فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و هشتم

تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و هشتم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
واستی . باید در زندگی استقلال داشته باشی . ممکنه الان متوجه نشی من چی می گم اما بعد ها می فهمی ! غیر از اون ، یه دختر باید با مردي ازدواج کنه که چند سال از خودش بزرگتر باشه . طبیعت دختر و زن طوریه که زودتر از مرد شکسته می شن . اون وقت بعد از چند سال ، شوهرش این شکستن رو به روش می آره . مرد تازه تو چهل سالگی تازه چلچلی شه ! اما یه زن در این سن دوران افت شه ! شوهر وقتی دید زنش یه خرده شکسته شده، زیر سرش بلند می شه !
اون وقته که زن باید در مقابل شوهرش به التماس بیفته !التماس براي عشق ، براي محبت ، براي وفاداري ، براي دوست داشتن ، براي با همدیگه موندن
از طرف دیگه ، این آقا پسر الان خودش دانشجوئه ، اونم سال اول ! حالا کو تا مدرکش رو بگیره !؟ تا اون موقع می
خواین با چی زندگی کنین؟ کجا می خواین زندگی کنین؟
هنوز داره از پدرش پول تو جیبی می گیره ! الانم گرمه، داغه ! نمی فهمه داره چیکار می کنه ! پس فردا که سنش رفت بالا تر تازه به خودش می آد و از ازدواجش پشیمون می شه . ایشون هنوز جوونی هاشو نکرده ! پس فردا به صرافت می افته که اي داد بیداد
من از زندگیم هیچی نفهمیدم و تا چشم وا کردم ، یکی خودش رو بست به من ! اون وقت که نمی آد بگه که من دنبال دختر مردم بودم ! آنی می گه طرف خودش رو انداخت به من
ببین دختر جون، من نمی خوام در مورد کسی بد فکر کنم یا حرف نامربوطی بزنم اما همیشه تو زندگی سعی کن با آدمی
نشست و برخاست کنی که سر سفره ي پدر مادرش نشسته باشه و نون خورده باشه نه سفره ي یکی دیگه ! این حرف از من به تو نصیحت !این حرف رو آویزه ي گوشت کن ! در هر صورت اگه من پدر توام و اجازت دست منه ، من می گم نه
یه دفعه صداي واشدن در اومد ! چشمامو وا کردم ! نمی فهمیدم الان تو کدوم دوران زندگیم هستم ؟ خونه ي پدري یا اینجا ؟
در وا شد و یه نفر که سه تا جعبه پیتزا دستش بود اومد تو ، رفتم جلو و ازش گرفتم
سامان با پول از خونه اومد بیرون و حساب پیتزا ها رو کردیم و با همدیگه برگشتیم تو خونه و رفتیم تو. آشپزخونه و دور میز نشستیم . دیگه امروز از چیدن میز و سبزي و سالاد و دسر و این حرفا خبري نبود . این طفلک بچه ها پاك گیج شده بودن ! تو این مدت که با فریبرز اختلاف پیدا کرده بودم ، نذاشتم بچه ها به هیچ عنوان چیزي بفهمن . براي همینم براشون
خیلی غیر منتظره بود !یه شب یه دعوا ، فرداش تقاضاي طلاق و چند وقت بعدش دادگاه ! بهشون حق می دادم که شکه
شده باشن
در پیتزا ها رو وا کردم و گذاشتم جلوشون . حتی یه بشقاب هم نیاوردم ! اصلا حوصله ي این کارا رو نداشتم
پیتزا جلوشون بود اما هیچکدوم دست بهش نمی زدن. انگار با هم قرار گذاشته بودن
می دونستم که می خوان ازم سوال کنن. منتظر سوال کردنشون بودم ، اما حالا وقتش نبود
می دونستم سوگل شروع نمی کنه . اونقدر با شرم و حیا بود که از مادرش چیزي در این مورد نپرسه اما سامان نه! جسور بود
سوگل به خودم رفته بود . اخلاقش ، رفتارش ، شکل و قیافه ش ، جدیتش در کار ، پشتکارش و استقامتش ! سامان به پدرش رفته بود . درست مثل اون با همون شکل و قیافه و رفتار
می دونستم که همین الاناس که سامان شروع کنه که کرد
مامان
نگاهش کردم
چی شده ؟
یه لحظه مکث کردم و گفتم
الان نه بچه ها. بهتون می گم ، اما الان وقتش نیس
ما خودمون می دونیم....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت شصت و هشتم