فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و نهم

تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و نهم

ویرایش: 1395/9/28
نویسنده: chaampol
چی رو شما می دونین ؟
برام عجیب بود ! یعنی اونا چی رو می دونستن ! من که خیلی مراعات کرده بودم ! این جمله ي سامان یه دفعه تکونم داد که سوگل با حالت تحکم بهش گفت
!سامان ! غذاتو بخور
نه ! من می دونم ! توام می دونی ! بابا خیلی وقته که عوض شده ! فکر می کنی اون شبایی که خونه نمی آد کجا می ره -
بس کن سامان
نه ! چرا بس کنم؟! توام خودت می دونی ! بابا یه زن دیگه گرفته ! اگه دستم بهش برسه می کشمش
الان باید چیکار می کردم ؟! باید پر به پرش می کردم که داره از حق مادرش دفاع می کنه یا باید می رفتم تو دهنش ؟! یه پسر پونزده ساله ، با غرور خاص خودش
غذات سرد می شه سامان
می دیدم که داره به سختی جلوي خودش رو می گیره ! عوضش با کارد غذا خوري همچین پیتزا رو برید که تقریبا جعبه زیرشم باهاش بریده شد
برام واقعا عجیب بود . چه طوري یه زندگی می تونست به این راحتی و در مدت خیلی کم ، از این رو به اون رو بشه سوگل داشت با کارد ، پیتزاشو می برید . آروم اما محکم و مداوم ! مثل رفتارش در زندگی ! مثل رفتار خودم در زندگی !
موهاي طلایی و قشنگش که خیلی قشنگ درستش کرده بود مثل موهاي خودم بود . تو همین سن و سال اون ! حرکات ظریفش ! آروم و متین اما محکم
داشتم نگاهش می کردم و از نگاهم لذت می بردم که سرشو بلند کرد و با یه حرکت قشنگ ، موهاشو از تو صورتش
ریخت عقب و چشماش افتاد تو چشماي من ! یه لحظه نگاهمون تو هم قفل شد ! نزدیک بود که اشکم در بیاد و دستم
براشون رو بشه ! نباید اینطوري می شد ! اونا تموم عمرشون ، مادرشون رو زنی محکم و با اراده دیدن ! صبور و با
پشتکار ! تو تموم این مدت هم براشون پدر بودم و هم مادر . فریبرز همین الانشم خبر نداشت که اونا کلاس چندم هستن !
تا امروز یکبار هم مدرسشون نرفته ! حتی براي ثبت نامشون ! تموم کارهاي این بچه ها به عهده ي من بوده ! در واقع اونا منو هم مادر و هم پدر خودشون می دونن! فریبرز همیشه سر کار بوده . از صبح تا شب . وقتی م که می اومد خونه یه ساعت بعدش بچه ها می رفتن و می خوابیدن . روزهاي تعطیلم که با من رو پروژه ها کار می کردیم و زیاد وقت نداشت که به این دو تا بچه برسه . پس خودم مجبور بودم که هم براشون مادر باشم و هم پدر . اونام منو همینطور می شناختن . با مهربونی ها و نرمش ها و ظرافت هاي یه مادر و استقامت و ابهت و کمی خشونت پدر ! پس نباید جلوشون می شکستم
یه برش پیتزا با دستم ورداشتم و بردم طرف دهنم
بالاي خیابون پهلوي هستیم . فریبرز بهم می گه - مواظب باش ! داغه
پیتزا رو همونجوري تو دستم می گیرم و می گم
فریبرز با پدر و مادرم صحبت کردم
!خب ! چی شد؟
اشتباه کردیم یه خرده زود بود
مگه چی گفتن ؟
جواب پدرم منفی بود
|پیتزایی رو که دست شه میذاره زمین و می گه |
پدرت با من مخالفت کرد یا کلا با ازدواج تو...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت شصت و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت شصت و نهم