فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و چهارم

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و چهارم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
هنر صورت قشنگ توئه عزیزم، هنرمندم ایزد داناست. بقیه فقط حرفه
ازش تشکر کردم و پرسیدم
تنهایی حوصله تون اینجا سر نمی ره؟
.اینجا تنها نیستم
با همین خانم که چایی آوردن زندگی می کنین؟
با عشقم زندگی می کنم! با خاطراتم
یه اه دیگه کشید و گفت
اکثرا که دانشگاه هستم. سرم رو با کار گرم می کنم. وقتی م که می آم خونه، همین چیزا همدم و مونسم هستن
کی بر می گردین دانشگاه؟
اگه خدا بخواد هفتۀ دیگه. وضع درسی ت چطوره؟
خوبه استاد
!در هر صورت من یه زندگی به تو بدهکارم. هر وقت خواستی بگو بدهکاریم رو بدم
دو تایی خندیدیم و بعد از کمی صحبت کردن، ازش اجازه گرفتم و بلند شدم که گفت هر وقت خواستم برم خونه ش
خلاصه ازش خداحافظی کردم و برگشتم خونه. برام رفتن به خونۀ استاد مظاهر و حرف زدن باهاش خیلی جالب بود
فردا صبحش که رفتم دانشگاه، بعد از دیدن ژاله و مهناز، سراغ فریبرز رو گرفتم. هنوز نیومده بود. با بچه ها رفتیم سر کلاس یه جا نشستیم که چند دقیقه بعد در واشد و فریبرز اومد تو. یه شلوار یشمی خوشرنگ پوشیده بود با یه بلوز صدری رنگ. خیلی خوش تیب شده بود از همون دم در کالس بهم خندید و اومد تو و سلام کرد و گفت
دیگه شدم یه دانشجوي منظم! خوبه؟
بهش خندیدم. نشست رو صندلی بغلی من و از الي کلاسورش یه بستۀ کوچیک کادو شده در آورد و گرفت جلو من و
گفت اینو براي تو گرفتم. خدا کنه ازش خوشت بیاد
براي من؟! به چه مناسبت؟ مگه چه خبره؟
همینطوري
ژاله و مهناز یه نگاه به بستۀ کادویی کردن و یه نگاه به من و فریبرز که مهناز گفت خدا شانس بده. حالا اگه نمی
تونی مناسبتی براش پیدا کنی، بده ش به من در یک ثانیه براش هزار تا مناسبت جوري می کنم
بسته رو واکردم. یه عطر کوچولو بود. درش رو واکردم و بوش کردم
واقعا خوش بوئه فریبرز! سلیقه ت خیلی عالیه اوووم ...
تا اینو گفتم، یه دفعه از پشت سرم صداي سوت زدن بلند شد! برگشتم دیدم تمام بچه هاي کلاس، بی سر و صدا
جمع شدن پشت سرمون! هر کدوم شروع کردن به شوخی کرد و سربسر ما گذاشتن! شوخی هاي ساده و بی غرض! یه احساس خیلی خوب تو خودم حس کردمو شادي! پس می شه که فریبرز رو دوست داشته باشم و آخرش گریه و غم نباشه...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت چهل و چهارم