فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و دوم

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و دوم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
خب تو بعد از ازدواج مون درس ت رو بخون، منم می رم یه کاري پیدا می کنم و خرج زندگی مون رو در می آرم
یعنی درس و دانشگاه رو ول کنی؟
خب آره
اصلا!! حرفشم نزن! اگه منو دوست داري باید از همین الان که کلاس بعدي مون شروع میشه، مرتب بیاي سر کلاس و
دیگه م غیبت نکنی
یه نگاهی به من کرد و گفت
باشه، هر چی تو بگی
همین الانم خیلی از درس عقب افتادي
باشه
حالام پاشو بریم. یه خرده دیگه، کلاس شروع می شه
از جاش بلند شد ام ا سر جاش واستاد و حرکت نکرد. می خواست یه چیزي بهم بگه ام انگار خجالت می کشید
چیزي می خواي بگی؟
آره
بگو
اگه من بخوام با تو ازدواج کنم، پدرم منو از همه چی محروم می کنه. از خونه م بیرونم می کنه! می خوام بگم که بعدش
هیچی ندارم
ساکت شد. منم فقط نگاهش کردم که گفت
اونوقت بازم حاضري با یه همچین کسی ازدواج کنی؟
« همونجوري که راه افتادم گفتم »
من اگه خواستم با کسی ازدواج کنم به این مسائل توجهی نمی کنم
تا اینو گفتم، مثل یه پسر بچه که بهش قول یه اسباب بازي رو داده باشن خوشحال و خندون دوئید و رسید بهم
عصر اون روز، جریان استاد مظاهر رو به مامانم گفتم و ازش اجازه گرفتم و راه افتادم طرف خونه ش. آدرسی که بهم
.داده بودن، بالایی خیابون مستوفی بود تو همون یوسف آباد
تو یوسف آباد، خیابون مستوفی معروف بود. یه خیابون خیلی قشنگ و خلوت بود که خونه هاش از همه جاي یوسف آباد گرون تر بود. عصر اگه کسی از اون طرفا رد می شد، هر جا رو که نگاه می کرد، پسر و دختراي جوون رو می دید که دست تو دست هم، اونجا قدم
می زدن خلاصه سر راه یه دسته گل خریدم و مستوفی رو گرفتم و قدم زنون رفتم بالا. چه منظره اي داشت این خیابون! دو طرف درختاي چنار که برگ هاشون زرد و نارنجی و قرمز و سبز بودن، مثل یه تابلوي نقاشی! درختام پر بود از گنجیشک! گاه گاهی م صداي یه دسته کلاغ که داشتن رو آسمون پرواز می کردن می اومد! جا به جام که جفتاي عاشق با همدیگه مشغول قدم زدن بودن! خلاصه حال و هوایی پیدا کرده بود اونجا! هر کدوم از اونا رو که می دیدم، دلم می گرفت! نمی دونم چرا،شاید حسادت بود! شاید دلم می خواست که جاي اونا من و فریبرز الان در حال قدم زدن بودیم...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت چهل و دوم