فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و ششم

تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و ششم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
از بالای پله ، باغچه مونو نگاه کردم . خیلی بزرگ و قشنگ بود ! پر از درخت و بوته هاي رز ! درست مثل خونه ي
پدرم فقط بزرگتر
رفتم تو باغچه و تکیه م رو دادم به یه درخت . چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم . بوي درخت و خاك مشامم رو پر کرد . یه دفعه یه مشت خاطره با این بوي آشنا هجوم آوردن تو ذهنم
چشمامو واکردم. تو خونه ي پدریم هستم . تو باغچه دارم گریه می کنم ! تکیه م رو دادم به یه درخت و دارم گریه می کنم ! شب قبلش جریان رو به مادرم گفتم . اونم به پدرم گفته . هردوشونم با این ازدواج مخالفن . مادرم کمتر اما پدرم سرسختانه مخالفت کرد . جز گریه کردن چیکار می تونم بکنم ؟! گریه و دعا. قدرتش رو ندارم تو روي پدر و مادرم واستم. یه عمر محبت، یه عمر زحمت ، یه عمر مهربونی دیوار احترام و حرمتی دور پدر و مادرم ایجاد کرده که برام غیر قابل تصوره که بخوام رو حرفشون حرف بزنم . پس فقط گریه می کنم . مثل بچگی هام که وقتی ازشون چیزي می خواستم و ازشون جواب منفی می شنیدم ، می رفتم تو حیاط و تو باغچه می نشستم و گریه می کردم
همیشه بوي خاك باغچه و درختا و گل ها برام یه احساس خوبی رو می آورد
اما الان برام فقط اشک می آره! نمی دونم چه جوري می شه ، پدرم گویا به محض اینکه شنید پدر فریبرز چیکاره س، با عصبانیت مخالفت کرده ! حتی با مادرمم دعوا کرده که چرا اصلا یه همچین موضوعی رو جدي گرفته و در موردش با اون صحبت کرده!هیج راهی به
نظرم نمی رسید!فقط امیدم به خدا بود .کاشکی می شد با یکی مشورت کنم و راهنمای یم کنه!اما کی رو داشتم؟اصلا شاید بهتر بود که جریان رو به مامانم نمی گفتم.فعلا زود بود.باید می ذاشتم یه مدت دیگ هم بگذره.تقصیر فریبرز بود.اون هی اصرار می کرد که جریان رو به پدر و مادرم بگم.می خواست زودتر بیاد خواستگاریم.بدي این روزام این بود که تابستون بودیم و دانشگاه تعطیل بود و سخت می تونستم فریبرز رو ببینم.بعدشم وقتی دیدمش چی بهش بگم؟بگم پدرم گفته نه؟!بگم
تا پدرم فهمید که پدرش چیکار هس با ازدواج ما مخالفت کرد!منی که تو این مدت همش براش شعار داده بودم!مرتب بهش گفته بودم که کسی به شغل پدرش کاری نداره و اصل کاري خودشه و مردم خودش رو قبول دارن!اونم به خاطر حرفاي من به زندگی امیدوار شده بود و شروع کرده بود به درس خوندن و اخلاقش رو عوض کرده بود!حالا باید بهش چی می گفتم؟می گفتم که حق با اون بوده و چون شغل پدرش خوب نیس ، همه جا محکومه!این همه براش حرف زدم و صحبت کردم و حالا پدر خودم ، دقیقا خلاف تمام نظریات من عمل کرده؟
گریم هم زیادتر شد!هر چی فکر می کردم ، عقلم به هیچی نمی رسید.کسی رو هم نداشتم...که بهش پناه ببرم که بیفته وسط و پادرمیونی کنه
تو این فکرا بودم که در راهرو وا شد و مامانم اومد بیرون و صدام کرد.زود اشک هامو پاك کردم و رفتم طرفش و وقتی
رسیدم دیدم اخم هاش بدجوري تو همه!فهمیدم که نتونسته کاري بکنه.غم دنیا ریخت تو دلم!بهم گفت که پدرم می خواد باهام صحبت کنه.رفتم تو خونه و اول رفتم تو دستشویی و صورتم رو شستم.نمی خواستم پدرم متوجه گریه کردنم بشه.از دستشویی اومدم بیرون و رفتم به طرف اتاق نشیمن.در رو که وا کردم دیدم پدرم نشسته رو یه مبل و داره سیگار می کشه.می دونستم که پدرم فقط موقعی که واقعا ناراحت و عصبانیه ، سیگار می کشه
سرم رو انداختم پایین و رفتم رو یه مبل نشستم.زانوهام می لرزید!یادم نمیاد که پدرم تا اون موقع حتی بهم توهین کرده
باشه.همیشه باهام با احترام رفتار کرده بود.ازش می ترسیدم ، اما ترس، ترس احترام بود و دوست داشتن
رو مبل نشستم و سرم رو انداختم پایین.موهام ریخته بود تو صورتم و داشتم از زیرشون پدرم رو نگاه می کردم.سیگارش رو خاموش کرد و هی ته سیگار رو فشار می داد تو جاسیگاري!سیگار خاموش شده بود اما هنوز این کارو ادامه می داد.حتما داشت فکر می کرد!براش سر صحبت رو واکردن سخت بود!براي منم سخت بود که اصلا بخوام در این مورد با پدرم حرف بزنم
زمان همین طوري می گذشت.یه ثانیه ، ده ثانیه ، یه دقیقه ، دو دقیقه!بالاخره سیگار خاموش خاموش خاموش شد!آروم سرش رو بلند کرد و با صدایی که توش هم عصبانیت بود و هم بغض و هم نرمی گفت
مادرت برام جریان رو گفت.این آقا پسر کیه؟
هیچی نگفتم
حرف بزن دخترم
اومدم حرف بزنم اما جاي کلمه از تو گلوم یه صداي خشک اومد بیرون زبونم مثل چوب کبریت شده بود انگار پدرم
فهمید و خودش شروع کرد به حرف زدن
ببین عزیزم ، صحبت صحبت یه زندگییه!این دیگه شوخی نیس با زندگی نمی شه شوخی کرد. شوهر کردن دیگه یه
بازي ساده ي بچه گونه نیس که هر وقت خواست زندگییه بازي تخته نرد با پدرت نیس که توش تقلب کنی و پدرت ببینه و بروت نیاره !زندگی شرط بندي رو بازي نرد و ورق با پدرت نیس که اگه باختی بزنی زیرش و باختت رو لو ندي


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت شصت و ششم