فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و سوم

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و سوم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
یه چندتا خیابون رو که رد کردم، خونۀ استاد معلوم شد. یه بار دیگه آدرس رو نگاه کردم. درست اومده بودم. خونۀ استاد
یه خونۀ خیلی خیلی بزرگ و قدیمی بود، سر نبش خیابون مستوفی. سه طبقه داشت. زنگ طبقۀ اول رو زدم که یه خانمی
.آیفون رو جواب داد
خودم رو معرفی کردم. انگار داشت از یکی چیزي می پرسید که کمی طول کشید تا در رو واکرد و گفت بفرمایین تو. در رو واکردم و رفتم تو و از سه چهار تا پله رفتم بالا و رسیدم جلوي یه در که واشد و یه خانم پیر اومد جلوم و سلام کرد.
حتما خدمتکارش بود. جوابشو دادم و رفتم تو خونه. بیچاره انگار پا درد داشت. آروم بهش نمی خورد که خانم استاد باشه.
آروم جلو رفت و منم دنبالش رفتم. از یه راهرو رد شدیم و وارد یه سالن بزرگ شدیم. توش دو سه دست مبل گذشته بودن
اما همه قدیمی. اون خانم پیر، آروم از لای مبل ها رد شد و رسید جلو در یه اتاق و چند تا ضربه به در زد و بعد لای در رو واکرد و خودش رفت کنار. ازش تشکر کردم دسته گل رو دادم بهش و رفتم تو. تا وارد اتاق شدم، آخر اتاق که نسبتا بزرگم بود، چشمم افتاد به استاد که زیر کرسی خوابیده بود. برام عجیب بود که این وقت سال کرسی براي چی گذاشتن.
کفشامو در آوردم و رفتم جلو و سلام کردم. استاد جوابی بهم نداد اما لبخند و نگاه مهربونش از صد تا جواب برام گرمتر و شیرین تر بود
« بهش خندیدم »
رفتم یه طرف دیگه کرسی نشستم که گفت
!این کرسی رو که می بینی، زمستونی تابستونی یه! همیشگی یه
« با خنده گفتم »
تابستون زیرش چی روشنه استاد؟
!پنکه! لحاف یه طرفش رو میزنم بالا و یه پنکه میذارم جلوش
دو تایی شروع کردیم به خندیدن. وقتی خنده ها تموم شد گفت...
خب. من حالا چه جوري باید از یه دختر خوشگل که شکل دختراي خارجی یه و جونم رو نجات داده تشکر کنم؟
همین جمله هاي قشنگی که گفتین جبران همه چیز رو کرد استاد
« بازم با مهربونی نگاهم کرد و گفت »
خیال داري مهندس ساختمان بشی، آره؟
خیلی دلم می خواد
می شی، حتما می شی. منم تا اونجایی که بتونم بهت کمک می کنم
ببخشین استاد، شما اینجا تنها زندگی می کنین؟
یه آهی کشید و گفت
آره عزیزم. همسر خودم رو چند سال پیش از دست دادم. انیس و مونسم بود. دو تا پسر دارم و یه دختر که هر سه
مثال حق فرزندي رو بجا نیاوردنو منو گذاشتن و رفتن اون سر دنیا. هفته اي، دو هفته اي یه بار بهم تلفن می کنن تو از خودت بگو
پدرت به چه شغلی مشغول هستن؟
بهش گفتم که پرسید
چند تا خواهر برادرین؟
اومدم جواب بدم که در زدن و اون خانم پیر با یه سینی چایی و دسته گلی که من آورده بودم و گذاشته بودشون تو یه
گلدون اومد تو
استاد با دیدن گل ها گفت
اي واي! عزیزم خودت گلی، چرا دیگه زحمت کشیدي؟
قابل شما رو نداره استاد
!به به! چه گل قشنگی
فنجون چایی رو که اون خانم بهم تعارف کرده بود ورداشتم و تو دستم نگه داشتم و تازه متوجۀ اتاق شدم. یه طرف اتاق
به طور کامل کتابخونه بود. یه طرفش، انواع و اقسام تابلوهاي خطی رو به دیوار زده بودن و طرف دیگه ش تابلو هاي نقاشی. اون طرف دیگۀ اتاقم پر بود از عکساي استاد و همسر مرحومش و سه تا بچه هاش داري گذشتۀ منو مرور
می کنی؟
بله؟
تازه متوجه شدم چی می گه
!اینا که می بینی، تاریخ منه
خط و نقاشی ها، همه کار خودتونه؟
آره، اگه بشه اسمشو خط و نقاشی گذاشت. بالاخره هرچی که هس، همینه! مایۀ وجود من
واقعا شما یه هنرمند هستین این تابلوهاي نقاشی خیلی قشنگ کشیده شدن!
هنرمند؟
خندید و گفت...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت چهل و سوم