فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و چهارم

تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و چهارم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
پیاده رو نگاه می کنه . تا منو دید اومد جلو و سلام کرد
سلام ، نرفتی تو جواب ها رو ببینی ؟
نه
چرا ؟
| خندید |
خب می رفتی؟
راستش می ترسم
بیا بریم نترس حتما قبول شدي
نه . انگار یکی تو دلم می گه که افتادم ! ترسم از اینه که اگه قرار باشه دیگه با همدیگه تو یه کلاس نباشیم چیکار کنم ؟
نترس . قبول شدي . اگه من معلمت بودم ، بهت می گم قبول شدي
بیا بریم الان اونجا شلوغ می شه
دوتایی رفتیم تو و رفتیم طرف دانشکده ي خودمون . از دور بچه ها رو دیدم که جلو ساختمون جمع شدن و دارن به |
| تابلوي اعلانات نگاه می کنن . فریبرز که اینو دید واستاد و گفت
من همین جا می مونم . تو برو ببین
بیا ترسو ! پسر گنده رو نگاه کن ! از یه جواب می ترسه...
دستشو گرفتم و با هم راه افتادیم . تقریبا داشتم با خودم می کشیدمش . اونقدرم قوي و پر زور بود که اگه اشاره می کرد ، من و تمام دوستامم نمی تونستیم یه قدم از جاش تکونش بدیم ! اما آروم با من می اومد مثل پسر بچه اي رو که مریض شده و مامانش داره می بردش که بهش آمپول بزنه
تا رسیدم نزدیک بچه ها ، ژاله پرید و منو بغل کرد و گفت
!A - بچه ها! شاگرد اول مون اومد ! همه نمره ها
بغلش کردم و گفتم
تو چی ؟
منم قبول شدم . نه مثل تو اما منم قبول شدم
بچه ها ریختن دور و برمون و سلام و احوالپرسی ها شروع شد . چند وقتی بود که همدیگرو ندیده بودیم . همونجوري که با یکی یکی سلام و احوالپرسی می کردیم ، خودمو
رسوندم جلو تابلو . داشتم تو ردیف |ن| دنبال اسم نعمتی می گشتم . بچه هام بهم امون نمی دادن و همه بهم تبریک می گفتن ! بالاخره چشمم افتاد رو اسم فریبرز
فریبرز نعمتی ، قبول
اونقدر که از قبولی قریبرز خوشحال شدم از شاگرد اولی خودم نشدم ! برگشتم بهش بگم که دیدم رفته پشت بچه ها واستاده و از همونجا با ترس داره به من نگاه می کنه
خواستم یه خرده سربسرش بذارم و اذیتش کنم اما اونقدر نگران بود که دلم نیومد ! از همونجا داد زدم فریبرز نعمتی قبول
تا اینو شنید یه لحظه طول کشید تا تو ذهنش حرفام جا بیفته ! بعد پرید وسط بچه ها و ازشون رد شد و اومد و جلو همه منو بغل کرد ! بچه ها همه با هم سوت کشیدن و کف زدن....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت شصت و چهارم