فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و هشتم

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و هشتم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
یه نگاه به من کرد و بعد کلاسورش رو وا کرد و صفحۀ اولش رو بهم نشون داد. در جا خشکم زد! از اول تا آخر صفحه نوشته بود
!!..... دریا دریا دریا دریا دریا
انقدر جا خورده بودم که متوجه نشدم مهناز و ژاله م دولا شدن و دارن کلاسور فریبرز رو نگاه می کنن
مهناز گفت انگار تموم دریاي مازندران رو ورداشتن آوردن تو دانشکده! الان آب همه جا رو ورمیداره! کاشکی امروز مایو
پوشیده بودیم تا مهناز اینو گفت، همگی زدیم زیر خنده! ژاله دست مهناز رو گرفت و کشید و با خودش برد که فریبرز گفتبه حرفم فکر کردین؟
خیلی
خب؟
نمی دونم باید بهتون چی بگم؟
می شه خواهش کنم که این کلاس رو نرین؟
بازم؟
فقط نگاهم کرد. سرم رو انداختم پایین و کیف و کتاب ها مو ورداشتم و از کلاس اومدم بیرون و تو راهرو واستادم.
اونم دنبالم اومد بیرون. همونجور که جلومو نگاه می کردم بهش گفتم
کجا بریم؟
بریم تریا دانشگاه
راه افتادم و از پله ها رفتم پایین. فریبرزم آروم کنارم می اومد. گاه گاهی از زیر چشم نگاهش می کردم. قد بلند، اندام چهارشونۀ ورزیده، قدم هاي محکم! وقتی کنارش بودم ته دلم می لرزید
از تو چمن دانشگاه میانبر زدیم طرف تریا و وقتی رسیدیم، فریبرز رفت و دوتا چایی گرفت و آورد. دوتایی پشت یه میز نشستیم، داشتم لیپتون رو از تو لیوان در می آوردم که گفت
نمی خواي جوابمو بدي؟
من نمی فهمم اون حرف شما چه معنی اي داشت؟
اون حرف در تمام دنیا یه معنی داره
براي شما همون معنی رو می ده؟
سرش رو تکون داد. دوباره سرم رو به لیوان چایی م گرم کردم که گفت
من دوستت دارم دریا
نذاشتم بقیۀ حرفش رو بزنه و گفتم
براي من دوست داشتن فقط یه معنی می ده. اینو باید شما بدونین
چه معنی اي؟
ازدواج
یه لحظه ساکت شد و سرش رو انداخت پایین. این حرکت ش برام خیلی معنی داشت تو تمام مدت، از همون موقعی که
براي اولین بار فریبرز رو دیدم و شناختم از همین می ترسیدم! مخصوصا وقتی فهمیدم که چقدر پولدارن دستم رفت که کیف و کتابم رو وردارم. اونقدر از این عکس العملش عصبانی بودم که دستام داشت می لرزید! دیدم نمی تونم بدون اینکه چیزي بهش بگم از اونجا برم. براي همین م در حالی که بغض گلم رو گرفته بود گفتم تو منو اشتباهی گرفتی و در موردم اشتباه فکر کردي! این فقط به خاطر محیطیه که تو
یه دفعه سرش رو بلند کرد و گفت
منم می خواستم ازت بخوام که باهام ازدواج کنی ام اما نتونستم منظورم رو درست بهت بگم
یه دفعه وا دادم! انگار یه سطل اب یخ ریختن رو سرم! آروم سرجام نشستم و دستم از کیف و کتابم ول شد! یه آن تو
چشماش نگاه کردم. هیچ اثري از دروغ و حقه بازي توش ندیدم! به همین راحتی ازم تقاضاي ازدواج کرده بود! انگار
خداوند این آدم رو براي این آفریده بود که فقط کاراي غیر منتظره بکنه! دیگه واقعا در مقابل یه همچین ادمی مستاصل شده بودم. نمی دونستم باید چی بهش بگم و چی نگم. بهرین کار این بود که بذارم اول اون یه کار عیر منتظره بکنه و بعد من در مقابلش واکنش نشون بدم
!دوباره تو چشماش نگاه کردم. اونقدر معصوم بود که آدم خیال می کرد داره تو چشماي یه پسر بچه نگاه می کنه
دستم رو زدم زیر چونه م و سرمو به چایی خوردن گرم کردم. کم کم از لیوانم می خوردم و فکر می کردم که گفت
حالا چی می گی؟ قبول می کنی؟
آخه چی بگم من؟! این یه مسئلۀ ساده نیس که زود بشه در موردش فکر کرد و به نتیجه رسید
چرا؟...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت سی و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و هشتم