فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و نهم

تنها عشق زندگیم-قسمت سی و نهم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
چرا چی؟
چرا نمیشه به نتیجه رسید؟
این مسئله مهم ه! داریم در مورد یه زندگی صحبت می کنیم و تصمیم می گیریم
گذروندن یه روز یا چند ساعت با هم نیس که بد یا خوب، خیلی زود تموم بشه و هر کدوم بریم دنبال کار خودمون
براي چی بریم دنبال کار خودمون؟
.متوجۀ منظورم نمی شی
اگه تو ام منو دوست داشته باشی دیگه مسئله اي باقی نمی مونه
خونواده هامون چی؟ پدرت؟
این مسئله ایه که به خودم مربوطه
خارج رفتنت چی می شه؟
من خارج نمی رم
دیگه نمی دونستم باید چی بگم. برگشنم به دور و ورم نگاه کردم. چندتا میز اون طرف تر، یه دختر و پسر دانشجو، مثل
ما نشسته بودن و داشتن با هم حرف می زدن. توجه م بهشون جلب شد. خوب که نگاه کردم دیدم دختره داره گریه می کنه.
یه دفعه خیلی چیزاي بد اومد تو فکرم! چه اتفاقی ممکنه بین شون افتاده باشه؟! نکنه همین اتفاقم تو چند قدمی، منتظر من
باشه؟
دختره داشت آروم گریه می کرد و گاه گاهی با یه دستمال اشک ها شو پاك می کرد و یه چیزایی به پسره می گفت. خیلی ناراحت به نظر می رسید اما عوضش پسره خیلی خونسرد جلوش نشسته بود. فریبرزم وقتی دید من اون طرف رو نگاه می کنم، متوجه شون شد. تو همین موقع پسره از جاش بلند شد که بره اما دختره با التماس دستش رو گرفت ولی پسره خیلی راحت دستش رو از دست دختره کشید بیرون و راهش رو کشید و رفت ..این صحنه خیلی تو من اثر کرد. روز اولیم که می خواستن با هم خیلی قرارها بذارن رفتار پسره همینطوري بوده؟! اون
وقتم همینقدر بی تفاوت بوده؟
حالا دختره تنها نشسته بود و سرش رو انداخته بود پایین و رو میز رو نگاه می کرد موهاش ریخته بود دور صورتش و
نمی تونستم ببینم که هنوزم داره گریه می کنه یا نه
نکنه همین سرنوشت من باشه؟
یه دفعه بغض گلوم رو گرفت. دلم براي دختره خیلی سوخت. اومدم چاییم رو وردارم یه خرده ازش بخورم که دیدم
قبلا خورده بودم فریبرز لیوان چاییم رو ورداشته و داره ازش می خوره! درست از همونجایی که من
یه دفعه تموم افکارم ریخت بهم! خیلی بی پروا بود
بلند شدم و کیف و کتابم رو ورداشتم و از تریا اومدم بیرون. اونم دنبالم اومد. بی اینکه حتی یه کلمه م حرف بزنه. نمی دونم چه مدت تو محوطۀ دانشگاه با هم راه رفتیم. صد بار، صد تا موضوع رو تو ذهنم آوردم ام ا تا یه خرده جلو رفتم
!مثل زنجیر که از وسط پاره بشه، پاره شد
رفتم یه گوشه واستادم و تکیه م رو دادم به دیوار. اونم بدون یه کلمه حرف اومد و کنارم واستاد و همین کار رو کرد.
داشتم به دانشجوهایی که از جلومون رد می شدن نگاه می کردم. همه می خنددیدن و شاد بودن. دخترا و پسرا، دوتا دوتا با هم می اومدن و از جلومون رد می شدن و صداي خنده هاشون تو گوشام می پیچید و تو ذهنم گریۀ اون دختر رو می شست و پاك می کرد. به خودم گفتم چرا باید فکر کنم که سرنوشت اون دختر سرنوشت منم هس؟! اصلا شاید سر مسئلۀ دیگه اي با هم اختلاف پیدا کرده باشن! چرا من باید فکر کنم که زندگی من و اون شبیه همدیگه س؟! تازه اون یه گریه در مقابل این همه خنده اصلا به چشم نمی آد....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت سی و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و نهم