فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و پنجم

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و پنجم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
سرمو انداختم پایین و سینی غذا رو کشیدم طرف خودم و به ظاهر مشغول خوردن شدم و اونم همین کار رو کرد.داشتم تو ذهنم دنبال یه حرفی چیزي می گشتم که باهاش سکوت رو بشکنم و سر صحبت وا کنم .می خواستم یه موضوع خوب باشه که بشه حرف رو تا آخر ناهار ادامه بدم
چرا دانشگاه نمی آین؟
می آم
منظورم اینه که خیلی غیبت دارین
دوباره شونه هاشو انداخت بالا و مشغول خوردن شد.منم یه خرده غذا خوردم و دوباره گفتم
پدرتون چه شغلی دارن؟
همه شغلی داره پدرم
متوجه نمی شم
سهامداره عمده ي بانک ..... پدرمه.یعنی بیشتر اون بانک مال خودشه.یکی دو تام کارخونه داره
پس از نظر مالی وضعشون خیلی خوبه
جوابمو نداد.خدا خدا می کردم که اون نپرسه که پدر من چیکارس!راستش می دونستم که پولدارن اما نه انقدر!اگه شغل پدرم رو می پرسید چه جوري باید بهش می گفتم که پدرم معاون یه بانکه؟!یه بانک شبیه همون بانکی که پدر اون صاحب شه!بازم از دست خودم عصبانی شدم!آخه این چه سوالی بود که کردم !اما نمی دونم چه طوري یه دفعه از دهنم پرید گفتم
منزل تون کجاس؟
سلطنت آباد
حتما یه خونه ي شیکه؟
یه باغ بزرگه با یه خونه ي بزرگ وسطش این دفعه دیگه دلم می خواست که این زبونم لال بشه و از این سوالات احمقانه نپرسم
شروع کردم به غذا خوردن که شاید دهن م بسته بشه و چیزي ازش نپرسم اما بی اختیار قاشق مو گذاشتم تو بشقابم و بهش گفتم
چرا شما یه جور خاص هستین؟
نگاهم کرد و گفت
چه جور خاصی هستم؟
مرموز ، تودار ،ساکت
« فقط نگاهم کرد »
یکی دیگه م اینکه همیشه غمگین هستین.چرا؟
یه مقدار در زندگی مشکل دارم
می شه بپرسم چه مشکلی؟
پدرم می خواد که منو براي تحصیل بفرسته خارج از کشور اما من اینجا رو دوست دارم...
خب می تونین باهاشون صحبت کنین .شما الان موقعیت خیلی خوبی دارین.هر کسی نمی تونه تو این دانشگاه وارد بشه
با پدرم نمی شه صحبت کرد
چرا؟
حرف همیشه حرف خودشه
مادرتون چی ؟ایشون نمی تونه با پدرتون صحبت کنه؟
سرش رو تکون داد.انگار خیلی دوست نداشت در مورد خانوادش حرف بزنه.منم دیگه دنباله ي صحبت رو نگرفتم و
شروع کردم به خوردن غذا
نیم ساعت بعد کلاسمون شروع می شد باید می رفتیم.دو تایی بلند شدیم و ازش به خاطر ناهار تشکر کردم و اومدیم بیرون
تو محوطه به ژاله و مهناز برخوردیم.فریبرز ازمون عذرخواهی کرد و رفت طرف دستشویی و ماهام رفتیم طرف کلاس
فریبرز اون کلاس رو هم نیومد.خیلی از دستش عصبانی بودم.فکرم اصلا کار نمی کرد.نمی تونستم به درس گوش
بدم.همه ش به حرفاي فریبرز فکر می کردم.خونه ي سلطنت آباد ، باغ بزرگ ، پدر پولدار!نا امید شدم.بهتر بود دیگه
اصلا بهش فکر نمی کردم.از نظر طبقاتی ،فاصله ي زیادي با هم داشتیم.خیلی پولدار بودن
فردا صبحش که از خونه اومدم بیرون و رسیدم سر کوچه مون،جلو ایستگاه اتوبوس یه دفعه فریبرز اومد جلو!اصلا انتظارش رو نداشتم!با ماشین ش اومده بود.در ماشین رو برام وا کرد و منم سوار شدم و خودش نشست پشت ماشین و حرکت کردیم...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت سی و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و پنجم