فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت شصتم

تنها عشق زندگیم-قسمت شصتم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
حالا حالش چطوره؟
خرابه
متوجه نمی شم
از صبح میره تو خیابونا و الکی راه میره!لب به غذام نمی زنه.یعنی مادرش به زور یه چیزي بهش میده که بخوره!اونقدر غصه تو چشماشه که وقتی نگاهش می کنم ، می خوام محکم بزنم تو سر خودم که چرا این غلط رو کردم
دور از جو نتون
مادرش داره دق می کنه
چیز مهمی نیس،یه خرده که بگذره عادت می کنه
نه دخترم این فریبرزي که میبینم دیگه به چیزي عادت نمی کنه! درسم گذاشته کنار! حتما خودتون می دونید که دیگه
دانشگاهم نمیاد
بله نمیاد.حالا چه خدمتی از من ساختس؟
دخترم اومدم به دستو پات بیفتم که منو ببخشی!من بد کردم تو نکن! تو بزرگی کن به خدا بچم داره از دستم می ره
دوباره اشک تو چشماش جمع شد و دستمالش رو از جیبش در اورد و چشماشو پاك کرد!خیلی ناراحت شدم.دستشو گرفتم و کشیدمش کنار پیاده رو که گفت
اون شما رو خیلی دوست داره! منو مادرش اصلا نمی دونستیم!فکر می کردیم عشق جوونی از سرش میفته ! اما این بچه تا وقتی با شما بود زمین تا آسمون عوض شده بود الان با این غم وغصه اي که داره می ترسم خدایی نکرده چیزیش بشه!
دو تا رفیق ناباب که باهاش بیفتن یه دفعه دیدید هرویین دادن دستش! اونم انقدر ناراحته که از دستشون
می گیره و می کشه
خودتون اینطوري خواسته بودید
نه به خدا! ما اینو نخواستیم! شما اشتباه متوجه شدید! تازه اگه منظورم رو عوضی رسوندم غلط کردم
!اه...!این حرفا چیه؟
اخه چی کار کنم که شما منو ببخشی؟
من از دست شما ناراحت نیستم که
پس ترو جون اون کسی که دوست داري این بچه رو ول نکن
سرم رو انداختم پایین و گفتم
خودش ول کرده! دانشگاهم که دیگه نمیاد
شما اگه بخواید میاد! فقط کافیه بهش اشاره کنین تا با سر بدوه طرفتون
فریبرز به شما گفته که بیاید پیش من؟
نه به علی! نه به خدا! نه به جون خودش! داره مثل شمع اب می شه! دلم طاقت نیاورد دیگه سوختنشو ببینم
یه خرده فکر کردم و بعد گفتم
بهش بگید من شنبه تو دانشگاه منتظرشم. بهش بگید دریا گفته که صبح زود بیاد تا باهاش یه خورده درس کار کنم.بگید دریا گفته خیلی عقب افتادي
یه دفعه خنده افتاد رو لبهاش! یه دفعه دولا شد که دستمو ببوسه که نذاشتم و از گردنم زنجیرمو در اوردم. یه زنجیر طلا بود که حرف اول اسمم بهش اویزون بود. از گردنم درش اوردم و دادم بهش و گفتم
اینو بدید بهش. حتما شنبه میاد دانشگاه
بیچاره زنجیرو گرفت وگذاشت رو چشمش ! خیلی خجالت کشیدم!بهش خندیدم که گفت
فقط همینو بهت می گم! خیلی خانومی
برگشت و رفت. وایستادم و از پشت نگاهش کردم.اولش که اومده بود مثل یه پیرمرد هفتادوپنج ساله قوز کرده بود اما حالا که داشت می رفت ، همچین بود عین یه مرد سی ساله! داشت یه خبر خوش براي پسرش می برد! حالا شاید می تونست کاري کنه براي یه دفعه هم شده به پسرش نشون بده که یه پهلوونه
رفتم سوار اتوبوس شدم. خودم از اون پیرمرد خوشحال تر بودم! انگار داشتم بال در می اوردم
اون چند روز تعطیلی برام مثل چند ماه گذشت! دیگه اخراش اونقدر دلم براي فریبرز تنگ شده بود که می خواستم یه جا بشینم و گریه کنم
بالاخره ، شنبه رسید.از خونه تا دانشگاه رو نفهمیدم چه جوري رفتم و تا رسیدم دانشگاه ، دیدم که فریبرز دم در واستاده!از خوشحالی می خواستم بپرم و بغلش کنم اما جلوي خودم رو گرفتم.رفتم جلو ، سلام کرد و گفت
زنجیرت رو که پدرم بهم داد فهمیدم که منو بخشیدي
دیگه در موردش حرف نزنیم اما باید یه قولی بهم بدي
هر قولی تو بخواي بهت می دم فقط بگو ، اما اگه بخواي بگی که دیگه بهت دروغ نگم ، قبلا این قول رو به خودم دادم...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت شصتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت شصتم