فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و هفتم

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و هفتم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
تا یه هفته بعد از این جریان ، فریبرز دانشگاه نیومد.منم خیلی وقت داشتم که به همون یه جمله اي که گفته بود فکر کنم »
.وقتی تو خونه بودم ،می رفتم تو اتاقم و در رو می بستم و می نشستم به فکر کردن.همه ش به خودم می گفتم که فریبرز منظورش چیه؟درباره ي من چه جوري فکر کرده؟آیا من در مقابلش از خودم ضعف نشون ندادم؟منو چه طوري دوست داره؟موقتی؟اون اگه می خواست ، خیلی راحت می تونست از نظر مادي خونه و زندگی تشکیل بده ، اما با کی؟با من؟پس پدرش چی میشه؟اون الان خودشم بلاتکلیفه!اگه آینده ش براش روشن بود که این وضع درس خوندن و دانشگاه اومدنش نبود
روزا تو خونه این فکرا رو می کردم و با همین فکرا می خوابیدم و صبح م تو دانشگاه چشمم فقط اینور و او نور بود که پیداش می شه یا نه.هفته ي بدي رو گذروندم.این دانشگاه نیومدنش از همه چیز برام بدتر بود!حداقل اگه می اومد می تونستم باهاش حرف بزنم و کمی از این سرگردونی در بیام
اون یه هفته برام مثل یه سال گذشت تا بالاخره شنبه ي بعدش پیداش شد. تازه رفته بودیم سر کلاس و استادم دیر کرده بود.
من و ژاله و مهناز، سه تایی رو سه تا صندلی، کنار هم نشسته بودیم و حرف می زدیم. اون پسره م که شکل بچه درس خون ها بود تو این چند روزه مهناز رو ول نمی کرد. تا می رفتیم تو محوطۀ دانشگاه، می اومد نزدیک ما و همونجاها می پلکید. تا می رفتیم تو ناهار خوري، می اومد نزدیک میز ما ها می نشست. سر کلاسم زود می اومد و صندلی بغل مهناز رو اشغال می کرد! براي همینم مهناز وسط می نشست که اون دیگه ناامید بشه و نیاد پیش ما اون روز صبح که رفتیم سر کلاس، بر عکس همیشه، مهناز نشست رو صندلی کناري
صندلی بغلی شم خالی بود. من و ژاله این طرفش نشستیم. داشتیم با همدیگه حرف می زدیم که پسره از در کلاس وارد شد و تا چشمش به مهناز افتاد و دید که وسط ما ننشسته و یه صندلی م بغلش خالییه، خوشحال اومد و یه سلامی به ماها کرد و رفت نشست کنار مهناز که به محض نشستن فریادش رفت هوا و نیم متري از جاش پرید بالا
یه آن همه جا خوردن اما با خنده ي مهناز، تازه فهمیدم که این ذلیل نمرده یه پونز گذاشته بوده روي صندلی! خنده کلاس رو ورداشته بود! طفلک پسره حالا هر کاري می کرد که پونز رو که چسبیده بود بهش پیدا کنه، نمی شد
تو حال خندیدن و این چیزا بودم که دیدم ژاله و مهناز دارن با چشم و ابرو بهم اشاره می کنن. تا برگشتم و صندلی بغلم رو نگاه کردم دیدم که فریبرز درست کنارم نشسته. فقط مات بهش نگاه کردم که بهم سلام کرد. فقط یه سلام
یه شلوار سفید پوشیده بود با یه بلوز سفید. تو همین موقع استاد وارد شد و فرصت نشد که باهاش حرف بزنم
خلاصه مشغول درس شدم. اونم داشت بر خلاف هر روز جزوه هاشو می نوشت. کلاس که تموم شد، وقتی بلند شدیم که بریم کلاس دیگه بهش گفتم
انگار تصمیم گرفتین که درس بخونین؟
درس بخونم؟
دیدم داشتین جزوه اي که استاد می گفت می نوشتین....ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت سی و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و هفتم