فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و هفتم

تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و هفتم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
سرشو انداخت پایین و رفت خیلی دلم می خواست بدونم خونه ي دوستش کجاست از پشت نگاهش کردم راه رفتنش همونجور مثل تو دانشگاه بی هدف بود ادم وقتی از دور نگاهش می کرد ، فکر می کرد براي کسی که اینطوري داره راه می ره،فرقی نداره الان بپیچه تو خیابون سمت راستی یا سمت چپی
برگشتم و راه افتادم طرف خونه مون رسیدم سر کوچه مون که وسط ش یه پارك جدید به نام شفق ساخته بودن.هوس کردم
که از تو پارك برم راهش برام فرقی نداشت خونه مون بعد از پارك بود
رفتم تو پارك و به طرف در دیگه ش حرکت کردم پارك خلوتی بود و اون وقت روز از همیشه خلوت تر این ور و اون
ور ، باغبونا داشتن کار می کردن آروم آروم از توش گذشتم و به اون یکی درش رسیدم و از پله هاش اومدم پایین و
تقریبا دیگه به خونه مون رسیده بودم.تو تموم راه به فریبرز فکر کردم.چیزي که اصلا از خودم انتظارش رو نداشتم اما
دلم می خواست که اینطوري باشه!یه چیزي تو وجودم می گفت که نباید بهش فکر کنم و یه دقیقه آزارم می داد و یه دقیقه
بعد خوشحالم می کرد زنگ خونه رو زدم و مامانم در رو وا کرد و رفتم تو.نرسیده تموم جریان تو اتوبوس رو براي مامانم تعریف کردم اونم
از کار فریبرز خیلی خوشش اومد و چند تام بد و بیراه به اون آدم مزاحم گفت و یه خرده نصیحتم کرد و رفت تو
آشپزخونه دنبال کارش.منم لباسامو عوض کردم و دست و صورتمو شستم و ناهار رو خوردم و رفتم تو اتاقم سر درس هام
اما قبل از درس تموم جزوه ها رو خیلی تمیز و مرتب براي فریبرز نوشتم و گذاشتم کنار سر شب بود که درسم تموم
شد رفتم سر تلویزیون.موسیقی ایرانی داشت حوصله شو نداشتم.خاموش کردم و رفتم تو اتاقم رفتم جلو آیینه.تا چشمم به
خودم افتاد از شکل و قیافه ي خودم وحشت کردم همه همیشه می گفتن که دریا دختر خوشگلی یه اما بالاخره یه دختر
خوشگلم باید یه خرده به خودش برسه که قشنگ بشه
دوباره یکی یکی اعضاي صورتم رو نگاه کردم.اول موهام موهام طلایی سیر بود.تو فامیل و دوستام ، همه حسرت
موهاي منو می خوردن کوچیکتر که بودم ، از رنگ شون راضی نبودم.دلم می خواست رنگشون یا مثل رنگ موي
مادرم قهوه اي باشه یا مثل دختر عموم مشکی.اما یه خرده که بزرگ تر شدم ،تازه فهمیدم با این رنگ مو ،بین تموم دخترا
تکم درست مثل اینکه یه دختر خارجی بیاد تو ایران رنگ ابروهام هم طلایی بود اما ، سیرتر.رنگ چشمام عسلی
بود.خلاصه همه می گفتن اگه پدر و مادرت رو نمی شناختیم حتما می گفتیم که تو یه خارجی اي
همه چیز صورت و اندامم به تناسب بود جز ابروهام.ابرو هاي پر پشتی داشتم اما تا اون روز مامان بابام اجازه نداده بودن
که بهشون دست بزنم.تا حالا زیاد برام مهم نبود اما الان دیگه چرا! دلم می خواست درستشون کنم و خوشگلتر بشم
رفتم رو تختم دراز کشیدم و رفتم تو فکر داشتم خواستگارام رو می شمردم.تا اون روز ده دوازده تا خواستگار برام اومده
بود اما بابام همه رو جواب کرده بود.می گفت براش زوده.می گفت باید درسش تموم بشه و مدرکش رو بگیره.یکی دو
تاشون از بین قوم و خویشامون بودن .چند تاشونم از تو همون یوسف آباد و محله ي خودمون.بعضی هاشون از نظر
تحصیلات و ثروت ،وضعشون خیلی خوب بود
اون وقتا موقعی که یه جوري خبر به گوشم می رسید که برام خواستگار اومده ،جدي نمی گرفتم یعنی خیلی خوشحال می
شدم ،اما خیلی سطحی بهش فکر می کردم برام زیاد مهم نبود شاید به خاطر این بود که به قشنگیم اطمینان داشتم و
خواستگارم مرتب برام می اومد.شایدم برام فقط یه تصور بود که مجبور باشم پدر و مادرم رو ترك کنم و برم تو یه خونه
ي دیگه و با یه کس دیگه زندگی کنم اما نمی دونم چرا یه دفعه افکارم عوض شده بود!تا تنها می شدم و بیکار ،به آینده ام
فکر می کردم.به آینده ام و مردي که قراره براي زندگی آینده ام انتخابش کنم.یه وقتی تا یه پسر رو می دیدم که موهاشو
بلند کرده و یه پلاک طلا دستشه و مثلا رو مد لباس پوشیده ،زود براي زندگی انتخابش می کردم.اما حاال دیگه روحیه ام
اینطوري نبود.به یه پسر با یه چشم دیگه نگاه می کردم.دلم میخواست کسی که به عنوان شوهر انتخابش می کنم ، مرد
باشه.قابل اعتماد و اطمینان باشه.لباس سنگین بپوشه و تیپ این هیپی ها نباشه.درست مثل فریبرز
یه دفعه با این کلمه ي آخر از رو تختم پریدم و نشستم برام خیلی عجیب بود.این چند وقته ، رشته ي افکارم ،هر چی که
بود ،آخرش به اسم فریبرز می رسید
بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون.دیدم مامان کاراشو کرده و داره می ره خرید.بهش گفتم که منم باهاش می آم

ادامه دارد.....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و هفتم