فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و ششم

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و ششم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
می خوره
سیگار رو ورداشت و انداخت دور و گفت
خیلی ازدستم ناراحتی؟
ناراحت؟ براي چی اخه؟
گفتم که من همه چیزو می دونم. پدرم دیشب همه چیز و بهم گفت که اومده با تو حرف زده. انگشترم بهم نشون داد.دیدم واقعا همه چیزو میدونه
خب پس حالا که همه چیزو خودت میدونی خیلی باید پر رو باشی که بازم روت میشه تو چشماي من نگاه کنی
ادم که یه نفر رو دوست داره دیگه فکر خجالت و این حرفا نیس
پدر و مادرت رو که اذیت نکردي؟
نه
راستشو بگو؟
نه به خدا وقتی این جریانو برام تعریف کرد فقط نگاهش کردم.خودش خیلی ناراحت بود که چرا این کارو کرده. منم نگاهش کردم
خوبه حداقل یه خورده انسانیت درون تو پیدا می شه ؟
اونم تو کردي
یه نگاه بهش کردم و راهم رو گرفتم و رفتم تو ایستگاه اتوبوس که اروم بهم گفت
دریا! ترو خدا امروز نریم دانشگاه
نمیشه. درس براي من خیلی مهمه از هر چیز دنیا براي من مهم تره! می فهمی؟
این اخرین خواهشه که ازت دارم
سرم رو بلند کردم که بهش یه چیزي بگم که دیدم اشک تو چشماش جمع شده و الانه که بزنه زیر گریه
خجالت بکش تو ناسلامتی مردي
اشک از چشماش اومد پایین
اگه تو نباشی من هیچی نیستم
دیدم باز دارم از خودم ضعف نشون می دم براي همین گفتم
برام مهم نیست
نمی خواي دیگه کمکم کنی؟
من فقط باید به خودم کمک کنم همین
تو همین موقع اتوبوس رسید و تو ایستگاه نگه داشت. داشتم سوار می شدم که گفت
پس تو تا وقتی که فکر می کردي من پسر یه پولدارم دوستم داشتی؟
اینو که گفت پام رو رکاب اتوبوس خشک شد دیگه نتونستم سوار بشم! برگشتم پایین و راننده در اتوبوس رو بست وحرکت کرد
باید می موندم و جوابشو می دادم تا حداقل خودم اروم بشم
فکر کردي همه مثل خودتن!یه ادم با یه دنیا عقده؟!فکر کردي همه مثل تو هستن که همه چیزو پول ببینن؟ اگه چشماتو وا
می کردي تو همون کلاس خودمون خیلی از پسرا ودخترا هستن که از شهرستان اومدن و وضع مالیشونم اصلا خوب نیست اما عقده ندارن که خودشونو پولدار نشون بدن یا با زور و قلدري از پدرو مادرشون پول بگیرن و لباساي قشنگ براي خودشون بخرن که کمبودهاشونو جبران کنن!تو علاوه بر این که عقده اي هستی یه ادم دروغگو هستی! یه دروغگوي پست!ادمی که با احساسات مردم بازي می کنه فقط یه حیوونه
وقتی اینا رو بهش گفتم انتظار داشتم که یه چیزي بگه یا یه بهانه اي بیاره و از خودش دفاع کنه و خودشو تبرئه کنه. اما سرشو پایین انداخت و گفت
راست میگی خودم اینو فهمیدم
بازم با حرفاش غافلگیرم کرد!مونده بودم بهش چی بگم حرفی براي گفتن نداشتم.پیاده راه افتادم به طرف پایین اونم دنبالم راه افتاد اما کمی عقب تر. چند تا چهار راه که همون جوري رفتیم یه دفعه سه تا پسر که اونجا وایستاده بودن به من گفتن
خانوم مزاحمتون شده این؟
برگشتم دیدم فریبرز داره براق میشه رو اون پسرا ؛ که ازشون تشکر کردم کردم و گفتم نه. دیدم که اینطوري راه برم و
اونم پشت سرم پیاده بیاد نرسیده به دوراهی یوسف اباد یه کتک کاري راه میفته. برگشتم و بهش گفتم
تند تر راه بیا! دیرمون می شه
بیام کنارت عصبانی نمی شی؟
اونقدر از دستت عصبانی هستم که دیگه از این بیشتر امکان نداره کسی عصبانی بشه اومد و رسید به من و دوتایی با هم
حرکت کردیم. هیچی نمی گفت. از جلوي گل فروشی کریستال که گذشتیم گفت
تورو خدا نریم دانشگاه! خیلی حرف دارم که باید بهت بزنم
از درس عقب میفتم
تو امروز دانشگاه نرو بعدش اگه خواستی اصلا طرفت نمیام
وایستادم و نگاهش کردم. بازم اشک تو چشماش جمع شده بود
باشه. ولی خودتو نگه دار! زشته تو خیابون
یه نفس راحت کشید که گفتم
کجا می خواي بریم؟
بریم پارك ساعی
دوتایی رفتیم اون طرف خیابون پهلوي و سوار تاکسی شدیم وجلوي پارك ساعی پیاده شدیم.تا خواست از جیبش پول در بیاره من زود حساب تاکسی رو دادم و پیاده شدم وبهش گفتم
سعی کن پولی رو خرج کنی که به زور از کسی نگرفته باشی اقاي گردن کلفت
اروم پولش رو گذاشت توي جیبش. راه افتادیم طرف پارك ویه خرده که رفتیم رو یه نیمکت نشستم. اونم کنارم نشست و یه خرده دست دست کرد که بهش گفتم
نمی خواي حرف بزنی؟
چرا می خوام اما نمی دونم از کجا شروع کنم....



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پنجاه و ششم