فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و هشتم

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و هشتم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
فردا صبحش ساعت ٩ بود که از خواب بیدار شدم. وقتی صبحونه رو خوردم و خواستم برم کمی درس بخونم مامانم بهم
گفت که اگه بخوام می تونم جمعه با دوستام برم کوه
انقدر خوشحال شدم که پرید و مامانم رو ماچ کردم و با خوشحالی رفتم سر درس م . برام خیلی عجیب بود که بود که
چطور پدر و مادرم این اجازه رو به من دادن! دیگه خدا خدا می کردم که زودتر جمعه برسه که رسید
از شب قبلش تموم وسایلم رو آماده کرده بودم و گذاشته بودم شون تو کوله پشتی م تا اون روز فقط با پدرم کوه رفته بودم
و این اولین باري بود که می خواستم با دوستام برم کوه. برام مثل یه مسافرت پرهیجان بود. می دونستم که بهمون خیلی خوش می گذره. مامانم چندتا ساندویچ کتلت درست کرده بود. بهش گفته بودم که بیشتر برام درست که اگه خواستم به دوستام بدم. در واقع می خواستم براي فریبرزم غذا ببرم
نمی دونم چه احساسی بود اما هر چی بود بهم می گفت که اوردن ناهار با منه
شبش زودتر از همیشه رفتم گرفتم و خوابیدم و حتی سلایر پیتون پلیس رو هم که انقدر دوست داشتم، نگاه نکردم!
یعنی از این سلایر به خاطر هنر پیشۀ پسرش خوشم می اومد که همون رایان اونیل بود اما حالا که دیگه خودم فریبرز رو داشتم برام مهم نبود که سلایر رو ببینم یا نه
ساعت رو کوك کردم و گذاشتم بالا سرم و با یه احساس خوب خوابیدم. شب همه ش خواب دیدم که ساعت زنگ نزده و
من بیدار نشدم و نتونستم به بچه ها برسم براي همین م تا صبح چند بار از خواب پریدم و ساعت رو ورداشتم و نگاهش کردم و مطمئن شد که دکمۀ زنگه ش رو زدم
بالاخره، ساعت زنگ زد ولی من از قبلش بیدار بودم. زود بلند شدم و یه لیوان شیر خوردم و لباسامو پوشیدم و کوله پشتیم رو ورداشتمو مامانم بیدار بود. وقتی خواستم از خونه بیام بیرون، دیدم پدرم لباس پوشیده از اتاقش اومد بیرون! نمی دونستم چیکار می خواد بکنه! می خواست منو برسونه؟! لباس کوه که نپوشیده بود پس قصدش رسوندن من بود اما تا کجا؟! نمی تونستم چیزي بگم
بالاخره دوتایی با هم راه افتادیم و پیاده رفتیم خیابون مستوفی و از پله ها رفتیم پایین و رسیدیم به خیابون پهلوي. همون روبرو ایستگاه اتوبوس بود که خوشبختانه چند تا دختر و پسرم تو ایستگاه منتظر اومدن اتوبوس بودن که برن کوه. پدرم با دیدن اونا دیگه جلو نیومد و همونجا واستاد منم ازش خداحافظی کردم و از خیابون پهلوي رد شدم و رفتم تو ایستگاه. دو
دقیقه نگذشته بود که اتوبوس تجریش رسید و سوار شدم. تو اتو بوس پر بود از کسایی که می خواستن برن کوه.
بیشترشونم دختر و پسر بودن و پدرم تا اومدن اتوبوس، همونجا تو پیاده روي اون طرف خیابون واستاده بود. وقتی سوار اتوبوس شدم، انگار خیالش کمی راحت شد
با حرکت اتوبوس دیگه نفهمیدم پدرم هنوز اونجا واستاده بود یا رفت. دلش برام شور می زد اخه هنوز هوا روشن نشده بود تقریبا بیست دقیقه طول کشید تا رسیدم به میدون ونک. تو همون ایستگاه از ماشین پیاده شدم یه دفعه ترس ریخت تو دلم! تو میدون ونک هیچکس نبود. ساعت رو نگاه کردم. یه ربع به شیش بود. یه خرده
زود اوده بودم
دور و ورم رو نگاه کردم، هیچکس تو اونجاها نبود جز دو تا سگ که داشتن از دور می اومدن طرف من. دیگه نزدیک بود که سکته کنم! تو دلم چندتا فحش به دوستام دادم کاشکی با پدرم اومده بودم اینجا! دیگه نزدیک بود گریه م بگیر که از تو خیابون پهلوي دیدم که یکی داره می دوئه بالا طرف میدون ونک! تا خوب نگاهش کردم دیدم فریبرزه
انگار خدا دنیا رو به من داد! اومدم براش دست تکون بدم و صداش کنم که یه دفعه یه گوله برف از پشت خورد بهم! تا برگشتم دیدم هفت هشت تا از بچه هاي کلاس اماده شدن که بهم برف بزنن! نگو بی مزه ها پشت یه ماشین قایم شده بودن و یواشکی منو نگاه می کردن! از یه طرؾ از دست شون لجم گرفته بود از یه طرف خنده م! تا اومدم یه چیزي بهشون
بگم که گوله برف رو پرت کردن بهم! منم دولا شدم از رو زمین یه گوله برف درست کردم و بازي از همونجا شروع شد!
فریبرزم تا رسید اومد کمک من! اونا به ما برف می زدن و ما به اونا برف می زدیم! ولی چون تعداد اونا بیشتر بود، هر برفی که ما می زدیم جاش چندتا می خوردیم که فریبرز اومد و جلوي من واستاد و شد سپر بالي من
نمی دونین اون لحظه، با این کارش چه احساسی به من دست داد! مثل یه نکیه گاه محکم شد برام! بچه ها که دیدن دیگه
فریبرز تنهاس، دست از حمله ورداشتن و اومدن طرف ما، یکی از دخترا از تو یه فلاسک، برامون دو تا چایی ریخت و داد بهمون! چقدر تو اون موقعیت چایی بهمون چسبید
همونجور که چایی رو می خوردیم از فریبرز پرسیدم
چطور داشتی می دوئیدي
دنبال اتوبوس تو می اومدم
اتوبوس من؟...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت چهل و هشتم