فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و چهارم

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و چهارم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
ژاله – از بس تو کلاس و دانشگاه دلربایی می کنی
آره !چه چیزایی هم به تورم می افته
« پسره با خجالت اومد جلو و سلام کرد و اول به من گفت »
واقعا کارتون عالی بود...

ازش تشکر کردم که بعدش به مهناز گفت
ببخشید مزاحم تون شدم
« مهناز با یک حرکت ظریف سرش ، موهاشو ریخت یه طرف و گفت »
.بفرمایین خواهش می کنم
می خواستم ببینم ناهار رو چی کار می کنین؟
!خب می خوریمش دیگه!کار دیگه اي که باهاش نمی شه کرد
« تا اینو گفت من و ژاله زدیم زیر خنده!پسرك سرخ شد و گفت »
... ببخشید ، منظورم این بود که اگه میل دارین
« مهناز نذاشت حرفش تموم بشه و گفت »
حتما می خواي یه غذای پونزده زاري مهمونم کنی؟!باشه ، هر وقت
!پول خرد نداشتم ، ناهار مهمونم کن
، تا اینو گفت ، پسرك آب دهانش رو به سختی قورت داد
ژاله نه به اون عشوه اي که براش اومدي و نه به این حرفی که بهش زدی!
آخه قیافش رو نگاه کن!خیلی خوشتیپ و خوش لباسه ، (راندووم)می خواد بزاره!بیاین بریم تا دوباره برنگشته!حتما این دفعه که بیاد ، غیر از ناهار ،یه بستنی هم برام می خره

سه تایی رفتیم تو محوطه ي دانشگاه و یه خرده قدم زدیم تا غذاخوري دانشگاه وا شد و راه افتادیم طرفش.همونجور که راه می رفتیم از مهناز پرسیدم
تا حالا تریا رفتی؟
تا دلت بخواد
چه جور جایی یه؟
یه جا مثل رستوران!فقط چایی و قهوه و آبمیوه و این جور چیزا توش سرو می کنن.یعنی تو تا حالا تریا نرفتی؟
.نه
!چاخان نکن
!نه به خدا!تا حاال نرفتم
!پس خیلی عقبی
ببینم تو تریا دختر پسرا با هم می رقصن؟
.نه بابا ! اگه رقص و این چیزا بخواي باید با دوست پسرت بري دیسکو
دیسکو چه جور جاییه؟
خب تو که انقدر اطلاعاات لازم داري ، یه سر برو کتابخونه ي دانشگاه
دایرة المعارف بگیر و بشین بخون.همه ي اینا توش نوشته
سه تایی زدیم زیر خنده و وارد غذاخوري شدیم . چند قدم که جلوتر رفتیم یه دفعه فریبرز اومد جلومو گرفت »
.براتون غذا گرفتم.اونجاس.سر اون میز
یه دفعه وا دادم.اصلا انتظارش رو نداشتم!مونده بودم چی کار کنم که ژاله به فریبرز سلام کرد.فریبرز جواب سلامش رو داد و برگشت یه نگاهی به مهناز کرد که مهنازم براش سر تکون داد و ژاله گفت
.پس تو برو دریا.من و مهنازم با هم می ریم غذا می خوریم.تو کلاس می بینمت -
« اصلا نتونستم جوابشو بدم.اونام حرکت کردن برن که مهناز گفت »
!فکر نکنم دیگه دایرة المعارف لازم داشته باشی!معلم خصوصی ت خودش همه رو یادت می ده
سرم رو برگردوندم که فریبرز خندم رو نبینه.حالا مونده بودم که چی کار کنم چون فریبرزم همونجور واستاده بود و منو نگاه می کرد.یه لحظه به خودم اومدم!خیلی بد بود که اون وسط واستاده بودیم!زود بهش گفتم
کدوم میز؟
با دستش به ته سالن اشاره کرد و منم راه افتادم اون طرف.آخراي سالن ، رو یه میز ،دو تا سینی غذا دو طرف میز »
بود.رفتیم و نشستیم .غذا چلوکباب بود.کیفم رو گذاشتم و بهش گفتم
کاشکی قبلش بهم می گفتین.اگه می دونستم تنها می اومدم
صورت تون فرق کرده
بله
یه جور دیگه شدین...ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت سی و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و چهارم