فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و پنجم

تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و پنجم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
خستگی از تنم رفت ! درسته که مثل اسکلت شده بودم ! درسته که واقعا بهم فشار اومده بود اما حالا راضی بودم . چه روزایی که وقتی باهاش سر و کله می زدم و مسائل رو نمی فهمید ، کلافه می شدم ! گاهی سر یه مسئله خیلی ساده چند روز باهاش کار می کردم تا مطلب رو بگیره ! انگار نه انگار که اصلا دبیرستان رفته باشه
این آخري ها که یه بند انگشت پاي چشام گود رفته بود !خودشم همینطور ! بعضی وقتا که وقت ناهار ، غذاخوريم نمی
رفتیم و تو کلاس با هم درس می خوندیم ! روزاي دیگه م علاوه بر صبح ، یه نیم ساعت یه ساعتی م بعد از تموم شدن کلاس می موندم دانشکده و باهاش کار می کردم
حالا دیگه سختی ها گذشته بود و نتیجه تمام سعی و کوششمون رو گرفته بودیم
کم کم بچه ها دوتا دو تا و سه تا سه تا با هم جمع شدن و شروع کردن حرف زدن و با همدیگه قرار گذاشتن که تو
تعطیلات همدیگرو ببینن . فریبرز دست منو گرفت و با خودش برد تو همون کلاسی که همیشه دوتایی می نشستیم و درس می خوندیم . وقتی رسیدیم تو کلاس ، رو همون دو تا صندلی همیشگی نشستیم که یه دفعه دست منو گرفت و ماچ کرد و گفت
تو علاوه بر مهربونی هایی که به من کردي ، حق استادي به گردنم داري ! دریا ! من هیچ وقت کارایی رو که تو برام کردي یادم نمی ره ! به خدا تو منو آدم کردي
این حرفا چیه فریبرز ؟
نه ، بذار بگم . من تو این یه ساله دیدم تو چه سختی کشیدي ! خودم می دونم چقدر خنگم !چیز یاد دادن به من کار
حضرت خضره ! ایشالا بتونم یه روزي جبران این کاراتو بکنم
پاشو بریم خودتو لوس نکن ! کاري نکردم که ! پاشو بریم زشته جلو بچه ها
خانم!خانم! کجاي پاسداران تشریف می برین...
راننده تاکسی به زور از تو رویا آوردم بیرون ! آدرس رو بهش دادم چند تا کوچه اونور تر ، جلو یه خونه نگه داشت .
پیاده شدم . وقتی تاکسی رفت ، خودمو مثل یه مسافر غریبه دیدم که بهش آدرس این خونه رو دادن و فرستادنش به یه شهر غریب ! یه خونه ي پونصد و خرده اي متري ! دوطبقه !
! خیلی شیک ! بالای شهر خونه ي خودم بود . خونه اي که چندین سال توش زندگی کرده بودم اما حالا به نظرم خیلی غریبه می اومد
زنگ زدم. سوگل و سامان خونه بودن . هنوز در رو وا نکرده ، جلو در راهرو ، با نگرانی واستاده بودن و منو نگاه می کردن ! این طفل معصوما چه گناهی داشتن ؟ گناه بزرگتراشون و چرا باید اونا پس می دادن؟
رفتم جلو و هر دوشون رو ماچ کردم و با هم رفتیم تو . تربیتشون طوري بود که بدونن نباید در کارهاي پدر مادرشون
دخالت کنن
یعنی دیگه از شاگرد چهارم کنکور انقدر انتظار می ره که یه همچین بچه هایی رو تربیت کنه
براي اینکه از نگرانی درشون بیارم ، فقط بهشون گفتم که هنوز اتفاقی نیفتاده و جلسه ي دادگاه به ده روز دیگه موکول
شده
لباسامو عوض کردم و زود رفتم تو آشپزخونه و از تو فریزر یه بسته مرغ درآوردم و گذاشتم بیرون . می خواستم شنسل مرغ درست کنم . درست مثل گاهی وقتا که با عجله برمی گشتم خونه و تند تند ناهار رو آماده می کردم که وقتی فریبرز و بچه ها برمی گردن خونه ، همه چی آماده باشه
اومدم بسته ي یخ زده رو بگیرم زیر آب که زودتر یخش وابده که تازه متوجه کارم شدم
براي چی؟!براي کی؟! یه عمر این کارها رو کردم ! یه عمر از خیلی چیزام زدم و صرفه جویی کردم که امروز به اینجا
برسم؟!یه عمر پا رو خیلی از خواسته هام گذاشتم تا عاقبتم این باشه ؟! یه عمر یه تومن رو کردم صد تومن که این نتیجش باشه ؟! بسته رو برگردوندم تو فریزر و تلفن رو برداشتم و سه تا پیتزا سفارش دادم . تلفن رو که قطع کردم ، دیدم سوگل و سامان رو دو تا مبل نشستن و فقط به من نگاه می کنن نتونستم سنگینی نگاهاشونو تحمل کنم ! از سالن اومدم تو راهرو
و رفتم تو حیاط....



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت شصت و پنجم