فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و ششم

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و ششم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
تو تموم اون لحظات ، هم خوشحال بودم و هم ناراحت.خوشحال از اینکه فریبرز اومده بود دنبالم و ناراحت به
خاطر اینکه می دیدم اونا خیلی پولدارن و گویا پدرشم باید در این نوع
مسائل سختگیر باشه.حتما هم دلش می خواست پسرش با یه دختر از
طبقه ي خودش ازدواج کنه.تازه مسئله ي رفتن به خارجش هم در میون
بود.اینا یه طرف ، موضوع دیگه اي که باعث ناراحتی م شده بود ، اومدن
فریبرز تو محله مون بود
آروم بهش گفتم خوب نیس من و شما رو اینجا با هم ببینن
معذرت می خوام.چاره اي نداشتم
چرا دیروز نیومدین کلاس؟
اومدنم چه فایده اي داره؟ممکنه تا چند وقت دیگه از ایران برم
فکر می کنین ممکنه نظر پدرتون عوض بشه؟
نه ، فکر نکنم
خواهر برادرم دارین؟
دو تا خواهر دارم
ازدواج کردن؟
نه، از من کوچیک ترن
یه مقدار که رانندگی کرد گفت می شه ساعت اول نریم دانشگاه؟
اومدم بهش بگم نه اما تا چشمام تو چشماش افتاد انگار زبونم بند اومد.فقط با سر بهش گفتم آره که از پایین تر از دوراهی یوسف آباد پیچید بالا طرف میدون ونک.تو دلم غوغا شده بود!اصلا نمی تونستم باور کنم که این منم که یه روز به خاطر یه پسر کلاسم رو ول کرده باشم!یه حال عجیبی داشتم.احساس گناه می کردم.حتی چند بار اومدم بهش بگم که برگردیم اما هر بار چشمم بهش می افتاد سست می شدم چند دقیقه بعد رسیدیم دم پارك ساعی و ماشین رو یه گوشه پارك کرد و پیاده شدیم.ماشین رو قفل کرد و دو تایی رفتیم تو پارك و کنار همدیگه بدون اینکه هیچکدوم چیزي بگیم ، راه افتادیم.دیگه برام مهم نبود که دانشگاه نرفتم.احساسی که پیدا کرده بودم ، خیلی خیلی برتر از این مسائل بود همونجور که راه می رفتیم ، زیر چشمی نگاهش می کردم .یه شلوار قهوه اي خوشرنگ پوشیده بود با یه کفش قهوه اي.یه بلوز یقه سه سانت کرم رنگ م تنش بود.خیلی خوشتیپ شده بود.یه بوي ادکلن خیلی عالی م ازش می اومد.خلاصه اصلا
تو حال خودم نبودم.دو تایی فقط راه می رفتیم.پارك هم خلوت بود.نصفی از برگ درختا زرد شده بود و یه مقدارش نارنجی و بعضی هاشونم هنوز سبز بودن.انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن و فضایی درست کرده بودن که فقط می شد تو رمان هاي ایرانی خوند!صداي شن هاي زیر پامون رو فقط می شنیدیم و گاه گداري قار قار کلاغها رو.یه سوزی هم به صورت مون می خورد.اصلا دلم نمی خواست که این سکوت شکسته بشه تقریبا نیم ساعتی با همدیگه بدون حرف قدم زدیم که یه دفعه،یه جا واستاد و برگشت طرف منو گفت : دریا ، خیلی دوستت دارم
انگار به تموم بدنم برق وصل کرده بودن!حدس زده بودم که باید کار هاي دور از انتظاري رو از یه همچین شخصیتی انتظار داشت اما این یکی دیگه خیلی برام غیر منتظره بود!بدون هیچ مقدمه چینی!تنها چیزي که تونستم بهش بگم این بود که گفتم برگردیم سرش رو انداخت پایین و دو تایی برگشتیم طرف ماشین.وقتی رسیدیم تو خیابون پهلوي و خواست بره طرف ماشین بهش گفتم
من خودم می رم
چرا ؟
اینطوري راحت ترم.خداحافظ
احساس کردم الانه که مثل همیشه شونه هاشو بندازه بالا و بذاره بره اما اینکار رو نکرد.همونجا کنار ماشین واستاد تا من رفتم اون ور خیابون و تا سوار تاکسی نشدم از جاش تکون نخورد.وقتی تاکسی حرکت کرد ، برگشتم و از شیشه ي عقب نگاهش کردم.هنوز همونجوري واستاده بود و به من نگاه می کرد....ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت سی و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و ششم