فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و یکم

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و یکم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
هیچی دیگه دم در خونه مون که رسیدیم یه خرده تو ماشین نشستیم دستمو گرفت تو دستش و گفت از اون شبی که با من تو خونه شون رقصیده عاشقم شده نمی دونین با چه صداقتی این حرف رو بهم زد یه حال خوبی بهم دست داده بود که
نگو! اخه کم چیزي نیس!پسر به این خوشتیپی و پولداري ،بین این همه دختر منو انتخاب کرده
مهناز داشت حرف می زد اما من داشتم تو محوطه دانشگاه رو نگاه می کردم که ببینم فریبرز اومده یا نه که یه دفعه مهناز هول م داد
اوووي ...! حواست کجاس؟!کجا رو داري نگاه می کنی؟
حسابی هول شده بودم
دارم دانشکده رو نگاه می کنم
دانشکده که این طرفه ،تو داري اون ور رو نگاه می کنی
بالاخره چی شد؟
هیچی بابا ، قراره عصري با هم بریم تریا
رسیدیم به دانشکده مونو و رفتیم تو.یه عده از بچه ها اومده بودن.کم کم با بعضی هاشون آشنا شده بودم.سلام و علیک
کردیم و سه تایی رفتیم یه جا نشستیم.من همه ش حواسم به در بود که فریبرز کی میاد. جزوه ها شون براش آماه کرده بودم
که تا دیدمش بهش بدم. اما کلاس شروع شد و نیومد.نمی دونم چه جوري فکر می کرد.یعنی دانشگاه براش آنقدر بی اهمیت
بود؟
دیگه فرصت نداشتم که به این چیزا فکر کنم.استاد داشت درس می داد و می رفت جلو و منم خواه نا خواه غرق در درس شدم.مخصوصا که این استاد ،آقاي دکتر مظاهر خیلی سختگیر بود
کلاس که تموم شد با بقیه ي بچه ها بلند شدیم که بریم کلاس بعدي تو راهرو همه داشتن در مورد استاد مظاهر حرف می
زدن که چقدر با جذبه و سختگیره!یه مرد حدود پنجاه ساله بود و خیلی خوشتیپ.بچه ها خیلی ازش ترسیده بودن.می گفتن
تو نمره دادن خیلی سخته
رسیدیم به کلاس بعدي و تا نشستیم ،متوجه شدم که کیفم رو تو کلاس قبل جا گذاشتم.بلند شدم و زود رفتم تا کلاس شروع
نشده بیارمش اما تا وارد کلاس قبلی شدم ،دکتر مظاهر رو دیدم که افتاده رو زمین !یه آن درجا خشکم زد ، اما معطل
نکردم و پریدم طرف دفتر مدیریت دانشگاه!همچین تو راه می دویدم و پله ها رو چند تا یکی می کردم که از خودم تعجب
کردم!تا رسیدم زود جریان رو گفتم و اونام بلافاصله زنگ زدن به بیمارستان و دو سه تاشون همراه من دویدن و اومدن
بالا تو کلاس دکتر مظاهر.تا رسیدیم دیدیم که دکتر همونجور افتاده و فقط چشماش حرکت می کنه!همه هول شده بودن و
فقط بالا سرش جمع شه بودن و نگاهش می کردن!نمی دونم تو اون موقعیت چی شد که یه آن فکرم رسید اگه دکتر سابقه ي ناراحتی داشته باشه حتما قرصی چیزي تو جیبش هس
یعنی بیشتر حرکت چشماي دکتر بود که منو به این فکر انداخت! مردمک چشماش آروم به طرف بغلش حرکت می
کرد! زود کنارش زانو زدم و شروع کردم به گشتن جیب هاش که اتفاقا یه شیشه ي کوچیک پیدا کردم!یه نگاه به شیشه
کردم و یه نگاه به چشماي دکتر مظاهر که با دیدن شیشه آروم باز و بسته شد!دیگه معطل نکردم و از تو شیشه یه دونه
قرص در آوردم و به زور دهن دکتر رو وا کردم که معاون دانشگاه خواست جلومو بگیره اما بهش توجه نکردم و قرص
!رو گذاشتم تو دهن دکتر
شاید دو دقیقه بیشتر نگذشت که سینه ي دکتر شروع کرد به حرکت کردن و کم کم انگار نفس ش عادي شد.یه ژاکت تنم
بود ، درش آوردم و چهار الش کردم و آروم سر دکتر رو بلند کردم و گذاشتم زیر سرش.دیگه هیچکدوم از اونایی که
اونجا بودیم نمی دونستیم باید چیکار بکنیم
تقریبا بیست دقیقه ،نیم ساعت دیگه ،یه پزشک با دو نفر ،همراه یکی دو تا از مسئولین دانشگاه اومدن سر کلاس حالا دم در کلاس چه خبر بود ، بماند!تموم دانشجوهاي اون ساختمون ریخته بودن اونجا و کللس هاي دیگه تعطیل شده بود
خالصه اومدن بالا سر دکتر مظاهر و معاینه ش کردن.وقتی کارشون تموم شد ، معاون دانشگاه جریان قرص رو به آقاي دکتر گفت و منم شیشه اي رو که تو دستم نگه داشته بودم بهش نشون دادم که خندید و گفت
انگار ایشون شانس آورده که به موقع این قرص رو بهش رسوندین وگرنه معلوم نبود که چه وضعی داشت
با گفتن این حرف ، یه لبخند رو لب معاون دانشگاه نشست و به من نگاه کرد!بالاخره اون دو نفر همراه پزشک رفتن و دکترم که یکی دو تا آمپول به استاد مظاهر تزریق کرده بود ،اجازه داد که بذارن ش رو برانکارد و ورش داشتن و از کلاس بردنش بیرون و آروم ، با کمک دانشجوها سوار آمبولانسش کردن و ماشین حرکت کرد
بچه ها که انگار منتظر یه اتفاق بودن تا کلاس ها رو تعطیل کنن ، گله به گله جمع شدن در مورد این اتفاق صحبت کردن.من هنوز گیج بودم که از پشت یکی بهم گفت
انگار نجاتش دادین
ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت سی و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و یکم