فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و سوم

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و سوم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
انگار کلاس دیگه تشکیل نمی شه
نه دیگه ، فکر نکنم
خب فعلا با اجازتون
کجا می رین؟ !بعد از ظهر کلاس داریم
همونجور که تقریبا پشتش به من بود شونه هاشون مثل همیشه انداخت بالا و زیر لب گفت
جایی نمی رم،همین جاهام
راهش رو کشید و رفت.همونجور که همیشه راه می رفت راه رفتنی بی هدفی تازه متوجه شدم که لباسش عوض شده.یه
شلوار سورمه اي خوشرنگ پوشیده بود با یه بلوز آبی قشنگ از حواس پرتی و گیجی خودم اونقدر حرصم گرفت که دلم می خواست همونجا یه جیغ سر خودم بکشم!چطور متوجه نشدم که می خواد با من ناهار بخور راه افتادم طرف دانشکده همونجور که راه می رفتم همه ي سرها به طرفم بر می گشت و دانشجو ها بهم لبخند می
زدن همه از اینکه من تونسته بودم دکتر مظاهر رو نجات بدم ،خوشحال بودن.برام عجیب بود که می دیدم انقدر دانشجوها نگران دکتر مظاهرن
استاد خشک و جدي و سختگیري بود
تا وارد ساختمون شدم ،ژاله و مهناز رسیدن جلوم و مهناز گفت
دختر چی کار کردي
چطور مگه؟
می گن دکتر مظاهر تو تموم استادا تکه! می گن خیلی به دانشجوها کمک می کنه
جدي؟
آره!می گن خیلیم پولداره!آخ که اگه کچل نبود می رفتم و زنش می شدم! با این قلب خرابی که داره فکر نکنم شیش ماه بیشتر شوهر داري کنم!بعدش من می مونم و یه مجلس ختم و یه خروار پول بی زبون
سه تایی زدیم زیر خنده که ژاله گفت
خواستیم بیایم پیشت اما دیدیم داري با فریبرز حرف می زنی
آره داشت در مورد دکتر مظاهر صحبت می کرد
مهناز اونم خیال داره زن دکتر مظاهر بشه؟ دوباره خندیدیم که مهناز گفت
هر دفعه که دوست پسرت تشریف می آرن دانشگاه ،یه دست لباس می پوشن
دوباره صورتم سرخ شد.هر بار که مهناز ، فریبرز رو دوست پسر من خطاب می کرد هم خجالت می کشیدم و هم یه احساس خوب بهم دست می داد!براي اینکه صحبت رو عوض کرده باشم به مهناز گفتم
چند روزه از گیتا خبري نیس
خودشو منتقل کرد به شهرستان.خونوادش اینجا نبودن
غدا خوري کی باز می کنه؟
یه نیم ساعتی وقت داریم.بیاین قدم بزنیم
اومدیم از سالن بریم بیرون که یکی از پسراي کلاسمون از دور پیداش شد و مستقیم اومد طرف ما که مهناز گفت
!ایش ...!!همه رو برق می گیره ، ما رو چراغ نفتی!اینم بند کرده به من قیافشو ببینین تو رو خدا
منو ژاله برگشتیم طرف پسره.از ظاهرش معلوم بود که از اون بچه درس خون هاس یه عینک قاب مشکی زده بود و فرقش رو از یه طرف وا کرده بود و یه دست کت و شلوار خاکستري تن ش بود و دکمه ي پیرهنش رو تا آخر بسته بود
ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت سی و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و سوم