فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و هفتم

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و هفتم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
ناراحت نشو، بالاخره اونام براي خودشون یه دالیلی دارن. ولی ماهام باید فکر خودمون باشیم. درسته؟
درسته
خب پس باید الان دوتایی حسابی درس بخونیم که بتونیم مدرك مون رو بگیریم که بتونیم رو پاي خودمون وایستیم
درسته؟
درسته
خب، حالا بگو مشکلت تو درس چیه؟
حفظیاتم خوبه اما تا دلت بخواد ریاضیات م خرابه
خب، باشه، عیبی نداره. کجاهاش رو نمی فهمی و توش ایراد داري؟
از اولش ایراد دارم تا آخرش
« یه آهی کشیدم و گفتم »
از فردا هر روز صبح یه ساعت زودتر بیا دانشگاه. دوتایی می ریم تو کلاس و من هر جاي رو که ایراد داري بهت یاد
می دم. باشه؟
باشه. منم قول بهت می دم که این دفعه دیگه همه رو یاد بگیرم. ببینم، نمره م بهم می دي؟
شوخی نکن، دارم جدي حرف می زنم. از فردا درس رو شروع می کنیم
خلاصه اینطوري شد که از فرداي اون روز شروع کردم درس دادن به فریبرز. هر روز صبح یه سایت زودتر می اومدم و با هم می رفتیم تا کلاس و بهش درس یاد می دادم. البته اونم سعی خودش رو می کرد و تا اونجا که می تونست یاد می گرفت. من به اون درس می دادم و اونم هر هفته برام یه کادو می آورد. هر چی م بهش می گفتم که این کار رو نکنه، گوش نمی کرد. انقدر ازش کادو گرفته بودم که نمی دونستم اونارو کجا ببرم.
می ترسیدم یه روز مامانم بره سر کمدم و کادوها ببینه! اونوقت چی می خواستم جوابشو بدم؟! روزها همینطوري می گذشت.
خودم شدیدا درس می خوندم و به فریبرزم کمک می کردم. درس خودم که عالی بود و فریبرزم کم کم داشت خوب می شد. استاد مظاهرم هر جایی که مشکل داشتم بهم کمک می کرد
تقریبا اخراي دي بود. برف سنگینی اومده بود و حدود سی سانتیمتر رو زمین نشسته بود
سه شنبه، ساعت اخر که کلاس تموم شد، بچه که حالا دیگه با هم حسابی دوست شده بودن، بیرون دانشکده جمع شدن.
وقتی من و فریبرز و ژاله و مهنازم اومدیم بیرون، دیدیم دارن با همدیگه قرار میذارن که برن کوه. می خواستن برنامه رو براي صبح جمعه بذارن. داشتن کارها رو تقسیم می کردن. هر کی م نمی خواست بیاد، همگی با گوله برف
می زدنش
بالاخره قرار شد که جمعه صبح زود ساعت ٦ صبح، همگی تو میدون ونک جمع بشیم و از
همونجا راه بیفتیم طرف کوه بعد از اینکه قرار مدارمون رو گذاشتیم، از همدیگه خداحافظی کردیم و از دانشگاه اومدیم بیرون و همونجا از فریبرز خداحافظی کردم و رفتم سر چهار راه پهلوي و سوار اتوبوس شدم. تو تموم راه داشتم فکر می کردم که اگه به مامانم جریان
روز جمعه و کوه رفتن رو بگم، بهم اجازه می ده یا نه نیم ساعت بعد رسیدم خونه و بعد از اینکه لباسامو عوض کردم. رفتم که ناهار بخورم سر ناهار کم کم جریان رو به مامانم گفتم. عکس العمل بدي از خودش نشون نداد و فقط گوش کرد. حدس زدم که می خواد قبل از اینکه جوابی بده با پدرم
مشورت کند ناهارم که تموم شد رفتم تو اتاقم و شروع کردم به درس خوندن. این اخر هفته ها برام خیلی سخت می گذشت. سه روز نمی تونستم فریبرز رو ببینم. تو این سه روز چقدر حرف تو دلم تلنبار می شد تا شنبه برسه و تو حرفاي چند روز مونده رو بهش بگم. تو این چند وقته، تقریبا تموم زندگی م رو براش گفته بودم اما اون هیچوقت دوست نداشت در مورد خونواده ش حرف بزنه. احساس می کردم فاصله ش با خونواده ش خیلی زیاده
خلاصه اون شب به درس خوندن و نوار گوش کردن و فکر کردن به فریبرز و زندگی
آینده م که چی از آب در می آد گذشت...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت چهل و هفتم