فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و نهم

تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و نهم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
وقتی فاطمه خانم از تو کیفش که برام خیلیم آشنا بود موچینش رو در آورد یه احساس عجیبی بهم دست داد با اینکه قبلا خودم دلم می خواست که با درست کردن ابروهام یه خرده خوشگل تر بشم و از اون حالت دختري در بیام اما حالا که
موقعش شده بود انگار پشیمون بودم و ته دلم ناراحت نمی خواستم به ترکیب صورتم دست بخوره نمی تونستم چهره ي خودم رو بعد از برداشتن ابروهام تو ذهنم مجسم کنم می ترسیدم صورتم بد بشه اما دیگه چاره اي نبود.برگشتم به مامانم نگاه کردم که انگار فهمید و گفت پشیمون شدي؟

سرمو انداختم پایین که دوباره با خنده گفت
نترس،به فاطمه خانم گفتم فقط تمیز و مرتبش کنه دیگه چیزي نمی تونستم بگم چیزي بود که خودم خواسته بودم و مامانم به خاطرش با بابام کلنجار رفته بود تا راضی ش کرده بود

فاطمه خانم همونجور که رو زمین نشسته بود ، خودشو کشید طرف من و جلوم نشست و سرمو با دست بلند کرد و گفت
خجالتت واسه چیه؟!امروزه روز دیگه این چیزا دلیل نجابت و این حرفا نیس! دختر باید تر و تمیز باشه که بشه تو صورتش نگاه کرد حالا شانس آوردي که بوري!اگه مشکی بودي که صورتت شده بود عین صورت حیدر ریش بقال سر کوچه مون با حرف فاطمه خانم من و مامانم زدیم زیر خنده و درست نشستم جلوي فاطمه خانم که اونم مشغول شد

نیم ساعت بیشتر طول نکشید که بهم گفت
پاشو تو آیینه خودتو نگاه کن ببین خوب شد؟
از جام بلند شدم و رفتم طرف اتاق خودم.

نزدیک آینه که رسیدم چشمامو بستم!عجیب وحشت داشتم که خودمو نگاه کنم
هم وحشت و هم اشتیاق بالاخره چشمامو وا کردم .نگاهم اول تو چشماي خودم افتاد و بعد آروم خزید رو ابروهام! زیاد دست نخورده بود اما خوشگل شده بود.فقط فاطمه خانم بهش حالت داده بود اما عالی!همه می گفتن دست فاطمه خانم خیلی خوبه یه دفعه جلو آینه زدم زیر خنده!نمی دونم چه خنده اي بود اما دست خودم نبود!صداي مامانم رو شنیدم که می گفت
تو آینه نخند دختر دیوونه میشی خلاصه نیم ساعت بعد فاطمه خانم رفت و من هر دو دقیقه به دو دقیقه ، می رفتم جلو آینه و خودمو توش نگاه میکردم!تازه از صورت خودم خوشم اومده بود

یه ساعت نگذشته بود که بابام برگشت خونه.تا آیفون رو جواب دادم و صداي پدرم رو شنیدم ،در رو براش وا کردم و خودم مثل برق پریدم تو اتاقم.از خجالت سرخ شده بودم.دوباره پشیمون شدم که چرا دست به ابروهام زدم.دلم نمیخواست

پدرم منو ببینه،یعنی ازش خجالت می کشیدم می دونستم که همون لحظه ي اول سخته و بعدش همه چی عادي می شه اما همون لحظه ي اول برام سخت بود.سخت که چی بگم؟!صد رحمت به سخت! واقعا اون لحظات برام مثل مردن بود

بالاخره پدرم اومد تو خونه و مامانم بهش سلام کرد و از پشت در اتاقم گوش واستاده بودم.پچ پچ مامانم رو می شنیدم که داشت با پدرم صحبت می کرد.گوشامو تیز کردم شاید اولین جمله اي که پدرم می گه رو بشنوم اما هیچی نگفتن.شنیدم که رفت دستشویی و بعدش اومد بیرون.واقعا ثانیه به ثانیه اش برام شکنجه آور بود ولی باید صبر می کردم و منتظر میشدم.بالاخره م انتظارم سر اومد و صداي پدرم رو شنیدم که بهم گفت براش چایی بیارم
دیگه نمی تونستم تو اتاق بمونم.آروم در رو وا کردم و رفتم طرف آشپزخونه.چایی رو ریختم و رفتم طرف اتاق نشیمن .از ترس و خجالت زانوهام می لرزید!ترس از این که نکنه پدرم یه چیزي بهم بگه و تو ذوقم بخوره،خجالت از اینکه روم نمی شد تو چشماي پدرم نگاه کنم!بالاخره ، هر جوري بود رفتم تو اتاق نشیمن و سلام کردم.با سینی چایی رفتم جلو پدرم و
سینی رو گرفتم جلوش.همونجور که نگاهش به تلویزیون بود ،جواب سلامم رو داد و چایی ش رو ورداشت.منم زود از اتاق اومدم بیرون که دم در پدرم صدام کرد.میخکوب شدم!آروم برگشتم نگاهش کردم که گفت...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت بیست و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و نهم