فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و یکم

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و یکم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
عشقی که از کارایی که پسرا برامون کردن به وجود اومده بود. مواظبتی که اونا تو راه از ما کردن باعث شده بود که یه جوري دیگه بهشون نگاه کنیم. یه حس اعتماد و اطمینان بین همه به وجود اومده بود. همه می خندیدن و خوش بودن. منم که از همه خوشتر! تو این میون یه دفعه چشمم افتاد به مهناز. از یه جایی تو راه، رفته بود تو خودش. اول فکر می کردم به خاطر خستگی و سرماس اما کم کم متوجه شدم که اون دختر شوخ همیشگی نیس
آروم بلند شدم و رفتم اون طرف تخت، کنارش نشستم و دستش رو گرفتم تو دستم و یه نگاه مهربون بهم کرد و گفت
قدر فریبز رو بدون
چرا؟ چیزي شده؟
بعدا بهت می گم
حالا بگو
نمی خوام روزت رو خراب کنم
نه،بگو
اشک تو چشماش جمع شد و گفت
می دونی دیروز که پیش ابی تو خونشون بودم، کثاقت چی ازم می خواست؟
سرش را انداخت پایین تا دو قطره اشکی روکه از چشماش چکیده بود رو صورتش،کسی نبینه. همه چیز رو فهمیدم.دستش رو محکم تو دستم فشاردادم که گفت
تو راست می گفتی. نباید بهش اعتماد می کردم
مگه اتفاقی افتاده؟
نه. منو عوضی گرفته بود
خودتو ناراحت نکن. هرچی بود گذشته
اروم اشک هاشو پاك کرد و گفت
نه دیگه، بهش حتی فکر نمی کنم
مطمئن باشم؟
خندید و گفت
آره
دوباره دستش رو تو دستام فشار دادم و بلند شدم و رفتم سر جام، پیش فریبرز که داشت نگاهم می کرد، نشستم. طفلک
مهناز دختر خوبی بود اما نمی دونست که نباید به هر کسی اعتماد کرد
خلاصه همونجا نشستیم و دیگه بالاتر نرفتیم. یعنی جون بالا رفتن رو نداشتیم. یه ساعتی با هم دیگه حرف زدیم و شوخی کردیم که و بعد از تو کوله پشتی هامون غذاها و ساندویچ ها رو در آوردیم و همه رو گذاشتیم وسط و همگی شروع کردن به خوردن که فریبرز رفت و براي همه مون نوشابه گرفت و آورد تو اون سرما؛ کنار آتیش با بچه ها غذا خوردن واقعا عالی بود و بهمون چسبید. هرکی به اون تعارف می کرد که غذاشو بخوره، اون یکی ساندویچ رو به اون یکی می داد! خلاصه یه مهمونی کوچیک و بی ریا بود
فریبرز ساندویچ کالباس آورده بود که خودش بهش لب نزد
ناهار خوردن مون که تموم شد، صاحب قهوه خونه برامون چایی آورد که اونم خیلی بهمون چسبید. دیگه وقت برگشتن رسیده بود اگرچه هیچکدوم مون دلمون نمیخواست که این روز قشنگ تموم بشه اما چاره اي نداشتیم و وقتی تموم شد، از صاحب قهوه خونه خداحافظی کردیم و به طرف پایین کوه راه افتادیم
دیگه راه سرازیر بود و آروم آروم به کمک پسرا اومدیم پایین و اتفاقا یه وانت که داشت می رفت تجریش، همگی مونو سوار کرد و تا خود میدون ونک برد. جالب اینکه وقتی اونجا رسیدیم، ازمون پولی نگرفت
دیگه وقت خداحافظی بود. بچه ها با نارحتی از همدیگه خداحافظی کردن و اونام که راهشون با هم یکی بود، رفتم و
موندیم منو فریبرز که جلوي یک تاکسی رو گرفت و سوار شدیم. تاکسی توش خالی بود و فقط من و فریبرز پشتش نشسته بودیم. تا تاکسی حرکت کرد، فریبرز از تو جیبش به بسته ي خیلی کوچولو درآورد و گرفت جلوي من و گفت
بیا، اینو براي تو گرفتم
بازم!؟
بگیر دیگه
آخه چقدر برام کادو می گیري؟
دلم می خواد! وقتی برات چیزي میخرم، اول خودم خوشحال می شم
نباید انقدر ولخرجی کنی
این با اوناي دیگه فرق می کنه
بسته رو ازش گرفتم و بازش کردم. یه انگشتر طلای خیلی قشنگ بود. ظریف و قشنگ....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پنجاه و یکم