فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و پنجم

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و پنجم

ویرایش: 1395/9/19
نویسنده: chaampol
یه خرده بعدش استاد اومد تو کلاس و درس شروع شد. من سعی می کردم که حواسم رو به درسم بدم اما مگه فریبرز
در گوش من می گفت و منو به خنده مینداخت! هر چی بهش می گفتم هیس گوش میذاشت! دقیقه به دقیقه یه چیزي نمی کرد. انقدر کرد تا استاد درس رو قطع کرد و با خنده به ما گفت
می دونم جوونین و پر از انرژي و عشق! دوتایی تونم به همدیگه خیلی می آین یه دختر خیلی خوشگل و قشنگ یه پسر
خوش قیافه و خوش تیپ! اما باید درس تونو هم بخونین! باشه؟
داشتم از خجالت آب می شدم! هم خجالت می کشیدم و هم از تعریف هاي استاد، ته دلم یه جوري می شد! برگشتم و یه چشم غره به فریبرز رفتم که اونم سرشو انداخت پایین یه دفعه یکی از اون بچه هاي شیطون کلاس، از اون ته شروع کرد اهنگ اي یار مبارکباد رو خوندن که بقیه م، همگی با هم شروع کردن! استادم، گچ رو گذاشته بود کنار و داشت ما دو تا رو نگاه می کرد و می خندید! نمی دونستم تو اون لحظه باید چیکار کنم! خجالت بکشم و سرمو بندازم پایین یا شاد و خوشحال باشم
بچه ها با این کارشون خیلی راحت و ساده، نامزدي من و فریبرز رو اعلام کردن! جالب این بود که بچه ها ول کن م نبودن! همینجوري داشتن می خندیدن که همون پسر شیطون کلاس از سر جاش بلند شد و شروع کرد به رقصیدن
دیگه بچه ها غیر از خوندن، دست و جیغ می زدن! درست شده بود عین یه مجلس نامزدي! استاد همونجا واستاده بود و
!غش غش می خندید. با خندة استاد، یکی از دختراي کلاس م از جاش بلند شد
دیگه همه چیز براي نامزدي ما دو تا کامل شده بود! انگار همه منتظر بودن که یه مسئله کوچیکی اتفاق بیفته و شادي کنن!
!می خندیدن و می خوندن و دست می زدن و شاد بودن
دیگه بعد از اون روز، همه، منو فریبرز رو با هم مثل زن و شوهر می دونستن. برام خیلی جالب بود. شروع یک زندگی،
قبل از ازدواج! یک زندگی دوستانه، فقط داخل دانشگاه، بدون هیچ چیز بد! یک دوستی پاك و ساده، همراه با عشق
روز ها همینطوري می اومدن و می رفتن و من و فریبرز بیشتر به هم وابسته
می شدیم
هر چی بیشتر می شناختمش، بیشتر دوستش داشتم. خوش اخلاق، آروم، مودب، سربزیر همه چیزایی رو که یه دختر از یه پسر توقع داره، داشت فقط تنها مشکل درس خوندنش بود! با اینکه هرچی من ازش می خواستم انجام می داد اما درس نمی خوند. بعد از اینکه اون روز ازش خواسته بودم که دیگه غیبت نکنه و مرتب بیاد
دانشگاه، دیگه یه روزم غیبت نکرد. تمام جزوه هاش مرتب و منظم بود اما درس نمی خوند...
اواخر آذر بود. یه روز که سر کلاس بودیم یکی از استادها بهش اخطار کرد که اگه اینطوري پیش بره
می افته. کلاس که تموم شد، وقت ناهار تو ناهار خوري شروع کردم باهاش جدي حرف زدن ببین فریبرز، این وضع درس خوندن نیس -
!به خدا من دارم خیلی سعی می کنم اما نمی شه
.نه، تو سعی نمی کنی
چرا به خدا! مگه از اون روزي که تو گفتی دیگه غیبت نکنم، غیبت کردم؟
خب نه
ببین تمام جزوه هام رو چقدر خوب می نویسم
پس چرا درس نمی خونی؟
کل م نمی ره نمی دونم چرا
این حرفا چیه ؟
خب نمی ره دیگه
پس تو، چه جوري دانشگاه قبول شدي؟
بهت بگم مسخره م نمی کنی؟
چی رو بگی؟...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت چهل و پنجم