فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و سوم

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و سوم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
ببخشین، من پدر فریبرزم
پدر فریبرز؟
همچین این دو کلمه رو بلند و با تعجب بهش گفتم که مات به من نگاه کرد! آخه اگرچه ظاهرش تمیز و مرتب بود اما
لباسهاش و پیرهن و کفشی که پوشیده بود، بر نمی اومد پدر فریبرز باشه. یه کت و شلوار نسبتا کهنه وقدیمی تنش بود اما تمیز معلوم بود که ازشون خیلی خوب نگهداري کرده! کفشاشم اگرچه واکس خورده بود اما کاملا می شد فهمید که چند سالی هست که ازشون استفاده شده! یقه ي پیرهن تمیزشم، ساییدگی داشت! تو یه لحظه تمام اینا به چشمم خورد که اونجوري گفتم
شما پدر فریبرزین
بعله! ناراحت شدین؟
دیگه نمی دونستم چی بهش بگم. نمی دونستم داره بهم دروغ میگه یا راست!به صورتش نمی یومد که اهل دروغ و این
چیزا باشه. سرم داشت گیج میرفت. تو دلم انگار یه چیزي داشت بهم می خورد! بدنم یخ کرده بود! دستام به گزگز افتاده
بود! زبونم نمی چرخید که حرفی بهش بزنم، فقط همینجوري نگاهش می کردم. با خشم و عصبانیت انگار خودش فهمید که گفت ترو خدا عصبانی نشین. من به خدا مرد آبرو داري هستم
اینو که گفت، یه آن به خودم اومدم و از رفتارم خجالت کشیدم. مخصوصا وقتی دوباره دستمالش عرق پیشونیش رو پاك
کرد و با حالت اضظراب این ور و اونورو نگاه کرد
به خودم مسلط شدم و گفتم
بفرمایین تو این کوچه خلوته
دو تایی رفتیم تو یکی از خیابوناي خلوت فرعی و یه خرده جلوتر واستادم و گفتم
گفتین که شما پدر فریبرزین؟
بله من پدرشم
ولی فریبرز؟
چی شده خانم؟ فریبرز از ما چی به شما گفته؟
هیچی هیچی
نکنه گفته که پدر و مادر نداره ؟
نه نه اصلا
پس چی به شما گفته؟
اونقدر با عجز حرف می زد که بغض تو گلوم نشست! احساس کردم از این که خودشو به من معرفی کرده پشیمونه!
نمی دونستم که الان باید چی جوابشو بدم. صورتش سرخ شده بود
آخه فریبرز در مورد پدرش یه چیز دیگه به من گفته بود
اینو گفتم و سرمو انداختم پایین. نیم قدم اومد جلوتر و با حالت التماس گفت
چی به شما گفته خانم؟
سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. بیچاره زل زده بود به دهن من! انگار می خواست نتیجه ي تموم سالیان عمرش رو که صرف کرده بود از دهن من بشنوه ! نتیجه ي زحماتی رو که شاید براي بچه ش کشیده بود و حالا باید بهش می گفتم که اون پسر خیلی دلش
می خواد بدونه که پدرش رو با یه پدر دیگه عوض کنه
فریبرز به من گفته بود، یعنی فکر میکردم که پیر تر از این باشین....
سینه ش رو دیدم که بالا و پایین رفت ! انگار یه نفس راحت کشید
حالا بفرمایین چه خدمتی از دست من بر می آد ؟
درونم انگار آتیش روشن شده بود اما سعی می کردم که آروم باشم
واله چه عرض کنم؟! اومدم ازتون تشکر کنم . راستش از موقعی که فریبرز با شما آشنا شده ، خیلی اخلاقش تو خونه
فرق کرده ! سر به راه شده . به درس و مشقش می رسه . مرتب می ره دانشگاه ! دیگه کمتر از خونه می ره بیرون و با
بچه هاي محلم کمتر می گرده ! به خدا من و زنم مرتب شما رو دعا می کنیم ! خدا سایه ي پدر و مادرتون رو از سرتون کم نکنه
ممنون
فقط یه چیزي هست که واله ، به خدا قسم خجالت می کشم بهتون بگم! نه این باشه که شما فکر کنین ما پستیم ها! نه واله اگه بود و داشتیم که اصلا چه قابل داشت ؟
ولی به پیغمبر که نداریم ! دو تا دختر دم بخت دارم . خود فریبرز هم که سه تا حقوق می خواد تا جمع و جورش کنه و از پس لباس و کفشش بربیاد . اینا حالا به کنار ، این چیزا که واسه شما می خره
کمرمونو خم کرده ! به جون خودش ، سه برج حقوقم رو پیش خور کردم ! از شما چه پنهون ، پریروز بند کرده بود به
انگشتر مادرش ! با دعوا مرافه ردش کردم رفت اما فهمیدم که بالاخره انگشتر مادرش رو گرفته ! حقیقتش ، یکی دوبار
اومدم در دانشگاهش و خواستم بیام با شما حرف بزنم اما روم نشد . اما این دفعه دیگه کارد به استخونم رسید! من خیلی زور بزنم خرج شیکم و رخت و لباس و تحصیل دیگه بقیه ي حرفاش رو نمی شنیدم ! حالم از اون پسره ي دروغ گو ، بهم خورد ! حالم از
خودم بهم خورد ! انگشتري رو که این مرد بدبخت حرفش رو می زد همون موقع تو دستم بود
هر چی کردم که یه چیزي بهش بگم و از خودم دفاع کنم ، نتونستم . در حالیکه نزدیک بود بزنم زیر گریه ، انگشتر رو
از دستم در آوردم و گرفتم جلوش که دوباره عرق پیشونیش رو پاك کرد و گفت....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پنجاه و سوم