فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاهم

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاهم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
تموم خیابون و پیاده روها رو برف گرفته بود. شب قبلم دوباره برف اومده بود و نشسته بود رو برفاي قبلی
همگی راه افتادیم طرف تجریش. هوا خیلی سرد بود و با اینکه لباس گرم پوشیده بودیم اما سردمون بود. دستامونو گرفته بودیم به همدیگه و تموم عرض خیلبون رو بسته بودیم و گاه گاهی که یه ماشین می اومد رد بشه، جلوشو می بستیم و اونم
برامون بوق و چراغ می زد! واقعا داشت بهمون خوش می گذشت
هوا دیگه روشن شده بود و ما هنوز یه ایستگاه م راه نرفته بودیم. یه خرده که گذشت صداي دخترا در اومد که اي بابا
خسته شدیم، سردمونه، پاهامون درد گرفت
اما پسرا داشتن ازمون انتقام می گرفتن
!نمی شه! باید تا خود تجریش پیاد بریم
یه خرده پیش کی بود شعار می داد؟
آهان دیگه رسیدیم! چیزي نمونده که! همه ش پنجاه تا ایستگاه دیگه تا تجریش فاصله داریم
« دخترا که اینطوري دیدن، همگی با هم گفتن »
خب، پس ما الان دیگه بر می گردیم
تا اینو گفتن، یه دفعه پسرا موش شدن و دیگه صداي ازشون در نیومد که یکی از دخترا گفت
هان! چی شد ساکت شدین؟! اگه ماها نیائیم دیگه کوه رفتن چه مزه اي داره؟! اصلا اگه می خوایین باهاتون بیاییم باید تا خود تجریش کول مون کنین
تا اینو شنیدن، شروع کردن جلو ماشین ها رو گرفتن که ماها رو سوار کنن، از ترس اینکه نکنه مجبور بشت بهمون کولی بدن
واقعا ته از دل می خندیدیم! اونقدر بهم خوش میگذشت که نمی فهمیدم زمان چه جوري داره می گذره! بالاخره رسیدیم به یه ایستگاه اتوبوس و یه خرده بعد اتوبوس اومد و سوار شدیم و تجریش پیداه شدیم و از اون سر میدون راه افتادیم بالا به طرف در بند
تو راه یا سر بسر همدیگه میذاشتیم و یا برف بازي می کردیم. هر قدم که ور می داشتم، فریبرز رو میدم که بغل به بغلم راه می آد و مواظب منه! اینا همه برام ارزش داشت
بالاخره رسیدیم دربند و یه خرده خستگی در کردیم و دامنۀ کوه رو گرفتیم و آروم آروم رفتیم بالا دخترا و پسرا، دوتا دوتا شده بودن و پسرا مواظب دخترا بودن که رو تخت سنگ ها پاشون لیز نخوره، بدجوري اونجاها برف نشسته بود و سنگها لیزلیز بودن. پاي هر کدوم از دخترا که لیز می خورد بالفاصله یکی از پسرا دستش رو می گرفت که اتفاقی براش نیفته
دیگه آخراش، ما دخترا، از بس خسته شده بودیم و سرما تو تن مون اثر کرده بود
نمی تونستیم قدم از قدم ورداریم و پسرا با زور ما رو می بردن بالا! ما فقط غش غش
می خندیدیم و پسرا جورمون رو می کشیدن! اونا توشون یه احساس مردونگی به وجود اومده بود و با غرور کارشون رو
می کردن. منکه دیگه برام رمقی نمونده بود و اگه فریبرز دستم رو نمی گرفت، همون وسطاي راه افتاده بودم پایین! سه چهار بار پام رو از روي سنگ لیز خورد که فریبرز مثل
شیر دستمو گرفت و محکم نگه داشت
خلاصه هر جوري بود به یه قهوه خونه رسیدیم. ماها که از خستگی و سرما داشتیم دیگه می مردیم! پسرا یه تخت گرفتن و ما رو نشوندن روش و پریدن دو تا پیت آهنی گیر اورن و چوب جمع کردن و برامون آتیش روشن کردن! اگه به موقع آتیش رو بهمون نرسونده بودن، همه مون از سرما خشک می شدیم
تا یه خورده گرم شدیم، قهوه چی چایی ش روبراه شد و براي همه مون چایی آورد. آتیش و چایی، حال مون رو جا آورد. پسرا مثل پروانه درو ما می چرخیدن. بفهمی نفهمی، یه خرده اي م ترسیده بودن که نکنه حال ماها بد بشه
تا گرم شدیم و جون اومد تو تن مون، دوباره شوخی و خنده شروع شد! این دفعه خنده ها با محبت همراه بود با محبت و عشق...ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پنجاهم