فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و هشتم

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و هشتم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
تو خودت بگو! دوست داشتی بابات نوکر بود؟؟
پسرمو پایین انداختم و هیچی نگفتم
صد بار بهش گفتم اخه باباجون تو مثلا کارمندشی!هر جا بري استخدامت می کنن و همین قدر پول م بهت می دن اما
جرات تو وجودش نیس!تا ابدم باید نوکر بمونه
من این بابا رو نمی خوام! بابایی رو که جلو چشمم واسه اربابش نوکري می کنه و باعث شده مادرم به کلفتی بیفته نمی
خوام
مرده شور اون پول رو ببرن که این بابا بده به زنش وبچش بخورن! اره من دست روش بلند کردم! کتکش زدم امابراي
چی !!؟؟ واسه اینکه حقش بود
حق بود که پدرت رو بزنی؟
اره! می دونی چرا؟؟!!یه روز جلوي چشمم همین ارباب واسه این که پدرم نرسیده بود ماشینشو بشوره کتکش زد! اونم وایستاد کتک خورد! می دونی این کار یعنی چی؟ پدري که جلوي بچش ، جلوي پسر بزرگش کتک بخوره و هیچ کاري هم نکنه! اون موقع دیگه بچه
نبودم. دبیرستان می رفتم.کلاس دهم بود.وقتی این صحنه رو دیدم می خواستم ارباب رو بکشم
وقتی بابام کتکش رو خورد تنها کاري که کرد رفت تو خونه که کهنه و دسمال ور داره بره ماشین ارباب رو بشوره.
دنبالش رفتم خونه وجلوشو گرفتم وبهش گفتم باب مگه تو نوکر این بی همه چیزي؟؟!! ول کن! هر جایی که بري و اینقدر کار بکنی سه برابر این حقوق رو که این داره بهت میده میدن!نرو ماشینش رو بشور! می دونی چی گفت: گفت باباجون به کار امروزش نگاه نکن! تو دلش هیچ چی نیست!الانم از یه جاي دیگه عصبانی بوده سر من خالی کرده
اینو که گفت منم یه چک زدم تو گوشش!اره زدم!خوبم کردم که زدم! منم از خیلی جاها دلم پر بود و سر بابام خالی کردم!
می خواي بدونی چرا بهت دروغ می گفتم؟ باید چی بهت می گفتم؟ می گفتم بابام نوکره؟اون وقت تو بهم نگاهم نمی کردي
ن یاد گرفتم دروغ بگم!تو مدرسه همیشه به دوستام می گفتم بابام معاون اربابه! تو دبیرستان می گفتم بابام شریک اربابه!
تو دانشگاه گفتم بابام خود اربابه!من یاد گرفتم اگه تونستم به زیر دستم زور بگم!یاد گرفتم اگه یه ضعیف تر از خودمو گیر اوردم بهش زور بگم! اینو بابام بهم یاد داد! اینو ارباب بهم یاد داد
اگه بابام نوکري نمی کرد حاضر بودم با نون خالی هم بسازم. خواهرامم همین طور!اونا از ترس شون که نکنه جلو
دوستاشون ابروشون بره تو محل مدرسه نمیرن! همیشه اسمشونو تو یه مدرسه دور مینویسن تا دوستاشون از زندگی شون
سر درنیارن
دوباره دست کرد تو جیبش و یه سیگار دراورد و روشن کرد که دوباره ازش گرفتم وانداختم دور! نمی دونستم چی باید بگم
فکر کردي براي چی دانشگاه برام بی اهمیت بود؟شانسی اومده بودم توش و از درس ها هیچی سرم نمی شد!هر سال با تقلب اومدم بالا و دیپلم رو هم با تقلب گرفتم و کنکورم که بهت گفتم چه طور قبول شدم
ناامید ناامید بودم تا تو رو دیدم و عاشقت شدم. موقعی هم که دبیرستان بودم چند بار عاشق شده بودم اما اونا فرق می کرد.
نگاهی که تو به من می کردي بهم جرات می داد که عاشقت بشم!اون وقتا از یه دختر خوشم میومد زود ازش فرار می
کردم! یاد زندگیم میفتادم، ترس ورم می داشت!اما تودانشگاه دیگه برام این طوري نبود! با خودم می گفتم حالا دیگه من
دانشجویم! بزرگ شدم! چطوري ، مهم نیست! مهم اینه که الان دانشجوام! بزرگ شدم و می تونم یه کارایی بکنم! اما این
پدر این باباي نوکر خودشو مثل وصله به من می چسبونه! هر جا که پا می زارم تو چشم همه می خوره و همه رو از دور
و برم فراري میده
یه خرده دیگه ساکت شد و بعدش در حالیکه سرش رو پایین انداخته بود گفت می خواستم خودم جریانو بهت بگم منتظر یه فرصت بودم که باهات حرؾ بزنم. اگه بابام پریروز نمی یومد پیشت حتما خودم همه چیزو تعریف می کردم.از وقتی با تو اشنا شدم وبا هم دوست شدیم کلا اخلاقم عوض شده بود. دنیا رو یه جور دیگه می دیدم. با همه مهربون شده بودم. اون حالت تنفري که از مردم داشتم کم شده بود. احساس می کردم که همه برام ارباب نیستن!تو خونه به خواهرام بیشتر می رسیدم. از مادرم خوشم اومده بود! دیگه تو روي پدرم وا نمیستادم. درس خون شده بودم. خودمو باور کرده بودم.احساس می کردم منم می تونم براي خودم کسی باشم! زندگی برام قشنگ شده بود. همشم
به خاطر تو بود
از تو چه پنهون رفته بودم دنبال کار! یه کار نیمه وقت. حقوقش زیاد نبود اما اون قدري بود که دیگه دستم تو جیب خودم
بره و از بابام پول نگیرم!می خواستم وقتی براي تو چیزي می گیریم یا با تو جایی می رم از پول خودم خرج کنم. قرار بود از هفته دیگه برم سر کار. داشتم به قول تو ادم می شدم! اما یه دفعه این باباي نوکر همه چیزو خراب کرد!بازم همه چیزوخراب کرد. اگه چند روزه دیگه صبر کرده بود همه چیز عوض می شد....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پنجاه و هشتم