فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و نهم

تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و نهم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
همونکه سوارش بودي! آخه من نزدیک خونه تون واستاده بودم. فکر کردم تنها می آي. با خودم گفتم زودتر بیام دم خونه تون که تو تاریکی تنها نباشی اما دیدم پدرتم باهاته. مجبوري پشت سرتون راه افتادم تا رفتی تو ایستگاه. می خواستم صبر
!کنم تا پدرت برگرده خونه و من بیام پیشت که اتوبوس رسید
اون وقت تو این همه راه رو دنبال اتوبوس دوئیدي؟
آره دیگه! آخه تا می خواست اتوبوس بعدي بیاد، نیم ساعتی طول می کشید
مهناز که حرفاي فریبرز رو شنید، برگشت به بقیۀ بچه ها گفت
بیاین گوش بدین! خاك بر سر شما پسرا کنن! بیایم از این فریبرز یاد بگیرین! عشق
واقعی یعنی این
یکی از پسرا گفت
اینکه عشق نیس! این خریت محضه -
یکی دیگه گفت
همه که دونده ماراتن نیستن تا وقتی عاشق شدن دنبال اتوبوس تا میدون ونک
بدوئن
« یکی از دخترا گفت »
واقعا آدم اگ عاشق باشه، دونده ماراتنم دوست پسرش که اینو شنید گفت
پس این دونده هاي ماراتن همه شون عاشقن که می رن تو مسابقات شرکت می کنن؟
« دختره گفت »
کاشکی یه خرده از اخلاق فریبرز تو توام بود
اینو که گفت، پسره یه نگاهی به بقیۀ پسرا کرد و گفت
اصلا تقصیر این فریبرزه که با این کاراش باعث میشه که ما از این دخترا متلک بشنویم! بچه بزنین ش تا دیگه از این غلطا نکنه
تا اینو گفت همۀ پسرا دست شون رفت به برف و شروع کردن به فریبرز برف زدن دخترام به پشتیبانی از فریبرز
حمله کردن با برف به پسرا! تو همین موقع، چند تا از دخترا و پسراي دیگه م رسیدن تو میدون ونک و تا جریان رو فهمیدن هر کدوم رفتن تو یه دسته! پسرا تو دستۀ پسرا، دخترا تو دستۀ ما انقدر منظرة جالبی شده بود که نگو! تو عمرم انقدر بهم خوش نگذشته بود! بچه ها با شوخی و خنده برف بازي می کردن
و هر کدوم یه چیزي می گفتن و یه شوخی اي
می کردن و می خندیدن! پسرا به دخترا آروم برف می زدن اما ماها با تموم زورمو بهشون برف می زدیم و اونام می خندیدن! انگار تموم اون دنیا را فقط براي ما ساخته بودن که خوش باشیم و از زندگی لذت ببریم
بالاخره چون تعداد دخترا زیادتر بود، پسرا تسلیم شدن. دخترام بهشون امان دادن اما به شرطی که رفتار فریبرز رو الگو
قرار بدن! اونام قبول کردن و هر کدوم زیر لب دو سه تا فحش به فریبرز دادن و هر کدوم رفتن طرف دوست دختراشون قرار شد که از اونجا، پیاده بریم تا تجریش. هرچی پسرا گفتن که بابا راه طولانیه، دخترا قبول نکردن و حرکت کردیم
تو خیابون پرنده پر نمی زد و فقط گاه گداري یه ماشین آروم می اومد و رد می شد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت چهل و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت چهل و نهم