي مغازه ها حدس می زدم کجاي راه هستم
و چقدر مونده تا به ایستگاه دوم برسم و پیاده شم.راه زیادي نمونده بود.واقعا جالب بود!یه دقیقه ي پیش که اون آدم مزاحمم
شده بود،راه چقدر به نظرم طولانی بود و حالا که فریبرز کنارم واستاده بود ،چقدر کوتاه!باید یه چیزي بهش می گفتم
چطور شما امروز از این طرف اومدین؟منزل تون این طرفاس؟
نه براي دیدن یکی از دوستام دارم میرم!راستی امروز کجا گذاشتین رفتین؟من تا دم کلاس فکر می کردم که دنبالمون دارین می آین
یه کاري داشتم که باید انجام می دادم
ممکنه از طرف دانشگاه اخطار بگیرین ها
شاید
حالا اون به کنار ،از درس تون عقب می افتین
دوباره با همون حالت بی اعتنا ،شونه هاشو بالا انداخت.اتوبوس رسید به ایستگاه اول یوسف آباد و نگه داشت.خیلی از
مسافرا پیاده شدن و اتوبوس خلوت شد.دیگه راهی نمونده بود که بهش گفتم
جزوه هایی رو که براتون نوشته بودم آوردم.مال امروز رو هم براتون می نویسم
یه نگاهی تو چشمام کرد و گفت
براي چی اینکار رو می کنین؟
مونده بودم چی جوابشو بدم!انتظار یه همچین سوالی رو نداشتم.فکر می کردم ازم تشکر می کنه و جزوه ها رو می گیره
داشتم دنبال یه جواب مناسب می گشتم که بهش بدم اما هیچی به ذهنم نرسید .وقفه اي که بین سوال اونو جواب من
پیش اومده بود زیاد شد و دیگه درست ندیدم که چیزي بهش بگم. از شیشه ي اتوبوس بیرون رو نگاه کردم .تقریبا رسیده بودیم
من باید اینجا پیاده بشم بیاین.این یادداشت ها رو بگیرین می تونین تو جزوتون واردش کنین یا همینجوري بزارین لای
دفترتون ولی حتما بخونین شون.اینطوري به درس می رسین
یه نگاهی به ورق هایی که تو دست من بود کرد و گفت
منم باید همینجا پیاده بشم
دستمو کشیدم عقب و آماده شدم که پیاده بشم.شاگرد راننده گفت ایستگاه دوم پیاده شه دو تایی رفتیم طرف در که
راننده محکم ترمز کرد و من رفتم جلو و با شتاب رفتم عقب و خوردم به فریبرز!یه آن فکر کردم الانه که دو تایی بخوریم
زمین اما به قدري محکم و مردونه سر جاش واستاده بود که حتی یه سانتی مترم از جاش تکون نخورد!برگشتم با خجالت
نگاهش کردم.فقط داشت نگاهم می کرد بدون اینکه بشه از صورتش چیزي فهمید .راننده که اینطوري دید ، زیر لب یه
ببخشید گفت و در رو وا کرد و دو تایی پیاده شدیم و رفتیم تو پیاده رو.دیگه واقعا اونجا نمی دونستم چیکار باید بکنم.دلم
نمی خواست که اونجا ها با هم دیده بشیم.بالاخره نزدیک خونه مون بود و عده اي بودن که منو اونجا می شناختن .خدا خدا می کردم که خودش متوجه این موضوع بشه.خوشبختانه همینطور هم شد و خودش گفت
اینجا نزدیک خونه تونه؟
سرمو بهش تکون دادم
بهتره از همدیگه جدا بشیم.ممنون که متوجه می شین
خداحافظ
جزوه هاتون
باشه فردا ازتون می گیرمشون

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و ششم