فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و نهم

تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و نهم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
یه اهی کشید و گفت
دریا! اگه بهت دروغ گفتم فقط به خاطر عادت بود! عادتی که یه عمر باهاش بزرگ شده بودم ؛ هیچ قصد و غرضی
نداشتم. عادت کرده بودم که دروغ بگم ، دروغ می گفتم و عین خیالم نبود.اما از وقتی که عاشق تو شده بودم برام سخت بود که دروغ بگم. یعنی به تو دروغ بگم براي همینم مرتب خودمو عوض می کردم ! اخلاقم رو عوض می کردم. هرچی تو می گفتی گوش می کردم ، اگر چه وضع مالیم خوب نیس حداقل می تونم یه انسان باشم
درهر صورت تو بدون که من سعی خودمو کردم و تو همین مدت خیلی با گذشته ام فاصله گرفتم.اومده بودم این چیزا رو بگم که بفهمی عشق تو چقدر تو من اثر کرده اومده بودم که ازت عذر خواهی بکنم. عذر خواهی به خاطر عادت بدي که داشتم!ببخش دریا
اینا رو گفت و بلند شد و راهش رو کشید و رفت!دستاشو کرده بود تو جیبش و همون جور مثل قدیم بی هدف سرشو
انداخته بود پایین و می رفت فکر می کردم یه خرده که بره بر می گرده اما اینطوري نبود! انگار دوباره برگشته بود به عادت هاش ! بر گشته بود به زندگی سابقش همون جور نشسته بودم مات بهش نگاه می کردم. گاهی دولا می شد و از رو زمین یه گوله برف ور می داشت و پرت می کرد به درختا!
انگار تو همین یکی دو دقیقه زیر و رو شده بود! دلم می خواست برم دنبالش اما پاهام به اختیار خودم نبود!همونجور
نشسته بودم و رفتنش رو نگاه می کردم. اونقدر نگاهش کردم تا رفت و دیگه دیده نشد فریبرز بقیه هفته رو دانشگاه نیومد اخر هفته ام که دیگه کلاس نداشتیم ژاله و مهناز خیلی کنجکاو شده بودند بفهمن
موضوع از چه قراره اما بهشون هیچی نگفته بودم.فکر می کردن که با فریبرز قهر کردم. نمی خواستم چیزي در مورد
زندگی فریبرز بدونن روحیه ي خودمم افتضاح شده بود. پشیمون بودم که چرا دنبالش نرفتم.! به این غرور احمقانه لعنت می فرستادم و از دست
خودم عصبانی بودم که چرا حرفاشو باور نکردم. حرفایی که صادقانه بهم زد. جاش واقعا تو کلاس خالی بود! جاش تو
قلبم خالی بود!وقتی می رفتم سر کلاس اصلا نه درس رو می فهمیدم و نه حال خودم رو!تو خونه م اخلاقم عوض شده
بود.تو دلم حق رو به فریبرز دادم.حق داشت که به خاطر شغل پدرش هزار تا اخلاق بد دیگ هم پیدا کنه اما چقدر سریع و تند تونسته بود خودشو عوض کنه!و اینا همه به خاطر عشق به من بود!پس واقعا منو دوست داشت!پس چرا من این رفتار رو باهاش کردم؟!چرا درکش نکردم؟!مثل یه ابله رفتار کردم!حالام نمی دونستم باید چی کار کنم.از کجا پیداش کنم؟
می خواستم برم دفتر دانشگاه و آدرسش رو از اونجا بگیرم اما خجالت می کشیدم تازه متوجه قدرت عشق شده بودم که چقدر راحت می تونه زندگی یه نفر رو عوض کنه!
چقدر راحت می تونه زندگی یه نفر رو بریزه به هم
روز آخر دانشگاه تو اون هفته بود.از بچه ها خداحافظی کردم و راه افتادم سر چهار راه که سوار اتوبوس بشم و برم خونه.تو خیابون همش چشمم این ور و اون ور بود که شاید ببینمش.همش فکر می کردم که الان یه گوشه واستاده و الانه که مثل قدیم یه مرتبه بیاد جلو و سالم کنه و با هم قدم بزنیم و از زندگی آیندمون صحبت کنیم!مثل قدیم!اما اینجوري نبود.انگار فریبرز واقعا رفته بود
این فکرا رو با خودم می کردم و راه می رفتم.اومدم از خیابون رد بشم که یکی از پشت صدام کرد!برگشتم و دیدم که پدر فریبرزه!واستادم تا رسید بهم.انگار خدا دنیا رو بهم داد اما به روي خودم نیاوردم
با خجالت اومد جلو و سلام کرد.جوابشو دادم که گفت
ببخشین ترو خدا که هی مزاحمتون میشم
خواهش می کنم.بفرمایین
اومدم بازم ازتون کمک بخوام
لون دفعه که اجازه ندادین من کاري بکنم!خودتون گویا همه چیز رو به فریبرز گفته بودین
آره دخترم.بعد از اینکه شما رو دیدم و شناختم و فهمیدم چه فرشته اي هستی ، از خودم شرمم شد!از خودم خجالت
.کشیدم!راستش می خواستم خودمو سبک کنم.براي همینم جریان رو به فریبرز گفتم
اونکه کار بدي نکرد؟
نه طفل معصوم!فقط نگاهم کرد.با اون نگاهش بیشتر زجرم داد.من مخصوصا بهش گفتم شاید یه داد و بیدادي بکنه که
وجدانم یه خرده راحت بشه اما هیچ کاري نکرد!بعدش فهمیدم که چه کار بدي کردم!بچه م یه شبه داغون شد!اون فریبرز رو بردن و یکی دیگه جاش گذاشتن...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت پنجاه و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پنجاه و نهم